تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۷۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

 

💵پول چراغ خواب را که حساب کردم چشمم به رضا پسر همسایه افتاد که از پشت ویترین چطور به چراغ خواب ها خیره شده بود. حسرتی بزرگ نگاهش را همراهی می کرد. تا از مغازه بیرون رفتم ، من را که دید سریع نگاهش را دزدید و سرش را پایین انداخت و رفت.

 

🍃از صدای به هم خوردن در حیاط، امیرمحمد خودش را به دم در رساند: «مامان برام گرفتی؟ »

 

☘در را بهم زدم گفتم: «پسر مامان معلومه خیلی گرسنه شده که سلامش را هم خورده !»

 

🌸_سلام سلام !ببخشید حواسم نبود. حالا بگو چراغ خواب رو برام خریدی؟

 

🎋_ آره عزیزم، بیا بگیرش.

 

✨امیرمحمد چراغ خواب را که به برق زد، از خوشحالی نور چشمانش از چراغ خواب بیشتر شده بود.

 

🛎 یکدفعه یاد نگاه معصومانه رضا افتادم. یک سالی میشد که پدرش را در تصادف از دست داده بود. مادرش مانده بود با سه بچه قد و نیم قد و کلی بدهی همسرش.

 

🌿با خودم گفتم کاش یک چراغ خواب هم برای رضا خریده بودم. طفلکی حتما خیلی دوست داشت یکی از آنها را داشته باشد. فکری به ذهنم رسید: « امیرمحمد مامان امروز رضا پسر اکرم خانم را دیدم خیلی دلش می خواست یکی از این چراغ خواب ها رو داشته باشه. تو که میدونی اون بابا نداره که کار کنه و بتونه براش بخره؛ خواستم بگم تو که یک چراغ خواب دیگه هم داری اینو ببر بده رضا. من قول میدم بهت ماه بعدی برات یکی دیگه بخرم.»

 

🍂قیافه امیرمحمد کمی در هم پیچید،سریع اتاق را ترک کردم تا کمی فکر کند و تصمیمش را بگیرد. نیم ساعتی نگذشت که امیرمحمد به آشپزخانه آمد.

 

🍃_مامان آخه من خیلی این چراغ خوابه رو دوست دارم.

 

🌸_میدونم پسرم ، آدم هم باید بتونه از چیزی که دوست داره برای یه چیز مهم تر بگذره؛ منم خیلی وقتا از کارهایی که علاقه دارم انجام بدم بخاطر تو ازشون میگذرم.

 

🌱امیرمحمد سرش را پایین انداخت و به طرف اتاقش رفت. برگشت و چراغ خواب به دست کنارم ایستاد: « مامان کی برم بهش بدم؟به نظرت الان خونه هست؟»

 

🌾_قربون پسرگلم که تصمیم درست را گرفت! برو ببین هست یا نه.

 

⭐️از انتخاب امیرمحمد خیلی خوشحال شدم و مطمئن بودم چراغ خواب امشب پرنورتر از هر زمان دیگری روشنایی می بخشد. 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۴ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🍃 بچه ای نداشت. خیلی وقت بود. سالها در آرزوی بچه می‌سوخت اما وقتی همسرش را می‌دید که با عشق به او و با اینکه پانزده سال از او کوچکتر بود، عاشقانه برایش تلاش می‌کرد، از او پرستاری می‌کرد و در کارهای خانه، کمک کارش بود، دلش نمی‌خواست خاطر مهربان او را با آرزوهایی که نمی دانست چقدر به صلاحش است، تباه کند.

☘️زنگ در به صدا درامد.  مژده دختر مهربان همسایه بود. در را با بی حوصلگی باز کرد.  از قبل می‌دانست چه حرفهایی خواهد شنید.
مژده از در وارد شد و مثل همیشه بی بهانه سراغ دوا و درمان را گرفت و از او خواست که به دکتری که او پیشنهاد می کند، برود.

🍂زهره سالها بود این حرفها را می‌شنید؛ اما با دیدن عاشقانه‌های این چند روز همسرش که حالا در ایام بیماری، گویی چندین برابر مهربان شده بود، تصمیمش  را گرفت.

🌾مژده گوشی اش را درآورد تا آدرس دکتر را برایش بفرستد که زهره دستش را گرفت.  صاف درچشمانش براق شد و گفت:«ببین مژده جان راستش را بخواهی به این نتیجه رسیدم که  بیش از این نباید به این موضوع اصرار کنم. رضا عاشق منه و منم با تمام وجود عاشق رضا. مطمئنم خداوند که نعمت فرزند را به من نداده به جایش زندگیم را پر کرده از هوای خوب عشق. لطف کن دیگر راجع به دکتر صحبت نکن ما از زندگی مان بی بچه هم راضی هستیم.  خیلی هم زیاد.»

🍃مژده که دستهایش روی گوشی بود، مات‌زده و بادهان باز، به او خیره مانده نگاه کرد.

 

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۳ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

❄️اواخر بهمن، هوا سرد و برف به آرامی می‌بارید. حال عجیبی را در وجودش حس کرد. نگاهی به پنجره انداخت. درون قلبش غوغایی بود به سمت کمد لباس رفت، پالتوی کرم نسکافه‌ای را انتخاب کرد. شال کرم رنگ با گل خاکستری روشن را روی سرش انداخت و از خانه خارج شد.

🍃دلش می‌خواست برف‌های کنار کوچه را مشت کند و روی صورتش بگذارد تا آرام شود. به سمت پژوه ۲۰۷ سفید رنگ رفت. پشت فرمان نشست. کوچه را رد کرد، وارد خیابان اصلی شد.  با خودش فکر کرد:«کجا برم؟»
اصلاً دلش نمی‌خواست به خانه‌ برگردد.

☘️ خیابان‌ها را بدون هدف پشت سر می‌گذاشت. انگار در کوچه پس کوچه‌های دلش گمشده بود. حال دلش را نمی‌فهمید. ناگهان چشمش افتاد به وسط خیابان، دختری دستش در دست مادر محکم پایش را روی ترمز گذاشت، به خیر گذشت. کمی جلوتر رفت و سمت راست خیابان توقف کرد.

🎋گوشی را برداشت و شماره‌ای گرفت. مهرناز با صدای بغض آلود شروع به صحبت کرد. هم‌کلاسی دوران دبیرستانش فرشته به او گفت: «اگه کاری نداری بیا خونه ما می‌خوام جایی برم.»

☘️مهرناز به سمت خانه فرشته راه افتاد. فرشته پدرش فوت کرده بود. مهرناز زنگ خانه را به صدا در آورد. فرشته سبد لقمه‌های نان و پنیر و سبزی را داخل ماشین گذاشت. بعد چادرش را جمع کرد و روی صندلی جلو نشست.

🍃_مادرت نمیاد؟

☘️_نه، سر کاره.

🍁مهرناز ماشین را روشن کرد:«فرشته! من خواهر و برادری ندارم. تمام وقتم رو با دوستام به مهمونی، دورهی، دور دور  میگذرونم. تصمیم گرفتم از ایران برم، بازیگر شم یا تو مدلینگ فعالیت کنم. همه کارها رو هم انجام دادم.  یک قدمی رفتنم، اما ... »

🌾_بابای خدا بیامرزم، پنج‌شنبه‌ها ما رو می‌برد جمکران، بریم؟

🍃_من! با این شکل و ظاهر؟

☘️_باشه! خواستی چادر گلدار تو کیفم دارم.

🌸وقتی چشم مهرناز به گنبد فیروزه‌ای افتاد سرش را پایین انداخت. فرشته بدون هیچ کلامی مهرناز را تنها گذاشت.

🍃مهرناز داخل مسجد نرفت تو حیاط مسجد نشست تا دوستش فرشته برگردد. مهرناز زیر لب گفت:« این‌جا حس عجیبی دارم! »

☘️نیم ساعت بعد فرشته آمد پیش او نشست. از کیفش کتاب کوچکی را در آورد و خواند: «فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.»

🍃_از کی هست و منظورش چیه؟

☘️_حافظ! از یار سفر کرده میگه؛  به غیبت صاحب الزمان علیه‌السلام اشاره میکنه که شب و روز در انتظارشه!

🌸مهرناز دستش را روی چانه‌اش گذاشت و به فکر فرو رفت.

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۲ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌴از چند ماه قبل خودش را برای چنین ماهی آماده کرده بود. کارهای عقب‌مانده‌اش را انجام داد تا بهانه‌ای نداشته باشد. می‌خواست بیشتر وقتش را به صاحب این ماه اختصاص دهد.

🕊صدای فرشته‌ی این ماه، که شب تا به صبح ندایش در آسمان می‌پیچد، از مدت‌ها قبل در گوشش طنین‌اندخته بود‌:
طُوبَی لِلذَّاکِرِینَ طُوبَی لِلطَّائِعِینَ وَ یَقُولُ اللهُ تَعَالَی: «أَنَا جَلِیسُ مَنْ جَالَسَنِی وَ مُطِیعُ مَنْ أَطَاعَنِی وَ غَافِرُ مَنِ اسْتَغْفَرَنِی الشَّهْرُ شَهْرِی وَ الْعَبْدُ عَبْدِی وَ الرَّحْمَهُ رَحْمَتِی فَمَنْ دَعَانِی فِی هَذَا الشَّهْرِ أَجَبْتُهُ وَ مَنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ وَ مَنِ اسْتَهْدَانِی هَدَیْتُهُ وَ جَعَلْتُ هَذَا الشَّهْرَ حَبْلًا بَیْنِی وَ بَیْنَ عِبَادِی فَمَنِ اعْتَصَمَ بِهِ وَصَلَ إِلَیَّ»*

💥شوق و ذوق زیادی برای در آغوش کشیدن صاحب این ماه و لبیک گفتن به فرشته‌اش را داشت. حسابی خودش را صفا داده و ترگل‌ و برگل کرد. محبت به دیگران را در قلبش جای داد تا شبیه او شود. تابلوی راستی و درستی در زندگی را جلوی چشمش گذاشت تا همرنگ او شود.

🌸 ماهی که انتظارش را می‌کشید، با گنجینه‌ای پر از گرانبهاترین‌ها، از راه رسیده بود . فرشته هم از شب تا به صبح در گوشش همان دلدادگی و عشق صاحبِ ماه را ندا می‌داد‌؛ ولی مادر پیرش او را برای کمک صدا زد.

☘️کارهای مادر تمامی نداشت. نقشه کشیده بود خانه بزرگش را یک خانه تکانی درست و حسابی کند. آن هم به کمک تنها دخترش.

❄️چند بار شیطان او را وسوسه‌ کرد تا بگوید: «مامان بی‌خیالش. وقت گیر اُوردی؟ ماه قشنگم‌ رو خراب می‌کنی.»

انگار زور فرشته‌ی همراهش بیشتر از شیطان بود. در گوشش زمزمه کرد: «خدمت به مادر برات برکت میاره، امتحان کن.»

✨  به خاطر گوش دادن به حرف‌های فرشته همراهش از خوشحالی چشمهایش می‌ درخشید. موقع کار کردن خلوتی برایش فراهم آمد که به گذشته و آینده فکر کند. اعمال خودش را محاسبه کند. زیر لب ذکر استغفار و لااله‌الاالله بگوید. از همه مهم‌تر دل مادرش را شاد کند. صدای فرشته را واضح‌تر از قبل می‌شنید، از همیشه به او نزدیکتر شده بود و به او لبخند می‌زد.

📚*إقبال الأعمال، ج ۲، ص ۶۲۸

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۱ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃برای بار هزارم نگاهم را می‌ دزدم.  دوسه پرستار دورش را گرفته اند و کودک بی حال نگاه می‌کند،کمک می‌خواهد انگار؛ اما توان ندارد جیغ بزند یا بلند گریه کند وبیمارستان را روی سرش بگذارد.مثل وقتی که شاداب بود.

☘️ چند روز است مریض است.  انگار تمام اب بدنش رفته.  بی روح ومظلومانه نگاهم می‌کند از شادابی چهره ی قشنگ سه روز پیشش هیچ خبری نیست.  شیرش داده ام  تا در معده اش مانده شیر داده ام اما هجوم بی امان این ویروس لعنتی نمی‌گذارد حتی گرمی آب زیر پوست شفافش جمع شود.

⚡️ کودکم پوستش چروک شده. اشکهایم می بارند ومن دلم می‌خواهد دستهای پرستاران را بگیرم. هلشان بدهم یک طرف و بگویم رها کنید کودکم را اصلا بگذارید خودش بمیرد بهتر از این است که زیر دستهای شما بمیرد.  بهتر از این که دستها وسرش و حتی پاهایش همان پاهایی که تا دو روز پیش تپلی وسفید بود را در جستجوی یک رگ، پاره کنید.
 
🍂 دست یکیشان رفت روی سرش. می‌خواهند به پوست سرش سرم بزنند. انژیوکت را لخت می‌کند که جیغ میزنم.تو روخدا نه، من خودم رگش را پیدا میکنم.

🍁آقای دکتری که انگار کمی تجربه دارد شاید هم پدر باشد، نظر پرستار را رد می‌کند. از پشت عینک بی قاب گردش به من نگاهی می اندازد.  توصیه ام را می‌کند گویی.

🍃پرستار رام می‌شود. دست از سر کودکم برمی‌دارد و دوباره سوزن به دستی و پد الکلی در دست دیگرش،  می‌زند روی رگهای نازک دست و پای کودکم.  من زیر لب هرچه ذکر و دعا حفظم می‌خوانم. هرچیز که شاید کمک کند به اینکه آن رگ لعنتی بالاخره پیدا شود و اینها دست از سرش بردارند.

☘️کارساز می‌شود. زود نه. اما بالاخره دکترها وپرستارها دورش را خلوت می‌کنند.  چادرم خیس اشک است. لبهایم از ترس و ذکر خواندن خشک شده و رد افتاده.  نگاهم خیره می ماند روی دست کودکم.

 🍂دو سه جای دست و پایش کبود و خونی است.  آخر جایی روی پشت پایش، را گیر آورده اند، چوبی زیرش بسته اند، تا پای نرم ولطیفش، آرام بماند و رگهای نازک میلی‌متری اش، دوباره پاره نشود و دوباره انژیوکتهای لعنتی باشند و دستها و پاها و کسی چه می‌داند شاید سر کودک معصومم.

🎋دستهای بیجانش را در دستم می‌گیرم. همه‌ ی امیدم این است که حالا با این سرم، بااین قطره های آب که سرد وارد رگهاش می‌شود، و لابد کلی سردش می‌کنند، از این بیماری نجات یابد. شاید بعد سه روز برخیزد بنشیند و دوباره اقو بگوید و دلم را ببرد.

🍃نگاهم می‌چرخد روی صورت کوچکش موهای کوتاه و طلایی تازه بیرون زده اش.  لپهایی که تا سه روز پیش، تو پر بود و حالا مثل کیسه ای که خالی شده باشد، افتاده.

☘️آرزوهایم  برایش را، مرور می‌کنم.  مثلا قد بکشد. جوان رعنایی بشود، لباس سربازی تنش کند یا یک روز گونه هایش به سرخی بزند. سرش را پایین بیندازد. بیاید بین من و بابایش بنشیند و بگوید که عاشق شده است  و من دلم غنج برود برای دیدن نوعروسش و برای دیدن پسر یا دخترش. هرچه که باشد مهم نیست. مهم این است که بچه ی اوست. شنیده ام نوه مغز بادام است.

🍃اما اینها آرزوهای چندروز پیش بود الان سقف آرزوهایم برای او،  این است که تا ساعتی یا روزی یا حتی چندروز دیگر اما سرانجام بنشیند، نگاه درخشانش  را به من بدوزد، ماما بگوید و آخخخخخخ... حتی چقدر دلم برای غرزدنهایش تنگ شده که بهانه بگیرد و مانند قحطی زده ها،  خودش را به من بچسباند و هرگز از شیرخوردن، خسته نشود. خداکند اینها آرزو باشد و نه حسرت.

🍁یکبار دیگر نگاهش می‌کنم آرام و بیجان سرش را می غلطاند و گردن کوچک باریک و سفید رنگش دلم را بی تاب می‌کند. دلم می‌خواهد لبهایم را بگذارم روی تای گلویش و آنجا را بو بکشم. همانجا که همیشه بوی بهشت می‌دهد.  پسرم  هفت ماهه است و یک ماه بزرگتر است از طفلی که می‌خواهم سلامتیش را نذر او کنم. به مادری فکر میکنم که آرزوهایش هیچ وقت در مورد فرزندش محقق نشد.

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۰ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍂عباس مُرد. از آن زمان که خودش را توی بیمارستان، بی‌کَس و تنها دید. عباس گزینه‌‌ی جذابی نبود، برای هیچ‌کس. برای شیرین، عباس فقط یک مانع بود، مانع ازدواج. پس رهایش کرد و رفت.

🍁برای سیروس، عباس فقط یک نان خور اضافه بود، پس نادیده‌اش گرفت.وقتی وارد سردخانه بیمارستان شد. پرستار روی صورتش را باز کرد. خودش بود عباس با همان موهای سیاه و فرفری‌اش. می‌خواست بالا بیاورد. با یک دست جلوی دهانش را گرفت و آن یکی را به دیوار تکیه داد. پیش چشمانش سیاهی رفت. پاهایش لرزید.

🍃صدای مادر و پدر پیرِ عباس با لهجه شیرین روستایی‌شان در گوشش اِکُو شد. با خودش گفت:« جواب پدر و مادر پیرش را چه بدهم؟!»
 از ترس داد و قال شیرین هر جمعه یواشکی از روستا به او زنگ می‌زدند و احوال عباس را از او جویا می‌شدند.

☘️از همان ابتدا که شیرین، پای سیروس را به خانه‌شان برای کمک گرفتن باز کرد، از او خوشش نیامد. دلش برای عباس می‌سوخت؛ ولی کاری از دستش برنمی‌آمد. تنها کاری که می‌توانست بکند پدر و مادر پیرش را دل‌نگران نکند. هربار که زنگ می‌زدند به خیال خودش با چند دروغ مصلحتی خوشحالشان می‌کرد:
« کار و کاسبی عباس سکه شده . کنار شیرین زندگی خوب و بی دردسری داره. »

🥀نمی دانست چه  بگوید؟! اگر می‌گفت: « پسرتان بعد از آن تصادف فلج شده و گوشه خانه اُفتاده» هر دو دِق می‌کردند!

⚡️هر وقت عباس را می‌دید فقط این جملات در ذهنش رژه می‌رفت: «شیرین چطور دلش اومد عباس و عشقش را فراموش کند. مگر همین عباس نبود سالگرد ازدواج شان او را سورپرایز می‌کرد و به مسافرت می‌برد. مگر همین عباس نبود که به پای شیرین ماند با اینکه بچه دار نمی‌شد؟!»

 

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۹ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃سینی نقره‌ای را از کنار سماور برداشت. قوری چای، فنجان و قاشق چایخوری بعد لیوان شیر، برشی نان و مقداری خامه کم چرب با عسل را درون سینی گذاشت.

☘️وقتی صدای پدرش را شنید ساکت پشت در اتاق ایستاد و گوش کرد: «بر بال ملائک قفسی ساخته‌ام تا خوب ببینم، بیاندیشم، احساس کنم رفتن یاران، آنان که زمانی کوتاه
دَم، زِ رفتن زدن و ترک تمام دنیا
رفتنی تا به کجا؟ عرش خدا ... مقصد ره پویان بود نه فقط عرش ... خدا در نظر آنان بود.»

🌾ضربه‌ای به در زد و بعد وارد اتاق شد:«بابا! من به شعر گفتن هم علاقه دارم.»

🎋_اگه به شعر علاقه داری، پس چرا رشته‌ی فیزیک؟

🍃_فیزیک باید منطق و استدلال رو یاد ‌گرفت ولی شعر، لطافت طبع و ...

🌸احمد با لبخند گفت:« اونقدر تلاش کن تا هر دو رو بتوونی در درون خودت پیدا کنی و آروم بگیری.»

🍀فاطمه صورت پدرش را بوسید و گفت: «بابا! میرم داروخانه، زود بر می‌گردم، مراقب خودتون باشید.»

🍂احمد احساس ضعف و بی حالی داشت؛ اما چیزی به فاطمه نگفت.

🌺نگاه احمد به عکس همسرش پریچهر افتاد. اشک در چشمش حلقه زد و زیر لب گفت: «دختر خوبی تربیت کردی، مثل خودت مهربون و با وقار.»

🌾از کشوی میز تختخواب، آلبوم کوچک عکس را برداشت. عکس های اعزام به جبهه و دوستان رزمنده‌اش، قبل از عملیات بیت‌المقدس، یک به یک چهره‌های آن‌ها را نگاه کرد. دیگر سرفه‌ها امانش را برید. آلبوم عکس از دستش رها شد. نگاهی به در اتاق انداخت. احمد به سختی نفس می‌کشید. انگشتانِ بی‌رمق او بی اختیار به یقه‌اش چنگ انداخت.

🍃در اتاق باز شد. فاطمه چادرش را رها کرد. کیف از شانه‌اش افتاد به سمت دستگاه اکسیژن دوید ماسک را روی صورت پدرش گذاشت و صدا زد: «بابا! ... یا حسین! »

🍁فاطمه هراسان دمپایی‌هایش را پوشیده و نپوشیده به سمت  پله‌ها دوید. زن همسایه را صدا ‌زد. ناامیدی از چشمانش با قطرات اشک، سرازیر شد.

 

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۸ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🍃امشب هم کنار پنجره رفت. کلی حرف داشت که با ماه بزند. کار هر شبش درد و دل کردن با ماه بود. بعد فوت مادرش کسی را نداشت با او رازهای دلش را بگوید.

☘_سلام ماه خوشگلم خوبی‌؟

🌸_تو هم مثل من دلتنگ مامانی؟

🌾_یادته چقدر با مامانم سر آوردن نی‌نی بحث می‌کردم؟

🎋_به مامان گفتم که مامان یه آبجی، یه داداش واسم بیار. اون شب تو هم داشتی بهم نگاه می‌کردی. قشنگ یادمه دستهاتو گذاشتی کنار گوشات، اونارو تیز کردی تا ببینی من و مامان چی می‌گیم! یادته؟!

🍃_مامان از اون نگاه‌های مهربون بهم کرد. لبهاش از هم کشیده شد و گفت: سحر بی‌خیال! خودم جای همه رو واست پر می‌کنم. هم مامان هم داداش و هم آبجی! تو هم مثل من غصه می‌خوری؟!

✨_راستی امشب یک راز خیلی مهم می‌خوام بهت بگم! می‌دونم حواست به رازم هست.

فقط خجالت می‌کشم بهت بگم. چشات رو ببند یا دستات رو بزار روی چشات تا بهت بگم! من می‌خوام وقتی بزرگ شدم ده تا بچه بیارم! چرا می‌خندی؟ واای برم تو رختخواب صدای پای بابا داره میاد. فعلا شب به خیر.

tanha_rahe_narafte@

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۱۷ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃با ذوق به مادرم نگاه می‌کنم، در نبود پدر  لاغر شده است. به روی خودش نمی‌آورد‌؛ ولی من مادرم را می‌شناسم. دلتنگ پدر است.

☘️روزی که مامورها ریختن توی خانه‌مان، قشنگ یادم است. رنگ مادر پرید، همرنگ دیوار سفید خانه‌مان شد.پدر خودش را به او رساند، مامورها  همه دویدند تا نگذارند فرار کند.

🎋پدر فرار نکرد، همه‌شان از تعجب داشتند شاخ درمی‌آوردند. خیلی یواش به مادر چیزی گفت.  آبی بود بر آتش درونش.

🌾بعد از گذشت چندین سال خبر آورده‌اند، در حال آمدن است. مادرم خنده از روی لب‌هایش برداشته نمی‌شود. مثل نوعروسان زیر پوستش خون دویده و پوستش گلگون شده است.

🌸صدای آقای سبزی فروش  آمد. مادر چادری از سر چوب لباسی برداشت. سبزی خرید تا آش نذری بپزد.شروع کردم سربه‌سر مادر گذاشتن!

✨ _مامانی این آش واسه چیه؟

💠_واسه سلامتی آیت‌الله خمینی.

🍃 _فقط همین‌!

🌺شیطنت آهنگ صدایم، عرق را روی پیشانی‌اش نشاند. صورتش به رنگ لبو‌های خوشمزه روی گاری آقا غلام، دستفروش سرکوچه‌مان شد.

☘️یک دفعه دلم خواست بروم توی بغلش تا تمام دلتنگی این همه سال را از خودم دور کنم.
صدای زنگ خانه امان نداد. همه‌مان با هم بعد از سال‌ها صدا زدیم بابا و به طرف در دویدیم.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۶ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

☘اشک‌های سیمین خاتون روی پر روسریش ریخت. بغضش ترکید و صدای گریه‌اش به هوا رفت. حال صابر هم بهتر از او نبود‌. جلوی خودش را به زور گرفته‌بود: «لااله‌الاالله سیمین خاتون بس کن. خودت هم می‌دانی راهی برامون نمانده.»

 

🍃صابر با هر مکافاتی بود سیمین را آرام کرد. 

مشکلاتشان یکی‌دو تا نبود، اجاره خانه‌شان سه ماهی می‌شد نپرداخته بودند. روز قبل صاحبخانه برایشان خط و نشان کشیده بود.

پسرشان ماهر هم گوشه بیمارستان افتاده بود و تا خرج عمل را نمی‌دادند، دکتر عملش نمی‌کرد.

 

☘بعد از انفجار تروریستی که کارخانه روی هوا رفت، صابر هم از کار بیکار شده بود.

به علت اوضاع بد امنیتی، مدتی بود که کار پیدا نمی‌‌کرد.

 

🍂صابر با کلافگی دستش را در موهای آشفته فرو برد و به سیمین نگاه کرد:« زن پاشو برو یک دست لباس تمیز تنش کن. این دست و آن دست نکن! »

 

🍁سیمین خاتون با پشت دست روی چشمان بارانی‌اش کشید. نگاهی به سه دختر بی‌گناهش، اسماء و شیما و صهباء کرد. جوششی در سینه‌اش بپا شد. زمزمه‌ی «کجاستی صاحب ما » ورد زبانش شد.

 

🎋دست راست به دیوار گذاشت و با دست چپ کمرش را گرفت. به طرف دختر بزرگش که هشت سالش بود رفت: «اسماء برو اون بلوز و دامن صورتی رنگت رو بپوش.»

 

🍃_کجا می‌خوای بریم مامان؟ 

 

🍂سیمین خودش را به نشنیدن زد : «زود باش، پاشو معطل نکن.»

 

🍁صابر مقوایی را برداشت. خودکار آبی گوشه طاقچه را، که نفس‌های آخرش را می‌کشید بر روی مقوا کشید. ته مانده جوهرش را روی مقوا خالی کرد و نوشت: «فروشی است.»

 

🎋‌مقوا را به دست سیمین داد. سیمین با دیدن نوشته سیل قطرات اشک پهنای صورتش را پوشاند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۵ بهمن ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر