تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

به‌خاطر زندگی

سه شنبه, ۱۷ آبان ۱۴۰۱، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

🍃خانم‌های محله هر روز دم درِ خانه‌ی فخری دورهمی دارند. دورهمی‌ای با محوریت فخر فروشی، چشم و هم‌چشمی و رد و بدل کردن اخبار ریز و درشت!

☘️البته سخنران جمع همان فخری است. خب حق هم دارد. بالاخره اوست که اجازه داده تا همایش دم درب خانه‌ی او باشد! تا چند نفر جمع می‌شوند شروع می‌کند: «نمی‌دونید اکبر آقا چه دکوری‌هایی آورده، عااالی!! من که  دلم نمیاد نخرم . از همسرجان پول گرفتم امروز میرم سراغشون. دکوری‌هام دیگه دِمده شدن... راستی بازار، عجب جنسایی آوردن، یکم برا بعضیا گرونه، ولی خیلی شیک‌ان... »

☘️مریم رشته‌ی کلام را از دستش می‌رباید: «راست می‌گی فخری جون؟! من یه مدت سرم شلوغ بود از همه‌چی بی‌خبر موندم. رفتنی منم خبر کن باهم بریم»

🎋سارا که علاقه‌ای به این دورهمی‌ها ندارد و ناچار میان این جمع قرار گرفته‌، با هر جمله‌ی نیش‌داری، دنیا روی سرش خراب می‌شود.
مریم با حالت خاصی می‌پرسد: «سارا خانم چی شده به ما افتخار دادی؟! حتما پول اجاره رو آوردی! چه به موقع! کلی خرید دارم...»

💫_با خودتون کار داشتم.

فخری سریع سر خم می‌کند و در گوش بغل‌دستی‌اش پچ‌پچی می‌کند. سارا برای این‌که نشنود اندکی از جمع فاصله می‌گیرد و منتظر مریم  می‌ماند. مریم‌جون محله، خرامان و سرخوش به سمت سارا می‌رود: «چه‌کاری میتونی با من داشته باشی به‌غیر دادن اجاره؟؟»

🍂_می‌خواستم بگم که همسرم مدتیه کارشو از دست داده می‌دونم چند روزم گذشته ولی اگه ممکنه ...

🍁مریم طبق عادت، وسط حرفش می‌آید: «ای بابا ماه پیشم که همین بود، منم لازم دارم، تا کی می‌خواین عقب بندازین؟! »

☘️_باورکنید دستمون خالیه، طفلی حمید همه‌ی تلاششو می‌کنه. موقتاً بی‌کاره، دوباره برمی‌گرده سرکار. از شرمندگی شما در میایم.

⚡️_باشه، فقط این‌بار رو مهلت می‌دم اونم فقط به‌خاطر این‌که اینقد به فکر شوهر و زندگیتی.

🍃مریم‌ علی‌رغم اینکه شوهر خود را از ولخرجی به ستوه آورده بود و ظاهراً متکبر به نظر می‌رسید، علاقه‌ی خاصی به زنانی داشت که با کمبود مالی همسرانشان، صبورانه گذر ایام می‌کنند. شاید چون خودش این خصلت را با وجود ۳۰‌سال زندگی مشترک، هنوز نتوانسته‌ بود در خود ایجاد کند.

✨سارا در را با کلید باز می‌کند. حمید از جا می‌پرد و با هول و نگرانی می‌پرسد: «ساراجان چی شد؟! راضی شد؟! ... » سارا آهی می‌کشد و لیوانی آب به دست حمید می‌دهد: «آره عزیزم! آروم باش. می‌ترسیدم بین خانوما آبروریزی بشه ولی خیلی آبرومندانه، مهلت داد. نگران نباش همه‌چی درست می‌شه. تا تو کارت جور بشه من بیشتر سفارش می‌گیرم و بیشتر خیاطی می‌کنم تا این بحرانم بگذره.»

☘️_ممنونم سارا جان که همیشه با همه‌ی شرایطم کنارمی

🌾سارا لبخندی را چاشنی نفس عمیقش می‌کند و سر بلند کرده، خدا را شکر می‌گوید.

 

۰۱/۰۸/۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی