تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۴۳۹ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

 

 

🍃یک ماه است که سعید را از کارخانه اخراج کرده‌اند. صبح تا شب دنبال کار می‌گردد و خسته به خانه می‌آید. چایی را درون سینی گذاشتم و با شیرینی که خودم آنها را درست کرده بودم، کنارش نشستم: «خسته نباشی آقا.»

 

🍂_سلامت باشی. چه خستگی؟ کار که پیدا نمیشه هر چی می‌گردم.

 

✨_ خدا بزرگِ، پیدا میشه.

 

☘سعید آهی کشید، گفت: «نمی‌دونم ریحانه جان چیکار کنم؟ سوگند چند وقت دیگه میره مدرسه پول میخواد برا ثبت نام.

 

💫سکوت کردم. راست می گفت. سعید شیرینی برداشت و در دهانش گذاشت: «چه خوشمزه است.»

 

🌺_ کار خودمه... ببین سعید جان میگم من که شیرینی خوب بلدم اجازه میدی برم شیرینی پزی سادات خانم.

 

🍃سعید نیم نگاهی به من‌ انداخت: «هنوز بی غیرت نشدم که زنم بره کار کنه.»

 

💫دستش را گرفتم: «نه عزیز دلم شما تاج سرمی بی‌غیرت چیه؟ این طوری کنار هم کار می‌کنیم شیرینی پزی سادات خانم هم که خودت میدونی همه زن هستن. خود سادات خانم هم آدم مقیدیه.»

 

🍃 کمی سکوت کردم و بعد گفتم: «راستی دنبال یه پیک موتوری هم هستن که سفارشات ببر نظرت چیه؟ تو که موتور هم داری.»

 

🌾سعید کمی فکر کرد: « جدا حتما در مورد من باهاشون حرف بزن.»

 

☘_حتما عزیزم، فقط من چی اگه بگی نه میگم باشه نمیرم.

 

🍃آنقدر با لبخند نگاهش کردم تا بالاخره راضی شد.

 

 

 

صبح طلوع
۰۱ آذر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

💢هیچ گاه دیر نیست از امروز شروع کنیم!

 

🌱با لقب‌های جدید و قشنگ، آقای مهربونم😊، عزیزم و ...

و همچنین بانوی قشنگم🥰، نفسم و ... یکدیگر را صدا بزنیم.

 

همیشه در زندگی مشترک 💑تنوع لازم است. شاید برای بار اول و دوم سبب تعجب شود و حتی از خجالت سوخاری شوید😁 اما بعد برای یکدیگر دلنشین خواهد شد.

 

💡در بیان احساسات خود خلاق باشیم و خجالت نکشیم، عشق 💞را بر زبان جاری کنیم. زن و شوهر با اینگونه رفتارها به هم می‌فهمانند که حضورشان برای همدیگر مهم است.

 

🌹زبانی قوی‌تر از محبت وجود ندارد، عشق را با کلمات زیبا و لحنی دلنشین ابراز کنیم.

 

 

صبح طلوع
۰۱ آذر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃آفتاب تا وسط‌های اتاق رسیده بود که محدثه بالاخره از خواب بیدار شد. خانه ساکت بود؛ اما صدای آواز پرنده‌ها، کوچه را پرکرده بود‌.

☘️محدثه، همان‌طور درازکش، ساعت روی دیوار اتاق را نگاه کرد. عقربه‌ها ساعت یازده را نشان می‌داد‌، دوباره چشمهایش را بست؛ اما انگار یک دفعه روحش داخل بدن پرتاب شده باشد، بلند شد و نشست‌. پتو را کناری زد و خود را به میز رساند. موهایش را شانه زد. بعد در آشپزخانه، از یخچال تکه‌ای نان برداشت و خورد.

🌾دیشب مهمان داشت و او بعد از کار زیاد، خوابش برد و تازه ساعت یازده، بیدار شده بود. جارو برقی را وسط حال گذاشت که
تلفن همراهش زنگ خورد. سراغ تلفن رفت: «الو؟»

⚡️_سلام.چطوری عزیزم؟ شناختی؟ دایی اصغر هستم. صبح رسیدم. مهمون نمی‌خواید؟

🍃دایی، در مهران، جای دیگری نداشت.
آخرین‌ بار که همدیگر را دیده بودند، دایی با کنایه، بچه‌دار نشدنش را به رخش کشیده بود؛ اما او فقط سکوت کرده بود. موقع خداحافظی دایی، بغض را توی چهره‌اش دیده بود.
 
☘️می‌دانست دل نازک محدثه، شکسته و کمی از او دلخور است. این بود که می‌خواست قبل  زیارت، از خواهرزاده‌اش، حلالیت بطلبد. محدثه هل شده بود. به  من من افتاد تا اینکه بالاخره زبانش در دهان چرخید: « بله. دایی جون. خوش می‌آیید. منتظرتون هستیم. کی می‌رسید؟»

✨دایی با خوشحالی گفت: «احتمالا حوالی سه.» محدثه از اینکه وقت بیشتری دارد، خوشحال شد. دلش هم برای دایی تنگ شده بود. فقط آرزو می‌کرد تا وقتی برسد، توانسته باشد خانه و ناهار را آماده کرده باشد.

🍃جارو را رها کرد به آشپزخانه رفت و از فریزر، گوشت را برداشت و توی قابلمه گذاشت. سراغ کیسه‌ی برنج رفت. از کابینت زهوار در رفته، کیسه را بیرون کشید و دستی میان برنج‌ها گرداند. ذرات ریز استوانه‌ای مشکی و توسی، نظرش را به خودش جلب کرد؛ بازهم دست گرداند. یکی از آنها را بین انگشتانش فشار داد؛ پودر توی دستش پخش شد. ناخودآگاه دستش را سمت بینی ببرد اما بوی خاصی نمی‌داد.

🌾یادش آمد چندروز پیش یک موش سفید کوچک، از زیر پایش در آشپزخانه رد شده بود و بعدتر چسب موش هم افاقه نکرد. دو دستش را روی سرش کوباند: «ای خدا بدبخت شدم. برنج دیگه‌ای هم ندارم. محسن هم که تلفن جواب نمیده.»

🍃 ناخوداگاه سرعت حرکت‌هایش چند برابر شده بود و قلبش تند و تند می تپید. مجبور شد همه‌ی برنج‌ها را توی سینی بریزد و دانه دانه، فضله‌های موش را در بیاورد. می‌دانست که اگر خشک باشند، با خارج کردنشان و شستن برنج، مشکل حل می‌شود؛ اما باید خیلی دقیق، دانه به دانه، می‌گشت و همه را جدا می‌کرد. وقتی که خیالش از آخرین دانه، هم راحت شد، ساعت یک بود.

💫برنج‌ها را بالاخره با وسواس زیاد آبکشی کرد و خدا خدا می‌کرد. چیزی از چشمش، جا نمانده باشد.بوی قرمه سبزی که خانه را پر کرد، خیالش کمی راحت شد‌؛ به این فکر می‌کرد که از محسن بخواهد چند تله‌ی موش بخرد و خانه را سمپاشی کند تا گرفتار برنج با فضله‌ی موش نشوند.

🎋عقربه‌ها که روی عدد سه نشست، دایی زنگ در را به صدا درآورد. محدثه سمت در رفت. چادرش را سر کرد و خودش را در آینه وراندار کرد. همیشه که نمی‌توانست قسر در برود. اول و آخر، هم دایی و هم بقیه باید قضیه‌ی بچه‌دار نشدن او و احمد را قبول می‌کردند‌. عشق بین آن دو چیزی نبود که حتی عشق به فرزند، بتواند مانع آن شود.

🍃در را که باز کرد، دایی یک دسته گل بزرگ را جلوی رویش گرفت.روی کارت نوشته بود؛ برای عرض عذرخواهی.

صبح طلوع
۲۸ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شما می‌توانید یک مخفی‌کاری شیرین، در خانه راه بیندازید. 😁

💌دور از چشم همسرتان، کارها و محبت‌های مخفیانه و به موقع برایش انجام دهید. به عنوان مثال: در روز تولد او یک نامه‌ی عاشقانه و تشکرانه برایش بنویسید.

🌱محبت مخفیانه که بی‌ریا انجام می‌شود، ولو کوچک به نظر بیاید؛ ولی آثار زیادی به همراه دارد.

💞یکی از آثار آن این است که محبت شما در قلب همسرتان جای می‌گیرید و محبوب او می‌شوید.

صبح طلوع
۲۸ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

🍃تمام شب را بیدار روی صندلی نشستم. فقط به شیشه مراقبت‌های ویژه چشم دوخته بودم. خانم پرستار صدایم کرد تا چند لحظه پیش صادق بروم.

 

🍂وقتی نگاهم به صورت همسرم افتاد، دلم می‌خواست توی چشم‌هایم زل بزند و دستم را بگیرد تا تمام غم‌ها و دل نگرانی‌ها، از یادم برود. چند لحظه بعد با اشاره پرستار از مراقبت های ویژه خارج شدم.

 

🌾نمی‌دانم چند بار زیارت عاشورا خواندم. نمی‌دانم چندین بار به امامان معصوم علیهم السلام متوسل شدم؛ فقط می‌دانم که هنوز صادق بی‌هوش روی تخت دراز کشیده و من در انتظار به هوش آمدنش هستم.

 

⚡️مادرش دل نگران از راه رسید و پرسید: «حالش چطوره؟»

 

☘_جراحی شده ... فقط ... دعا کنین که به هوش بیاد.» هر دو کنار هم در سالن انتظار روی صندلی نشستیم. مادر شوهرم با تسبیح ذکر می‌گفت. 

 

💫با خودم فکر کردم چه شبی شد امشب ... چقدر دلهره آور ... از وقتی خبر دادند که عده‌ای ناجوانمرد در اغتشاشات، صادق مدافع امنیت را کتک زدند و او را مجروح کردند، زمان برایم طولانی شده است. نمی‌دانم عقربه‌های ساعت، کند حرکت می‌کنند یا امشب آن‌ها هم افتادند روی دنده‌ی لج؟!

 

🍃خدایا! فقط می‌دانم تا صبح، هزار بار جان دادم و دوباره سرپا ماندم؛ اما بالاخره صبح شد. دوباره پدر و مادرم آمدند ... همه منتظر و چشم انتظار ... پدرم، دوست و همرزم دوران دفاع مقدس پدر صادق بود. اشک در چشمان پدرم موج میزد با صدای گرفته‌ای گفت: «فاطمه خانم، همه زندگی‌اش را داد تا آزاد بمانیم؛ اما عده‌ای ناجوانمردانه بر پیکر فرزند شهید، مشت و لگد زدند به اسم آزادی‌خواهی ... خدایا! من به خدایی‌ات توکل کردم.»

 

💫برادرم حامد آب‌میوه به فاطمه خانم و من داد اما انگار توی گلوی من قفلی زده بودند. من، فرنازی که اگر یک ساعت غذایش دیر میشد، نمی‌توانست سرپا بماند، صادق همیشه حواسش به من بود ... حالا یک روز کامل است که هیچی نخورده‌ام و میلی هم ندارم.

 

🌾نگاهم دوخته شد به چهره مادر شوهرم که زیر لب ذکر می‌گفت و اشک می‌ریخت. توی فکر بودم که حامد بلند گفت: «چشماشو باز کرد.»

 

✨از روی صندلی بلند شدم. با خوشحالی به شیشه مراقبت‌های ویژه نگاه کردم. صادق رنگی به چهره نداشت و سرش را باند پیچیده بودند. همه خوشحال بودیم و اشک شوق ازچشمانمان می‌بارید. فاطمه خانم زیر لب گفت: «خدایا شکرت ... الحمدلله.»

 

🌺بالاخره او را به بخش داخلی منتقل کردند. طولی نکشید همه دورش جمع شدند؛ اما من کنار ایستادم. فاطمه خانم مدام دست صادق را می‌بوسید و قربان صدقه‌اش می‌رفت.

 

☘ناگهان صدای پرستار بلند شد: «چه خبره اینجا؟! بفرمایید بیرون لطفا ... بیمار باید استراحت کنه.»

 

💫همه بیرون رفتند؛ اما من بهش لبخندی زدم، او نیز لبخند بی‌جانی بهم زد. اشکم را پس زدم و دستی برایش تکان دادم و از اتاق خارج شدم. فقط خدا می‌دانست که چقدر دلم برای صدایش تنگ شده است.

 

 

صبح طلوع
۲۴ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

✨سر سفره‌ی ناهار با خودم کلنجار می‌رفتم که قضیه را چطور به سعید بگویم که قبول‌کند. مِن و منّی کردم که دیدم سعید زل زده به صورتم. ناخوداگاه با تعجب پرسیدم؛ «چیزی شده؟!»

☘️سعید زد زیر خنده. بچه‌ها هم که مشغول خوردن غذا بودند، بدون این‌که متوجه چیزی باشند خندیدند. اما من دلهره داشتم. سعید باز گفت؛ «خب حالا بگو چی شده؟»

💠بریده‌بریده شروع‌کردم: «سعیدجان ... راستش ... مامانم دعوتمون کرده ... برا مهمونی شب یلدا، همه هستند، اگه ما نباشیم خیلی بد میشه.» بالاخره گفتم و نفس راحتی کشیدم.

🍃تا اسم مهمانی آمد بچه‌ها یک‌صدا گفتند آخ‌جوووون. با تشری که حاصل نگرانی بود گفتم: «آروم باشید چه خبرتونه؟!»  

🌾سعید مرد شوخ و خوش‌خنده‌ای‌ست. تحمل بیشتر مشکلات را با خنده و شوخی برای همه راحت می‌کند. این‌بار با لبخند و آرام گفت: «چکارشون داری گُلای منو؟! بگو که به مادرجان چی گفتی‌؟!»از سؤالش فهمیدم که قصد آمدن ندارد: «گفتم که با شما مشورت‌کنم بعد... »

🍃_خانوم شما که جواب منو می‌دونی.

✨با این‌که علت نیامدنش را می‌دانستم، حالت حق به‌جانبی گرفتم: «خب این‌بار رو کوتاه بیا و با فامیلای من بد بگذرون» اخم کوچکی‌ کرد و چیزی نگفت. دیدم که انگشتانش را می‌شمارد. بچه‌ها هم از سر شیطنت شروع کردند به شمردن: «سه ... چاهار... پنج ... »

☘️_بچه‌ها بسه دیگه ...

🌾_امروز اصلاً رو فرم نیستیا همش به گُلای من گیر می‌دی بزار بشمرن دیگه.

💫منتظر جواب مثبتش بودم، چون اصلاً حوصله‌ی دلخوری و قهر مادرم را نداشتم.
همیشه‌ی خدا موقع دعوت به دورهمی‌هایی که باید بین خانواده‌ی سعید و خانواده‌ی من یکی را انتخاب می‌کردیم، جرّ و بحثمان می‌شود و آخر سر سعید راهکار خودش را عملی می‌کند.
اما این‌بار راه‌حل دیگری داشت. شمردن انگشتانش را که تمام کرد، گفت: «غذاتون رو زود تموم کنین یه فکر عااالی دارم.»

🍃به سعید و ایده‌هایش اطمینان داشتم چون هیچ‌وقت کاری نمی‌کرد که بزرگترها از او دلخور شوند. بچه‌ها یک‌صدا می‌گفتند: «یالّا بگو یالّا بگو ...»

⚡️_دقیقاً دو شب دیگه تا یلدا مونده، امشب رو می‌ریم پیش خونواده‌ی شما، باهاشون دورهمی می‌گیریم. فردا هم پیش خونواده‌ی من، ازشونم رسماً عذرخواهی می‌کنیم که شب یلدا نمی‌تونیم پیش هیچ‌کدومشون باشیم. »
بعد با خنده گفت؛ «این‌جوری هم دو شب شام مجانی گیرمون میاد و هم این‌که من به مراد دلم می‌رسم و شب یلدا خودمون کنار هم کلی خوش می‌گذرونیم، چطوره؟!! »

🍃بچه‌ها طبق معمول از ایده‌ی پدرشان کلی کیف کردند. به‌نظر من هم ایده‌ی جالبی بود. خصوصاً وقتی به این فکر می‌کردم که سعید دوست دارد اوقات خاص زندگی‌اش را در کنار من و بچه‌هایش بگذراند شوق بی‌نهایتی تمام وجودم را می‌گرفت.

صبح طلوع
۲۱ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🚫هرگاه همسرتان از رفتار پدر، مادر و یا یکی از اعضای خانواده‌تان شکایت می‌کند، فوری جلویش نایستید.

💡ولو اینکه حق با او نباشد برای آرام کردن او بگویید: «حق با شماست منم  اگر جای تو بودم ناراحت می‌شدم.»
 این رفتار شما جلوی مشاجره را می‌گیرد. شما را فردی منصف می‌بیند و محبوب او می‌شوید😉.

🌱در یک وقت مناسب، درباره‌ی شکایت او و برای برطرف شدن ذهنیت همسرتان، با او  منطقی صحبت کنید.
همسرتان وقتی رفتار عاقلانه شما را ببیند، کم‌کم شبیه شما می‌شود.

صبح طلوع
۲۱ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃خانم‌های محله هر روز دم درِ خانه‌ی فخری دورهمی دارند. دورهمی‌ای با محوریت فخر فروشی، چشم و هم‌چشمی و رد و بدل کردن اخبار ریز و درشت!

☘️البته سخنران جمع همان فخری است. خب حق هم دارد. بالاخره اوست که اجازه داده تا همایش دم درب خانه‌ی او باشد! تا چند نفر جمع می‌شوند شروع می‌کند: «نمی‌دونید اکبر آقا چه دکوری‌هایی آورده، عااالی!! من که  دلم نمیاد نخرم . از همسرجان پول گرفتم امروز میرم سراغشون. دکوری‌هام دیگه دِمده شدن... راستی بازار، عجب جنسایی آوردن، یکم برا بعضیا گرونه، ولی خیلی شیک‌ان... »

☘️مریم رشته‌ی کلام را از دستش می‌رباید: «راست می‌گی فخری جون؟! من یه مدت سرم شلوغ بود از همه‌چی بی‌خبر موندم. رفتنی منم خبر کن باهم بریم»

🎋سارا که علاقه‌ای به این دورهمی‌ها ندارد و ناچار میان این جمع قرار گرفته‌، با هر جمله‌ی نیش‌داری، دنیا روی سرش خراب می‌شود.
مریم با حالت خاصی می‌پرسد: «سارا خانم چی شده به ما افتخار دادی؟! حتما پول اجاره رو آوردی! چه به موقع! کلی خرید دارم...»

💫_با خودتون کار داشتم.

فخری سریع سر خم می‌کند و در گوش بغل‌دستی‌اش پچ‌پچی می‌کند. سارا برای این‌که نشنود اندکی از جمع فاصله می‌گیرد و منتظر مریم  می‌ماند. مریم‌جون محله، خرامان و سرخوش به سمت سارا می‌رود: «چه‌کاری میتونی با من داشته باشی به‌غیر دادن اجاره؟؟»

🍂_می‌خواستم بگم که همسرم مدتیه کارشو از دست داده می‌دونم چند روزم گذشته ولی اگه ممکنه ...

🍁مریم طبق عادت، وسط حرفش می‌آید: «ای بابا ماه پیشم که همین بود، منم لازم دارم، تا کی می‌خواین عقب بندازین؟! »

☘️_باورکنید دستمون خالیه، طفلی حمید همه‌ی تلاششو می‌کنه. موقتاً بی‌کاره، دوباره برمی‌گرده سرکار. از شرمندگی شما در میایم.

⚡️_باشه، فقط این‌بار رو مهلت می‌دم اونم فقط به‌خاطر این‌که اینقد به فکر شوهر و زندگیتی.

🍃مریم‌ علی‌رغم اینکه شوهر خود را از ولخرجی به ستوه آورده بود و ظاهراً متکبر به نظر می‌رسید، علاقه‌ی خاصی به زنانی داشت که با کمبود مالی همسرانشان، صبورانه گذر ایام می‌کنند. شاید چون خودش این خصلت را با وجود ۳۰‌سال زندگی مشترک، هنوز نتوانسته‌ بود در خود ایجاد کند.

✨سارا در را با کلید باز می‌کند. حمید از جا می‌پرد و با هول و نگرانی می‌پرسد: «ساراجان چی شد؟! راضی شد؟! ... » سارا آهی می‌کشد و لیوانی آب به دست حمید می‌دهد: «آره عزیزم! آروم باش. می‌ترسیدم بین خانوما آبروریزی بشه ولی خیلی آبرومندانه، مهلت داد. نگران نباش همه‌چی درست می‌شه. تا تو کارت جور بشه من بیشتر سفارش می‌گیرم و بیشتر خیاطی می‌کنم تا این بحرانم بگذره.»

☘️_ممنونم سارا جان که همیشه با همه‌ی شرایطم کنارمی

🌾سارا لبخندی را چاشنی نفس عمیقش می‌کند و سر بلند کرده، خدا را شکر می‌گوید.

 

صبح طلوع
۱۷ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💢همسران نباید به بهانه‌ی راحتی و حوصله نداشتن😪 در خانه لباس‌های کهنه و شلخته بپوشند.

💡همانگونه که به ظاهر خود در جامعه اهمیت می‌دهید و برای آن هزینه می‌کنید، برای لباس👕 داخل خانه هم باید چنین باشند.

😊می‌شود با کمترین هزینه، لباس‌های شیک و تمیز در خانه پوشید. لباسی که در عین زیبا بودن، راحت هم باشد.

‼️پوشش نامناسب در خانه و مرتب و تمیز نبودن، از عشق و محبت بین همسران می‌کاهد.

 

صبح طلوع
۱۷ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃کنار پنجره می‌نشینم. کتاب «یک عاشقانه‌ی آرام» نادر ابراهیمی را در دست می‌گیرم تا بخوانم. حالا که سکوت در خانه‌مان لانه کرده است، فرصت را نباید از دست بدهم. حسن و فاطمه مدرسه‌ رفته‌اند. حانیه تازه شیرش را خورده و خواب هفت پادشاه را می‌بیند.

☘️ عباس‌جان دلم می‌خواهد تصور کنم تو هم مثل همیشه به مأموریت دور از وطن رفته‌ای. حالا که نیستی بگذار اقرار کنم، از سر دلتنگی‌ست دوباره به این کتاب پناه آورده‌ام. در ابتدای کتاب، دل و قلوه دادن‌هایش را برای همسرش خوانده‌ای؟! من چه می‌گویم؟ مگر می‌شود نخوانده باشی و اینچنین قلب مرا به تسخیر خود در آورده باشی!

🌾روز تولد من بود به گمانم! همین کتاب را با شاخه گُل رُز به من دادی. هر صفحه که می‌خوانم یکی از خاطرات با تو بودن برایم ورق می‌خورد. عباس، خودت می‌دانی من پاییز با برگ‌های زرد و نارنجی و قرمزش را چقدر دوست دارم.

🎋نشستن کنار پنجره و در کنار تو بودن برای چای دو نفره را، با دنیایی عوض نمی‌کنم. چای برایت بریزم؟!

☘️تو هم می‌شنوی قطرات درشت باران که به پنجره کوبیده می‌شود. یادت می‌آید وقت خواستگاری، آن شب هم باران می‌آمد و اتفاقا پاییز بود. همان را به فال نیک گرفتم و بله را گفتم.

💫مادرم به این وصلت راضی نبود. می‌گفت: «دخترم دوست ندارم تنهایی تو رو ببینم!»
نمی‌دانم با دل مادر چه کردی که راضی شد.
عباس صدایت در گوشم می‌پیچد. همان که برایم می‌خواندی: «لیلا! به دخترم بگو که باباش، رفتش که اون راحت بخوابه، چشماش…
رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه؛ نپره از خوابِ خوشش، یه لحظه…»

🍃عباس دخترت خوابیده است همان گونه که تو می‌خواستی. نامه‌ات لحظه‌ای از خاطرم نمی‌رود.

🍃_لیلا… لیلا... اگه یه روز، این نامه رو بخونی؛ دلم می خواد، از ته دل بدونی… الان دیگه، به آرزوم رسیدم! باور نمی کنی؛ خدا رو دیدم!

🍀خوشحالم که به آرزویت رسیدی. حواست به من و بچه‌ها هم باشد. عباس‌جان، نیستی تا ببینی دیگر خبری از نُقل‌ونبات ریختن توی سوریه نیست، آن هم به برکت وجود امثال تو و فرمانده‌تان حاج‌قاسم عزیز. من چه می‌گویم خودت زنده هستی و می‌بینی در حرم حضرت زینب(‌سلام‌الله‌علیها) امنیت برقرار است.
می‌شود باز هم برای دفاع از حرم بپا خیزید؟ منظورم حرم ایران هست. همان که حاج‌قاسم آن را حرم نامید. روضه شاهچراغ و چادرهای خونین را شنیده‌ای؟ چرا امروز هذیان می‌گویم تو نه تنها شنیده‌ای؛ بلکه دیده‌ای.

صبح طلوع
۱۴ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر