فقط خانوادهی خودم
✨سر سفرهی ناهار با خودم کلنجار میرفتم که قضیه را چطور به سعید بگویم که قبولکند. مِن و منّی کردم که دیدم سعید زل زده به صورتم. ناخوداگاه با تعجب پرسیدم؛ «چیزی شده؟!»
☘️سعید زد زیر خنده. بچهها هم که مشغول خوردن غذا بودند، بدون اینکه متوجه چیزی باشند خندیدند. اما من دلهره داشتم. سعید باز گفت؛ «خب حالا بگو چی شده؟»
💠بریدهبریده شروعکردم: «سعیدجان ... راستش ... مامانم دعوتمون کرده ... برا مهمونی شب یلدا، همه هستند، اگه ما نباشیم خیلی بد میشه.» بالاخره گفتم و نفس راحتی کشیدم.
🍃تا اسم مهمانی آمد بچهها یکصدا گفتند آخجوووون. با تشری که حاصل نگرانی بود گفتم: «آروم باشید چه خبرتونه؟!»
🌾سعید مرد شوخ و خوشخندهایست. تحمل بیشتر مشکلات را با خنده و شوخی برای همه راحت میکند. اینبار با لبخند و آرام گفت: «چکارشون داری گُلای منو؟! بگو که به مادرجان چی گفتی؟!»از سؤالش فهمیدم که قصد آمدن ندارد: «گفتم که با شما مشورتکنم بعد... »
🍃_خانوم شما که جواب منو میدونی.
✨با اینکه علت نیامدنش را میدانستم، حالت حق بهجانبی گرفتم: «خب اینبار رو کوتاه بیا و با فامیلای من بد بگذرون» اخم کوچکی کرد و چیزی نگفت. دیدم که انگشتانش را میشمارد. بچهها هم از سر شیطنت شروع کردند به شمردن: «سه ... چاهار... پنج ... »
☘️_بچهها بسه دیگه ...
🌾_امروز اصلاً رو فرم نیستیا همش به گُلای من گیر میدی بزار بشمرن دیگه.
💫منتظر جواب مثبتش بودم، چون اصلاً حوصلهی دلخوری و قهر مادرم را نداشتم.
همیشهی خدا موقع دعوت به دورهمیهایی که باید بین خانوادهی سعید و خانوادهی من یکی را انتخاب میکردیم، جرّ و بحثمان میشود و آخر سر سعید راهکار خودش را عملی میکند.
اما اینبار راهحل دیگری داشت. شمردن انگشتانش را که تمام کرد، گفت: «غذاتون رو زود تموم کنین یه فکر عااالی دارم.»
🍃به سعید و ایدههایش اطمینان داشتم چون هیچوقت کاری نمیکرد که بزرگترها از او دلخور شوند. بچهها یکصدا میگفتند: «یالّا بگو یالّا بگو ...»
⚡️_دقیقاً دو شب دیگه تا یلدا مونده، امشب رو میریم پیش خونوادهی شما، باهاشون دورهمی میگیریم. فردا هم پیش خونوادهی من، ازشونم رسماً عذرخواهی میکنیم که شب یلدا نمیتونیم پیش هیچکدومشون باشیم. »
بعد با خنده گفت؛ «اینجوری هم دو شب شام مجانی گیرمون میاد و هم اینکه من به مراد دلم میرسم و شب یلدا خودمون کنار هم کلی خوش میگذرونیم، چطوره؟!! »
🍃بچهها طبق معمول از ایدهی پدرشان کلی کیف کردند. بهنظر من هم ایدهی جالبی بود. خصوصاً وقتی به این فکر میکردم که سعید دوست دارد اوقات خاص زندگیاش را در کنار من و بچههایش بگذراند شوق بینهایتی تمام وجودم را میگرفت.
