تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۳۷۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباط با فرزندان» ثبت شده است

 

🍃شهریور رو به اتمام بود و مهر در حال آمدن و سمانه بی‌تاب آغاز مدرسه. او علی‌رغم‌ کمبودهای عاطفی که در خانواده‌ متحمل می‌شد، استعداد زیادی داشت؛ اما به‌خاطر این کمبودها، روحیه‌اش کاملاً شکننده و ناپخته بار آمده‌بود. به هر دورانی از زندگی‌اش قدم می‌گذاشت وابستگی‌ روحی به آدم‌ها عذابش می‌داد. ساده‌اندیشی و معصومیتی که اقتضای سنش بود و محبوبیتی که به خاطر استعدادهایش داشت افراد زیادی را به دورش جمع می‌کرد.
 
☘️روز اول مدرسه بود و او بی‌تاب دیدار ‌دوستان و همچنان داستان تکراری وابستگی‌هایش ادامه‌ داشت و کسی حال درون او را درک نمی‌کرد. هرچه جلوتر می‌رفت، در درون ناآرامَش، خلاء بیشتری از عشق و محبت برایش گشوده می‌شد و او ناچار بود آشوب درونش را از خانواده‌اش پنهان‌ کند، چون از جانب آن‌ها چیزی جز طوفان سرزنش نصیبش نمی‌شد. می‌گفتند که پول و امکانات، همه چیز برایت مهیاست و هیچ‌ چیز کم نداری. اما واقعیت امر فقط پول و امکانات نبود.

🌾روزهای اول مدرسه با دغدغه و دل‌آشوبه سپری می‌شد، انگار گم‌شده‌ای داشت. مدام چشم می‌چرخاند تا پیدایش کند، اما خبری نبود. از سال اول دبیرستان درس ادبیاتش را با خانم سنایی گذرانده‌ بود و در تابستان مدام با او در ارتباط بود، اما حالا دیگر نبود. احساس می‌کرد دیگر امیدی برای آمدن به مدرسه ندارد، با دلی پر، دم دفتر ایستاده‌ بود و می‌خواست از کسی علت نبودش را بپرسد اما نمی‌توانست.
 
🍃رؤیا، هم‌کلاسی‌اش، از حال نزار سمانه، دل‌بستگی‌ به معلمش، هدیه‌های گران‌قیمتی که به بهانه‌های مختلف برایش می‌گرفت و دیگر بهانه‌های نخ‌نمای او برای دیدنش خبرداشت. با دیدن سمانه، بدون این‌که چیزی بپرسد جلو آمد و با نیشخندی تلخ گفت: «کشتی‌هات غرق شدن؟! چجوری غرق شدن؟! کجا غرق شدن؟!»

💫 سمانه که می‌دانست رؤیا فقط قصد اذیت‌ کردن دارد، هیچ نگفت. خواست‌ برود که رؤیا دستش را کشید: «کجا؟! خبر دارم برات، من همیشه به بچه‌هایی مثل تو که زود خودشونو تو آغوش طرف مقابل رها می‌کنن میگم وقتی به یه نفر زیادی لطف می‌کنی، بعد از مدتی هم خودشو گم می‌کنه هم تو رو …!»

🍂سمانه همچنان با چشم‌هایی پر از اشک که قصد ریختن نداشتند به چشم‌های رؤیا زل زده‌بود. رؤیا ادامه‌داد: «خیله خب بابا انگار چییی شده، خب رفته دنبال زندگیش. قرارنبود که به خاطر تو زندگیشو رها کنه.»

⚡️قطره‌ای که برای ریختن مردد بود بالاخره از گوشه‌ی چشم سمانه پایین آمد و دیگر صدای عذاب‌آور رؤیا را نمی‌شنید. خانم سنایی انتقالی گرفته و به شهر دیگری رفته‌ بود و با این‌که از دل سمانه خبر داشت، بعد از این‌همه ارتباط صمیمانه و ایجاد وابستگی، بی‌توجه به روحیه‌ی شکننده‌اش، بی‌خبر رفته‌بود.

🍃سمانه در همان جایی که ایستاده‌ بود، نشست و بعد از حال رفت. دوستانش و مسئولین مدرسه اطرافش جمع شدند و دلیلش را می‌پرسیدند. مدیر مدرسه تلفن را برداشت و شماره‌ی مادر سمانه را گرفت.

صبح طلوع
۱۳ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

❌ گاهی والدین رفتارهایی از کودک خود می‌بینند که باعث می‌شود، مرتب به کودک خود برچسب‌های منفی بزنند مانند این که خیلی پیش فعال هست، اصلا حرف گوش نمی‌دهد، خیلی عصبی هست.

⭕️باید دانست این گونه رفتارها سهوا از کودک سر می‌زند. نباید آن را مرتب جلوی کودک بیان کرد؛ زیرا کودک بعد از گذشت مدتی این برچسب‌ها را برای همیشه می‌پذیرد و در عمل نیز خود را مطابق آن می‌کند.

صبح طلوع
۱۳ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃واژه‌ی ناهنجار به پسری برچسب خورده بود که  محمد نام داشت. پسری ۹ ساله با صورتی لاغر موهای سیاه و صاف. در کلاس سوم دبستان درس می‌خواند، وضعیت درسی‌اش آنقدر خراب بود که تمام هم‌کلاسی‌هایش، لقب خِنگ به او داده بودند و مسخره‌اش می‌کردند.

☘️به جز سه، چهار تا از الفبای فارسی را در طول سه سال تحصیل، یاد نگرفته بود.
سطح سواد پدر و مادرش تعریفی نداشت، پدر رانند‌‌ه‌ی کامیون بود و مادر،خانه دارِ بی‌سواد. البته یک دختربچه‌ای غیر از محمد داشتند.

💫 محمد هم از نظر درسی ضعیف بود و هم از نظر انضباط. با همه‌ی هم شاگردی‌هایش دعوا می‌کرد در گوشه‌ی حیاط مدرسه به جان سعید افتاده بود. یقه‌ی پیراهنش پاره و صورت سعید خونی شد. چند نفر از شاگردان مدرسه با نگرانی به محمد و سعید زل زده بودند؛ امّا تعدادی هم به ادامه‌‌ی دعوا تشویقشان می‌کردند. معلم از دست کارهای این پسر خسته شده بود، مدام شکایتش را پیش ناظم و مدیر مدرسه می‌برد و ایشان هم، هر روز تنبیهش می‌کردند.

 🎋انگار این پسر عاشق تنبیه بدنی بود و تا کتک نوش جان نمی‌کرد آرام نمی‌گرفت.
مادرش می‌آمد دم در کلاس و به معلمش می‌گفت: «کتکش بزن تا عاقل شود و درس بخواند، بی‌خبر از اینکه دارد شخصیت بچه‌اش را نابود می‌کند.»

⚡️پسر بیچاره، از پدر و مادرش، نه محبتی می‌دید و نه درک و فهمی. وجودش سرشار از استرس و آشفتگی بود. با ناخنش پشت دستش می‌کشید. متاسفانه مدرسه مشاور نداشت تا به داد دانش آموزان مشکل دار برسد.

 🌾معلم روزی اولیای محمد را به مدرسه دعوت کرد.علّت مشکل درسی و اخلاقی پسرشان را جویا شد، بعد از کلی صحبت، آدرس مرکز مشاوره‌ای را در اختیارشان گذاشت تا برای رفع مشکل پسرشان کاری کنند.

صبح طلوع
۱۰ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

⭕️گاهی بین بچه‌ها سر یک مسئله‌ای بحث‌ودعوا پیش می‌آید. در چنین مواقعی والدین نباید سریع دخالت کنند. هر چند که فرزند بزرگتر به کوچکتر زور بگوید.

💯چون دخالت بیجای والدین سبب می شود فرزند کوچک‌تر دیگر نتواند از خود دفاع کند و فرزند بزرگتر هم حس کند والدین فقط از فرزند کوچکتر دفاع می کنند.

🔺مطمئن باشید اکثر مواقع بعد از یک بحث کوتاه، فرزندان با هم کنار می‌آیند.

💥نکته: تا جایی که خطری برایشان ایجاد نمی شود بگذارید خودشان مشکلاتشان را حل کنند.

صبح طلوع
۱۰ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃چند روزی می‌شد که آشوبگران آرامش و امنیت شهر را به هم ریخته بودند. مأمورین نیروی انتظامی خویشتن‌داری به خرج می‌دادند و تلاش می‌کردند مسالمت‌آمیز آشوب‌های کف خیابان جمع شود.

☘️اما گروهی از خدا بی‌خبر که لیدر آشوب‌ها بودند، تعدادی از نیروهای انتظامی و بسیج را به طرز فجیعی به شهادت رساندند. افرادی ساده‌لوح هم بودند که اراذل و اوباش را همراهی می‌کردند.

🌾گروهی نادان هم در رسانه‌ها بر علیه نیروی انتظامی جو جامعه متشنج  می‌کردند. ریحانه تصمیم خود را گرفت. به مغازه گل‌فروشی رفت. دسته‌ای گُل رُز گرفت. به دخترش فاطمه توضیح داد که برای تشکر از زحمت‌ها و فداکاری‌های پلیس‌های  مهربان گل خریده است.

⚡️عصر همان روز فاطمه به همراه مادرش با شاخه‌های گل در سطح شهر رفت تا با دادن شاخه گلی به پلیس از آنها تشکر کند.
در خیابان چشمش به مامور نیروی انتظامی خورد: «مامان، اونجا عمو پلیس مهربون هست، یه گل بده بهش بدم.»

✨ریحانه گلی از بین گلها جدا می‌کند و دست دخترش می‌دهد: «بیا مامان جون! من همین‌جا می‌ایستم تا بیای.»

🍃فاطمه باشه‌ا‌ی می‌گوید و به سمت مامور می‌رود: «سلام عمو! این گل واسه شما که نمی‌ذارید آدم بدا به ما آسیب بزنن.» بعد احترام نظامی می‌گذارد.

☘️پلیس لبخندی می‌زند. شکلاتی  از درون جیبش بیرون می‌آورد ، به فاطمه می‌دهد و از او تشکر می‌کند. فاطمه از لبخند پلیس خوشحال می‌شود و ذوق زده خداحافظی می‌کند.

🎋چهره‌ی خسته پلیس از هم باز می‌شود.
فاطمه خود را به مادر می‌رساند. نگاهی دوباره به پلیس می‌اندازد. همزمان او نیز سرش را بالا می‌گیرد. دست فاطمه برای خداحافظی بالا می‌رود. همراه با لبخند، نَمی از اشک چشمان پلیس را دربرمی‌گیرد و برای فاطمه دست راستش را بالا می‌برد.

صبح طلوع
۰۶ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌼امام علی علیه السلام می فرمایند:

 قلب نوجوان چونان زمین کاشته نشده، آماده پذیرش هر بذری که در آن پاشیده شود.

📚نهج البلاغه نامه ای ۳۱ صفحه ۳۸۳

صبح طلوع
۰۶ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃دیروز دلم گرفت. طاقت ماندن در تنهایی را نداشتم. از خانه زهرا خانم سرو صدای بازی بچه‌ها می‌آمد. چادر گُل‌گُلی‌ام را از سر چوب‌لباسی برداشتم و راهی خانه‌شان شدم.

🎋چند بار دستم روی زنگ همسایه رفت ولی هربار آن را به عقب ‌کشیدم. سلول‌های خاکستری مغزم درگیری و کشمکش به پا کرده بودند: «سیمین خانم یادته چقد محسن‌ آقا ازت خواهش کرد حداقل سه تا بچه بیاریم، پاتو کردی توی یه کفش و گفتی: الاولابد فقط یکی و بس.»

☘️دل یک‌دل کردم زنگ را فشار دادم. زهرا خانم با چهره‌ی باز و گشاده در را باز کرد.
همانطور که با او صحبت می‌کردم زیرچشمی بچه‌ها را زیر نظر گرفتم. یادش بخیر همون بازی قدیمی ما را می‌کردند.

🌾پشتی‌ها را وسط انداخته بودند. هرکس یکی را به عنوان کشتی خود انتخاب کرده بود. پسر بزرگتر سردسته دزدان دریایی شده بود و با شمشیر به آن‌ها حمله می‌کرد.

💫جیغ و فریاد از همه طرف به گوش می‌رسید. زهراخانم که اشتیاق مرا دید، دستم را گرفت و به داخل خانه بُرد و گفت: «سیمین خانم معذرت می‌خوام بچه‌ها خونه‌ رو روی سرشون گذاشتند و مزاحمتون شدند.»

🍃لب‌هایم بیشتر از قبل کِش آمد و گفتم: «نه‌نه زهرا خانم چه مزاحمتی! اینا شادی و سرزندگی محله هستن.

💫زهرا خانم با شنیدن حرفم خوشحال شد و گفت: «راستش دلم نمی‌یاد سرشون داد بزنم و مانع بازی‌شون بشم.» به طرف آشپزخانه رفت. به حالش غبطه خوردم. چند سالی می‌شود به خاطر بیماری قلبی‌ام دکتر باردارشدن را برایم قدغن کرده است.

✨آن‌قدر محو بازی آن‌ها شدم که نفهمیدم چطور فاطمه دختر بزرگ زهراخانم دستم را کشید و روی پشتی نشاند و گفت: «خاله‌جون اونجا خطرناکه! اینجا باشی بهتره دزدا دستشون بهتون نمی‌رسه! »

صبح طلوع
۰۳ مهر ۰۱ ، ۲۳:۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃مادر در حال آماده‌کردن مقدمات ناهار، در کنار بچه‌هایش، بازی آن‌ها را تماشا می‌کرد و گویی از جزء به جزء حرکات آن‌ها لذت ببرد خنده‌های گاه و بی‌گاهی را نثار آن‌ها می‌کرد و با تمام وجودش قربان صدقه‌ی آن‌ها می‌رفت.

☘️علی و سمیه بچه‌های آرامی نبودند و مادر با شرط و شروطی، نیم ساعتی بود که آن‌ها را آرام نگه‌ داشته‌ بود. تقریبا کار هر روزش همین بود، چون روش دیگری برای آرام کردن بچه‌های شلوغش به فکرش نمی‌رسید.

🌾 سمیه که از علی بزرگتر بود هر چند دقیقه یک‌بار قول مادر را یادآوری می‌کرد. علی هم سریعاً پشت سر او تاییدی بر حرف‌هایش می‌آورد و به ساعت نگاه‌ می‌کرد و می‌پرسید: «مامان چند دقیقه مونده که بریم...؟!»

⚡️مادر هم با خنده می‌گفت: «پسرم طوری به ساعت نگاه می‌کنی که انگار بلدی.»  نگاه و خنده‌های مادر، سمیه را که درک بیشتری از حرکات مادر داشت، به شک انداخته بود. نگاهی به چهره‌ی مادر کرد؛ اما انگار دلش نمی‌خواست باور کند که چیزی تا ناهار نمانده و مادر به خاطر کار زیادی که از صبح داشته، هنوز ناهار را بار نگذاشته‌ است و ممکن است قولش عملی نشود.

🍃مادر متوجه نگاه سمیه شد. گویی دلش به حال او سوخته‌باشد، بدون این‌که چیزی بگوید بلند شد، تلفن را برداشت و به همسرش زنگ زد و به او  از قولی که به بچه‌ها داده‌ بود گفت و راه چاره‌ای خواست، چون از یک طرف هفته‌ها بود که بچه‌ها را به پارک و تفریح نبرده‌ بودند و از طرف دیگر می‌دانست بچه‌ها کار و مشغله‌ی فراوان بزرگترها را زیاد درک نمی‌کنند و بدقولی بزرگترها تا مدت‌ها در ذهنشان می‌ماند‌.

✨برای همین با دلهره و نگرانی با همسرش حرف می‌زد. اما انگار اتفاق خوبی افتاد و آبی روی آتش ریخته شد و نگرانی او را به شعف و شادی تبدیل کرد. سمیه با چشمهایش مواظب مادر بود و می‌دانست پشت تلفن چه کسی‌ست.

💫مادر تلفن را که قطع کرد نتوانست شادی‌اش را پنهان کند و با صدای بلند گفت: «بچه‌ها چرا نشستین‌؟ بلند شین دیگه مگه نمیخواستین بریم پارک؟!»

🍃سمیه وسط حرف‌هایش پرید: «ناهار چی پس؟! بابا از سرکار بیاد چیکار کنیم؟!»

🍀مادر گفت: «عزیزم ناهار امروز رو مهمون باباییم، زود باشین الان می‌رسه.» بچه‌ها با جیغ و هورا و شادی رفتند تا برای رفتن آماده شوند.

 

صبح طلوع
۲۷ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 

🍃والدین در نقش والد‌گری باید کوه محبت برای فرزندانشان باشند.

🌸آغوش گرفتن کودک جزء نیازهای اساسی روحی و روانی اوست.

🌸همیشه با آغوش باز پذیرای فرزندتان باشید تا نقطه امن دنیایش باشید و بی هیچ هراسی در کنارتان آرامش گیرد.

 

 

صبح طلوع
۲۷ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃سماور غلغل می‌جوشید. شعله آن را پایین کشید. قاشقی چای خشک با دو تا هل درون قوری ریخت. وقتی قوری از آب جوش پر شد آن را سر سماور گذاشت.

☘️مقداری میوه از یخچال برداشت و آن‌ها را شست. سیب و هلوهای تمیز را داخل ظرف بلوری چید. مژگان دو تا پیش‌دستی روی میز گذاشت. مادربزرگش نگاهی به او انداخت و تشکر کرد. گلرخ از نوه‌اش پرسید: «چرا سر حال نیستی؟»

✨_عزیز! چرا میگن آب مادرشوهر و عروس تو یه جوب نمی‌ره؟

⚡️_دخترم! وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنن، نباید فکر کنن به میدون جنگ میرن، حالا چه پسر باشه، چه دختر.

🎋 گلرخ متوجه شد، مژگان با مادرشوهرش مشکلی دارد. برای همین با آرامش ادامه داد که این حرف‌ها باعث می‌شود؛ بنیان خانواده‌ سست شود. مادر پسر هم، برای فرزندش کلی زحمت کشیده، شب و روز برای بزرگ کردن او هر سختی‌ را به جان خریده است.

☘️مژگان با اجازه‌ای گفت و از روی مبل طوسی رنگ برخاست. طولی نکشید با سینی چای به پذیرایی برگشت. مادر بزرگ مژگان، خانمی نکته سنج بود. او از مژگان چیزی نپرسید؛ اما بعد از خوردن چای و بیسکویت ادامه داد: «دخترم! اگه به مادر شوهرت احترام بذاری، علی بیشتر بهت توجه می‌کنه.
اینم یادت نره؛ همونطوری که تو به مادرت علاقه داری، اونم به مادرش علاقه داره.
یه کلید طلایی! این‌که تو با محبت کردن، می‌تونی دل مادرشوهرت رو به دست بیاری.»

💫مژگان لبخندی زد و به مادر بزرگش اصرار کرد تا او میوه بخورد. گلرخ کمی سیب خورد و گفت: «عزیزم! کسی که گهواره‌ی بچه‌اش رو با یه دنیا امید تکون می‌داده؛ الان هم می‌تونه با دعاش دنیاتو تکون بده! مراقب گران‌بهاترین اشخاص زندگیت باش! برای خوشبختی‌ات به دعای خیر هر دو مادرت نیاز داری.»
مژگان سرش پایین بود و هیچ حرفی نزد.

 

صبح طلوع
۲۳ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر