تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

حقیقت عشق

سه شنبه, ۳ آبان ۱۴۰۱، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

 

🍃صدای زنگ تلفن بلند شد، زن همسایه‌ بود. با حرف‌هایش حال زهره دگرگون شد. تلفن را که قطع‌ کرد پوزخندی زد. با خود تکرار می‌‌کرد: «دروغ محضه! امیر من...! »

 

☘حرف‌های عذرا خانوم، در گوشش زنگ می‌زد: «زن‌ِ حسابی! چه نشستی! زندگیت رو ازت گرفتن، شنیدم ذلیل‌مرده شوهرت، رفته زن گرفته ...»

 

⚡️برای لحظه‌ای، تردید به جان زهره افتاد.

از روز اول آشنایی‌ تا حالا که سه‌ سال از زندگی‌شان با تلخی‌ها و شیرینی‌هایش گذشته‌ بود، ناخواسته مانند صحنه‌ی یک فیلم، از پرده‌ی ذهنش عبور کردند. هیچ نقطه‌ی کم‌نوری که باعث جدایی دل امیر از او شده‌ باشد، در آن نبود و جز عشق چیزی پیدا نمی‌کرد.

 

💫دستش می‌لرزید، گوشی موبایل را برداشت تا شماره‌ی امیر را بگیرد، با خود فکرکرد که به او چه بگوید!!! گوشی را کنار گذاشت. با این‌که عذرا را می‌شناخت اما نمی‌توانست جملاتش را نشنیده‌ بگیرد.

 

🍃چشمش به کتابی افتاد که هر روز چند صفحه از آن را می‌خواند، چندین بار آن را خوانده‌ بود، اما شیرینی جملاتش سیرش نمی‌کرد.

 

 💫این‌بار گنگ و بی‌حوصله برگه‌هایش را ورق‌ می‌زد، اتفاقاً به جملاتی رسید که دورش خط‌ کشیده‌ بود تا بیشتر یادش‌ بماند: «در باور عشق و شناخت حقیقت آن، مرد ممکن‌است فریب‌ بخورد؛ اما زن حقیقت عشق را زود تشخیص مى‌دهد با حس نیرومند زنى...»

با خود گفت: «من حقیقت عشق زندگیم رو باور دارم، با همون حس قوی زنانه‌م، مطمئنم که اشتباه نکردم.»

 

☘بلند شد تا به افکاری که با حرف‌های بی‌اساس زن همسایه به تمام وجودش هجوم آورده بودند، پایان‌ دهد. زنگ در همسایه را زد، عذرا خانوم انگار شرمنده باشد سرش پایین‌ بود، اجازه‌ نداد زهره چیزی بگوید، شروع‌ کرد به عذرخواهی‌: «ببخشید دخترم بچه‌ها اشتباه‌ شنیدن، شوهر تو نبوده، داشتن حرف‌ می‌زدن منم فقط نگران زندگیت شدم.»

 

🌾داشت به حرف‌هایش ادامه‌ می‌داد که زهره خود را از بین دو حس خوشحالی و خشم بیرون‌ کشیده بدون این‌که چیزی بگوید، برگشت. عذرا خانوم همچنان داشت عذرخواهی آبکی‌اش را ادامه‌می‌داد: «ببخشید دخترم، تو رو خدا حلال‌کن.» 

 

✨زهره از نیمه‌ی راه برگشت: «می‌دونم کاری جز سرک کشیدن تو زندگی آدما ندارید، اما دیگه بس‌ کنید، اگر من به همسرم اطمینان کامل نداشتم الان تو راه خونه‌ی بابام بودم و لابد تو ذهنم مقدمات طلاق می‌چیدم و شما... » و دیگر ساکت‌ ماند.

 

💫به خانه که برگشت با خود فکر کرد به‌خاطر تردیدی که به اندازه‌ی چشم‌ برهم‌زدنی، در مورد امیر، به‌ وجودش راه پیداکرده باید از امیر عذرخواهی کند.

 

۰۱/۰۸/۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی