تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۴۳۹ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

 

💎در تمامی میدان‌های سخت، افرادی که داوطلب انجام کاری می‌شوند، محبوبیت پیدا می‌کنند. مورد تعریف و تشویق جامعه واقع می‌شوند.

💢داوطلب فردی‌ست، بدون هیچ زور و اجبار و زودتر از دیگران کاری را انجام می‌دهد. در واقع او انسانی فداکار و پیش‌قدم است.
 
📌زندگی هم از این قانون مستثنا نیست. هرگاه قبل از درخواست انجام کاری از سوی همسرتان آن را دریابید و انجام دهید، عزیز خواهی شد. محبوب او می‌شوی. زندگی بر وفق مرادتان خواهد شد. محبوبیت بوجود آمده، فیتیله سطح توقعات همسر را پایین می‌کشد.

صبح طلوع
۱۴ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃 آخر واقعا چطور می‌شود آدم خوشحال باشد از اینکه ساعت ۶:۳۰ با زنگ ساعت بیدار بشود، از تخت بیاید بیرون، لباس بپوشد، زورکی چیزی بخورد، مسواک بزند، شانه کند و بعد از یک نبرد طولانی با ترافیک، برسد جایی که در واقع زور می‌زند برای کس دیگری کلی پول دربیاورد و درنهایت هم ازش می‌خواهند بابت این فرصتی که در اختیارش گذاشته شده، قدردان باشد؟

☘️انگار جنس آدم را اشتباهی از آهن می‌دانند، توقع پشت توقع که باید فلان کار را انجام بدهی. گاهی حتی پاهایم از سرکوچه تا حیاط دیگر همراهیم نمی کنند اما هنوز پا را داخل خانه نگذاشتی دوباره شروع می شود.

⚡️باید وقتی بگیرم و به متخصص گوش،حلق ، بینی مراجعه کنم چرا که گوشم از نق نق های بی مورد پُر شده است، دیگر جایی برای شنیدن ندارد.

🌾فقط شاید با یک فنجان چای که چاشنیش یک لبخند و یک خسته نباشید عزیزم باشد بتوان پس از این همه خستگی خوشحال بود.

✨غرق در فکر وارد سالن خانه شدم. صدای خداقوت مریم و لبخند روی لب‌هایش همانی بود که دلم می‌خواست. کت و کیف را از دستم گرفت و گفت: «بشین تا قبل شام یک چای دبش بهت بدم.»

صبح طلوع
۱۰ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

🌱گاهی اوقات مردها، خصوصاً در روزهای اول زندگی مشترک، بیشتر دلشان می‌خواهد به مادرشان سربزنند و در این مدت شاید شما حتی یکبار هم دلتان هوای مادرتان را نکند. #بی‌معرفت😉
حتی ممکن است به هر دلیلی حتی حرف مادر را بر حرف و نظر شما ترجیح دهد😱 و اسم این کار را "احترام به نظر مادر" بگذارند.😒
 
💡در حالی‌که زندگی مشترک دو نفر فقط مال آن دونفر هست.🙂
در این‌طور مواقع اگر زن عقل پخته‌ای نداشته ‌باشد و صبوری نکند، زندگی مشترک‌شان خیلی راحت به ویرانه تبدیل می‌شود، چون روحیه‌ی حساس زن، بی‌توجهی همسر را برنمی‌تابد.
 
💢هنر تقسیم محبت و مهارت سنجش نظرات اطرافیان، برای تمام انسان‌ها لازم هست؛ اما گاهی می‌شود ستون اصلی زندگی مشترک، که آن را پابرجا نگه‌می‌دارد.

صبح طلوع
۱۰ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃باد ملایمی لابلای درختان چنار می‌وزید. ماشین پراید سفید رنگی داخل کوچه یازده شرقی به نام شهید بیگی توقف کرد. سعید نگاهی به عقربه‌های ساعت مچی‌اش انداخت. همان لحظه در خانه‌ی طوسی رنگ باز شد. فرزانه در خانه‌شان را با کلید قفل کرد. چادرش را جمع کرد و با لبخند روی صندلی جلو نشست. سعید ماشین را روشن و حرکت کرد. آن دو در طول مسیر با هم حرف می‌زدند.

☘️ سعید وارد پارکینگ مرکز خرید شد. در ضلع جنوبی آن، ماشین را پارک کرد. کنار هم به سمت پله‌ برقی مرکز خرید لوکس روشا رفتند. فرزانه از سعید خواسته بود عصر قبل از رفتن به خانه‌ی پدرش سر راه به پاساژ لباس فروشی بروند تا او خرید کند.

✨طبقه‌ی اول ساختمان مرکز خرید انواع فروشگاه پوشاک زنانه و مردانه و ... به چشم می‌خورد. فرزانه نگاهی به چشمان قهوه‌ای رنگ همسرش انداخت؛ اما هیچ حرفی نزد. سعید با خنده گفت: «بفرمایید فرزانه خانوم!»

🌾_هفته آینده عروسی دختر دایی‌‌مه، دنبال یه لباس پوشیده و شیک‌ام.

☘️_انتهای پاساژ چند تا مغازه لباس مجلسی هست.کاراشون شیک و پوشیدست.

💫هر دو کنار هم به طرف مغازه‌ی مورد نظر رفتند؛ اما سعید یک مرتبه از او پرسید:

🍃_مگه مراسمشون مختلطه؟

🎋_نه، دایی‌ام از این کارا خوشش نمیاد. فقط مراسمشون بزن و برقص داره، تو هم که منو می‌شناسی از این جور مراسما خوشم نمیاد.

🍃_خب، چی کار کنیم؟

🍂_خیلیا میگن یه شب که هزار شب نمیشه؛ ولی تو همون یه شب امتحان میشیم.

⚡️_درسته، با این حرفت موافقم.

🍃_سعید جان، موقع شام بریم که خبری از بزن و برقص نیست، بعد شام هم کادو رو میدیم و برمی‌گردیم.

🌾فرزانه به قیمت لباس‌های مجلسی داخل ویترین نگاهی انداخت؛ اما روی هر کدام که سعید انتخاب می‌کرد، ایرادی می‌گذاشت.
آن دو چرخی در پاساژ زدند. سعید متوجه شد فرزانه به خاطر بالا بودن قیمت لباس، قصد خرید ندارد. دستی به موهای مشکی‌اش کشید و گفت: «فرزانه!میخوای بریم خونه‌ی پدرت؟»

🍃_آره، بریم. اینجا که چیزی نپسندیدم.
شانه به شانه‌ی هم از داخل پاساژ به سمت پارکینگ رفتند.

✨وقتی به خانه‌ی پدر فرزانه رسیدند. ناصر مقابل در پارکینگ ایستاده بود. او بعد از سلام و احوالپرسی با داماد و دخترش، با هم وارد خانه شدند. مژگان با سینی چای و شیرینی وارد پذیرایی شد و سر صحبت را باز کرد: «فرزانه! لباس مجلسی خریدی؟»

💫_مامان! هیچ کدوم به دلم ننشست. ولی سعید خیلی اصرار کرد یه پیراهن مجلسی انتخاب کنم. یه پیراهن مجلسی آبی اطلسی دارم که خیلی شیک و خوشگله، می‌خوام اونو بپوشم.

🍃_خدا حفظش کنه.

🍀فرزانه لبخندی زد و گفت: «زندگی مشترک مثل خونه‌ایه با هزاران پنجره. اگه قلب زن و شوهر به سوی پنجره‌ی عشق باز باشه، طعم شیرین زندگی رو میچشن.»

صبح طلوع
۰۷ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

💡توجه صحیح و غیرت ورزی به وضع خارج شدن همسر از خانه، نه‌تنها اخلاق بدی نیست بلکه از ویژگی های مردان خداست.

💢از صفات امامان، غیرت الله بودن است؛اما اینکه این غیرت به چه شکل ابراز شود، مودبانه، مهرآمیز  و رعایت آن، به میزان اعتدال باشد و براساس خط قرمزهای دین، نه شخصی، کمک بزرگی به وضع حجاب در  جامعه می‌کند.

🌱اگرهمسران با محبت و دقت کافی، در این مورد دقت کنند، خود به خود خیلی ازمسائل اجتماعی حل می‌شود‌.

صبح طلوع
۰۷ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

🍃صدای زنگ تلفن بلند شد، زن همسایه‌ بود. با حرف‌هایش حال زهره دگرگون شد. تلفن را که قطع‌ کرد پوزخندی زد. با خود تکرار می‌‌کرد: «دروغ محضه! امیر من...! »

 

☘حرف‌های عذرا خانوم، در گوشش زنگ می‌زد: «زن‌ِ حسابی! چه نشستی! زندگیت رو ازت گرفتن، شنیدم ذلیل‌مرده شوهرت، رفته زن گرفته ...»

 

⚡️برای لحظه‌ای، تردید به جان زهره افتاد.

از روز اول آشنایی‌ تا حالا که سه‌ سال از زندگی‌شان با تلخی‌ها و شیرینی‌هایش گذشته‌ بود، ناخواسته مانند صحنه‌ی یک فیلم، از پرده‌ی ذهنش عبور کردند. هیچ نقطه‌ی کم‌نوری که باعث جدایی دل امیر از او شده‌ باشد، در آن نبود و جز عشق چیزی پیدا نمی‌کرد.

 

💫دستش می‌لرزید، گوشی موبایل را برداشت تا شماره‌ی امیر را بگیرد، با خود فکرکرد که به او چه بگوید!!! گوشی را کنار گذاشت. با این‌که عذرا را می‌شناخت اما نمی‌توانست جملاتش را نشنیده‌ بگیرد.

 

🍃چشمش به کتابی افتاد که هر روز چند صفحه از آن را می‌خواند، چندین بار آن را خوانده‌ بود، اما شیرینی جملاتش سیرش نمی‌کرد.

 

 💫این‌بار گنگ و بی‌حوصله برگه‌هایش را ورق‌ می‌زد، اتفاقاً به جملاتی رسید که دورش خط‌ کشیده‌ بود تا بیشتر یادش‌ بماند: «در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن‌است فریب‌ بخورد؛ اما زن حقیقت عشق را زود تشخیص مى‌دهد با حس نیرومند زنى...»

با خود گفت: «من حقیقت عشق زندگیم رو باور دارم، با همون حس قوی زنانه‌م، مطمئنم که اشتباه نکردم.»

 

☘بلند شد تا به افکاری که با حرف‌های بی‌اساس زن همسایه به تمام وجودش هجوم آورده بودند، پایان‌ دهد. زنگ در همسایه را زد، عذرا خانوم انگار شرمنده باشد سرش پایین‌ بود، اجازه‌ نداد زهره چیزی بگوید، شروع‌ کرد به عذرخواهی‌: «ببخشید دخترم بچه‌ها اشتباه‌ شنیدن، شوهر تو نبوده، داشتن حرف‌ می‌زدن منم فقط نگران زندگیت شدم.»

 

🌾داشت به حرف‌هایش ادامه‌ می‌داد که زهره خود را از بین دو حس خوشحالی و خشم بیرون‌ کشیده بدون این‌که چیزی بگوید، برگشت. عذرا خانوم همچنان داشت عذرخواهی آبکی‌اش را ادامه‌می‌داد: «ببخشید دخترم، تو رو خدا حلال‌کن.» 

 

✨زهره از نیمه‌ی راه برگشت: «می‌دونم کاری جز سرک کشیدن تو زندگی آدما ندارید، اما دیگه بس‌ کنید، اگر من به همسرم اطمینان کامل نداشتم الان تو راه خونه‌ی بابام بودم و لابد تو ذهنم مقدمات طلاق می‌چیدم و شما... » و دیگر ساکت‌ ماند.

 

💫به خانه که برگشت با خود فکر کرد به‌خاطر تردیدی که به اندازه‌ی چشم‌ برهم‌زدنی، در مورد امیر، به‌ وجودش راه پیداکرده باید از امیر عذرخواهی کند.

 

صبح طلوع
۰۳ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🔹به نام آن‌که هستی نام از او یافت فلک جنبش، زمین آرام از او یافت.

 

✨خدایی‌که خلق کرد زن و مرد را تا به‌ کانون خانواده، گرما بخشند و با تدابیر خود، عمود آن را مستحکم سازند. کائنات، بودن را مدیون همین دو موجود با ارزش‌ است که اگر نبودند چیزی به نام خانواده معنا نداشت.

 

🌹در سایه‌ی همت عالی زن و مرد است که پدیده‌ای مقدّس و پویا به نام خانواده شکل می‌گیرد و با جانفشانی آنهاست که حیات، جریان می‌یابد.

 

 

صبح طلوع
۰۳ آبان ۰۱ ، ۱۳:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃 دیوار آجری سرد پل تکیه‌گاه وجود حمید شد. رودخانه‌‌ جوی مانند و برگ درختان زرد را نگاه کرد. زن و مردی نشسته روی چمن‌های خشکیده توجه‌اش را جلب کرد.

 🍂کودک سه ساله لاغری کنار آنها می‌چرخید. زن و مرد هر یک سرگرم گوشی خود و عکس گرفتن با ژست‌های مختلف تک نفره بودند. قلبش فشرده شد. ابزاری چنین کوچک و به اندازه کف دست زندگی‌اش را مختل کرده بود.

🎋همسرش مریم گاهی با دوستانش در تماس بود؛ اما عضویت در شبکه‌های اجتماعی، شب و روز را در زندگی مریم جابه‌جا کرد.

 🍂 قدم زنان از روی سنگ‌های تیز و کج ومعوج پل رد شد. روبروی ساختمان دادگاه ایستاد. اتفاقات صبح از پیش چشمش گذشت. ده صبح سرکی به اتاق خواب کشیده بود. مریم مثل چند ماه گذشته در چنین ساعتی خواب بود. حسنا گوشه‌ی سالن میان اسباب بازی ‌هایش دراز کشیده بود. لقمه‌ی نان و پنیری که برایش گرفته بود را روی بشقاب عروسکش گذاشته بود. به عروسکش گفت: «هیس، صبحونت رو آروم بخور و مامانی رو از خواب بیدار نکن وگرنه سرت داد میکشه.»

🍃آهی کشید؛ بحث و جدل‌های چند ماه گذشته با مریم هیچ فایده‌ای نداشت و دوباره گشت و گذار، پست و استوری گذاشتن اولویت زندگی مریم شده بودند. دلش برای گپ‌وگفت سه نفرشان تنگ شده بود.

🌾حمید به سمت ساختمان کناری دادگاه قدم برداشت. دیگر ذهنش راه حلی برای رفع مشکلشان نمی‌شناخت. گردش دسته جمعی بدون دغدغه عکس و سلفی گرفتن برای صفحه مجازی آرزویش شده بود. وارد ساختمان مرکز مشاوره شد به امید یافتن راه‌حلی برای نجات زندگی مشترکشان.

صبح طلوع
۳۰ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💡همسر یعنی برابر بودن و یکسانی
 و همسر داشتن یعنی یکسان شدن این دو آفریده،
در خلقِ آرامش، بودن و یکدیگر را با آغوش گرم پذیرفتن و خیلی چیزهای مهم دیگر که بر ما تحصیل و کسب آنها و همین طور عمل کردن به آنها امر شده.

✨عمارت این کانون باصفا هیچ منیتی را پذیرا نیست، پس کبر و من را قربانی « ما» سازیم .

🌺 فضا را برای گل‌هایمان باطراوت گردانیم با همدلی و عشق، این دُردانه‌ی آفرینش که تکامل و تداوم انسان را به همراه دارد.

🌱 همسر عزیز در کنار هم باشیم تا باغبانان قهّاری جهت زدودن اضافات زندگی باشیم. به قول مولانا:
"نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو"

صبح طلوع
۳۰ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃 سکوتی مرگبار فضای خانه را پر کرده، مریم تنها در گوشه‌‌ای نشسته و زانوی غم در بغل گرفته‌بود، به روزها و شب‌های سپری شده‌‌اش می اندیشد؛ اندیشه‌هایی که بودنشان غم‌ها و دل نگرانی هایش را مضاعف می‌‌کرد.

🌾 بالهای خیالش را در پهنه‌ی آسمان دلش گسترده‌ بود و وادار به اوج گرفتنشان می‌کرد تا شاید ثانیه‌هایی از زندگی بی نورش را سرگرم کند؛ ولی تا کی؟ تا کجا؟ خودش هم نمی‌دانست در چه دریای بی‌انتهایی قدم گذاشته‌ است؟ فقط خیره شده بر افق ناکجا آباد بود.

☘️امید عمق نگاهش را می‌پایید تا بیرون آمدنش را از این دریای بی‌وسعت، تماشا کند، انگار قصد برگشتن از سفر پر از راز و رمز را نداشت!؟  دقایقی دیگر مسیر نگاهش را دنبال کرد؛ بلکه حضورش را متوجه شود، نفس عمیقی کشید. با صدای نفسش به خود آمد و با چهره‌ای آمیخته با غربت پرسید: « اتفاقی افتاده؟ »

⚡️نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد، علت ماجرا را جویا شد، مریم گفت: «چیزی نشده. » با اصرارهای پی در پی امید، قفل زبانش باز شد و یخ سکوتش شکست، حرف زد و خون گریه کرد.

🎋امید کنارش نشست و با سکوت آماده‌ی شنیدن درد دلش کرد. تا پایان، حرفهایش را گوش داد. منتظر ماند تا صندوقچه‌ی رازش خالی گردد. زبان در کامش می‌جنبد: « اینهمه راز در کنج دلت دفن کرده‌ بودی؟ مگر هم سفر و هم  راز نیستیم؟ مگر هم پیمان نشده‌ایم که تپه‌های غصّه و اندوه را با هم هموار نمائیم و کلبه‌های شادی و بودن را به اتّفاق همدیگر آباد کنیم؟ »

💫مریم که همدل و غمخوار خود را یافته چین از  جبین گشود و با آغوش گرم پذیرایش شد و بودنشان را جشن گرفتند. به یاد این شعر استاد سخن،حضرت سعدی افتاد:
کنونت که امکان گفتار هست
         بگو ای برادر به لطف و خوشی
چو فردا که پیک اجل در رسد
                   به حکم ضرورت زبان درکشی

صبح طلوع
۲۶ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر