🍃باد ملایمی لابلای درختان چنار میوزید. ماشین پراید سفید رنگی داخل کوچه یازده شرقی به نام شهید بیگی توقف کرد. سعید نگاهی به عقربههای ساعت مچیاش انداخت. همان لحظه در خانهی طوسی رنگ باز شد. فرزانه در خانهشان را با کلید قفل کرد. چادرش را جمع کرد و با لبخند روی صندلی جلو نشست. سعید ماشین را روشن و حرکت کرد. آن دو در طول مسیر با هم حرف میزدند.
☘️ سعید وارد پارکینگ مرکز خرید شد. در ضلع جنوبی آن، ماشین را پارک کرد. کنار هم به سمت پله برقی مرکز خرید لوکس روشا رفتند. فرزانه از سعید خواسته بود عصر قبل از رفتن به خانهی پدرش سر راه به پاساژ لباس فروشی بروند تا او خرید کند.
✨طبقهی اول ساختمان مرکز خرید انواع فروشگاه پوشاک زنانه و مردانه و ... به چشم میخورد. فرزانه نگاهی به چشمان قهوهای رنگ همسرش انداخت؛ اما هیچ حرفی نزد. سعید با خنده گفت: «بفرمایید فرزانه خانوم!»
🌾_هفته آینده عروسی دختر داییمه، دنبال یه لباس پوشیده و شیکام.
☘️_انتهای پاساژ چند تا مغازه لباس مجلسی هست.کاراشون شیک و پوشیدست.
💫هر دو کنار هم به طرف مغازهی مورد نظر رفتند؛ اما سعید یک مرتبه از او پرسید:
🍃_مگه مراسمشون مختلطه؟
🎋_نه، داییام از این کارا خوشش نمیاد. فقط مراسمشون بزن و برقص داره، تو هم که منو میشناسی از این جور مراسما خوشم نمیاد.
🍃_خب، چی کار کنیم؟
🍂_خیلیا میگن یه شب که هزار شب نمیشه؛ ولی تو همون یه شب امتحان میشیم.
⚡️_درسته، با این حرفت موافقم.
🍃_سعید جان، موقع شام بریم که خبری از بزن و برقص نیست، بعد شام هم کادو رو میدیم و برمیگردیم.
🌾فرزانه به قیمت لباسهای مجلسی داخل ویترین نگاهی انداخت؛ اما روی هر کدام که سعید انتخاب میکرد، ایرادی میگذاشت.
آن دو چرخی در پاساژ زدند. سعید متوجه شد فرزانه به خاطر بالا بودن قیمت لباس، قصد خرید ندارد. دستی به موهای مشکیاش کشید و گفت: «فرزانه!میخوای بریم خونهی پدرت؟»
🍃_آره، بریم. اینجا که چیزی نپسندیدم.
شانه به شانهی هم از داخل پاساژ به سمت پارکینگ رفتند.
✨وقتی به خانهی پدر فرزانه رسیدند. ناصر مقابل در پارکینگ ایستاده بود. او بعد از سلام و احوالپرسی با داماد و دخترش، با هم وارد خانه شدند. مژگان با سینی چای و شیرینی وارد پذیرایی شد و سر صحبت را باز کرد: «فرزانه! لباس مجلسی خریدی؟»
💫_مامان! هیچ کدوم به دلم ننشست. ولی سعید خیلی اصرار کرد یه پیراهن مجلسی انتخاب کنم. یه پیراهن مجلسی آبی اطلسی دارم که خیلی شیک و خوشگله، میخوام اونو بپوشم.
🍃_خدا حفظش کنه.
🍀فرزانه لبخندی زد و گفت: «زندگی مشترک مثل خونهایه با هزاران پنجره. اگه قلب زن و شوهر به سوی پنجرهی عشق باز باشه، طعم شیرین زندگی رو میچشن.»