دلربا
❄️اواخر بهمن، هوا سرد و برف به آرامی میبارید. حال عجیبی را در وجودش حس کرد. نگاهی به پنجره انداخت. درون قلبش غوغایی بود به سمت کمد لباس رفت، پالتوی کرم نسکافهای را انتخاب کرد. شال کرم رنگ با گل خاکستری روشن را روی سرش انداخت و از خانه خارج شد.
🍃دلش میخواست برفهای کنار کوچه را مشت کند و روی صورتش بگذارد تا آرام شود. به سمت پژوه ۲۰۷ سفید رنگ رفت. پشت فرمان نشست. کوچه را رد کرد، وارد خیابان اصلی شد. با خودش فکر کرد:«کجا برم؟»
اصلاً دلش نمیخواست به خانه برگردد.
☘️ خیابانها را بدون هدف پشت سر میگذاشت. انگار در کوچه پس کوچههای دلش گمشده بود. حال دلش را نمیفهمید. ناگهان چشمش افتاد به وسط خیابان، دختری دستش در دست مادر محکم پایش را روی ترمز گذاشت، به خیر گذشت. کمی جلوتر رفت و سمت راست خیابان توقف کرد.
🎋گوشی را برداشت و شمارهای گرفت. مهرناز با صدای بغض آلود شروع به صحبت کرد. همکلاسی دوران دبیرستانش فرشته به او گفت: «اگه کاری نداری بیا خونه ما میخوام جایی برم.»
☘️مهرناز به سمت خانه فرشته راه افتاد. فرشته پدرش فوت کرده بود. مهرناز زنگ خانه را به صدا در آورد. فرشته سبد لقمههای نان و پنیر و سبزی را داخل ماشین گذاشت. بعد چادرش را جمع کرد و روی صندلی جلو نشست.
🍃_مادرت نمیاد؟
☘️_نه، سر کاره.
🍁مهرناز ماشین را روشن کرد:«فرشته! من خواهر و برادری ندارم. تمام وقتم رو با دوستام به مهمونی، دورهی، دور دور میگذرونم. تصمیم گرفتم از ایران برم، بازیگر شم یا تو مدلینگ فعالیت کنم. همه کارها رو هم انجام دادم. یک قدمی رفتنم، اما ... »
🌾_بابای خدا بیامرزم، پنجشنبهها ما رو میبرد جمکران، بریم؟
🍃_من! با این شکل و ظاهر؟
☘️_باشه! خواستی چادر گلدار تو کیفم دارم.
🌸وقتی چشم مهرناز به گنبد فیروزهای افتاد سرش را پایین انداخت. فرشته بدون هیچ کلامی مهرناز را تنها گذاشت.
🍃مهرناز داخل مسجد نرفت تو حیاط مسجد نشست تا دوستش فرشته برگردد. مهرناز زیر لب گفت:« اینجا حس عجیبی دارم! »
☘️نیم ساعت بعد فرشته آمد پیش او نشست. از کیفش کتاب کوچکی را در آورد و خواند: «فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.»
🍃_از کی هست و منظورش چیه؟
☘️_حافظ! از یار سفر کرده میگه؛ به غیبت صاحب الزمان علیهالسلام اشاره میکنه که شب و روز در انتظارشه!
🌸مهرناز دستش را روی چانهاش گذاشت و به فکر فرو رفت.
https://instagram.com/tanha_rahe_narafte
