تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۴۳۹ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

💡اگه خوش‌اخلاق نیستی خودت رو وادار کن به خوش‌رفتاری در خانواده. بعد از گذشت مدت زمانی از تغییر اخلاق خود متعجب خواهی شد.

🔸در زندگی بخیل نباش؛ بلکه گشاده‌دست باش و برای آسایش خانواده تلاش کن.
نسبت به آن‌ها غیرت داشته باش. مراقبت و محافظت از آنان را در اولویت برنامه‌هایت قرار بده.
اگر اینچنین نیستی؛ خود را به شکل آن گروه دربیاور تا مثل آن‌ها شوی.

✨ امام‌صادق‌علیه‌السّلام فرمودند:
إنَّ المَرءَ یَحتاجُ فی مَنزِلِهِ و عِیالِهِ إلی ثَلاثِ خِصالٍ یَتَکلَّفُها و إن لَم یَکن فی طَبعِهِ ذلِک: مُعاشَرَةٍ جَمیلَةٍ و سَعَةٍ بِتَقدیرٍ و غَیرَةٍ بِتَحَصُّنٍ.

🌱مرد برای اداره منزل و خانواده خود به سه خصلت نیاز دارد که حتی اگر در طبیعت او نباشد، (باید خود را به آنها وا دارد)، آن خصلتها عبارتند از:

💠 خوش رفتاری.
💠 گشاده دستی سنجیده .
💠 غیرت برای حفاظت از آنها.

📚تحف العقول، ص ۳۲۲.

صبح طلوع
۲۶ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃تمام خانه‌ را بهم ریخت ظرف‌های دم دستش را شکست‌. داد و بیداد می‌کرد. همسرش فاطمه را کتک می‌زد. یکی انگار  در سرش داد می‌زد: «مهمات چی شد برادر. بچه‌ها دارن پر‌پر میشن.»

☘️صدای خمپاره و توپ. گوشهایش را می‌گیرد. صداها مدام کم‌رنگ می‌شوند.
اندکی بعد آرام شده کناری نشست.
فاطمه نزدیکش شد تا دست خونی او را ببندد‌. محسن گریه می‌کرد.

🍂_چرا گریه می‌کنی عزیزم؟

🎋_آخه ببین چه بلای سر تو خونه زندگی آوردم. کاش منم همون موقع شهید شده بودم.

✨دوباره شروع کرد گریه کردن.

☘️ _مگه دست تو عزیز من، بزار منم تو اون دردی که می‌کشی سهیم باشم تنها تنها ثواب جمع نکن.» و بعد لبخند زد.

🌾محسن لبخندی می‌زند و اشک‌هایش را پاک می‌کند: «کاش وقتی حالم بد تو هم بری تو اتاق پیش بچه‌ها.»

☘️فاطمه  لبخند محزونی می‌زند: «من مشکلی ندارم. ان‌شاءالله تو هم زود خوب میشی.»
فاطمه نمی‌خواست بگوید می‌ترسم به خودت صدمه بزنی.

صبح طلوع
۲۳ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💫پیمان زناشویی بستیم که با هم یکی شدن را تجربه کنیم، غم‌ها و شادی‌هایمان را تقسیم نماییم. بانو چقدر تنها شده‌ای در حریم دیار خودت، کمی به روح و جسم خود بیندیش و فضای دلت را معطّر کن به زیبایی‌ها و اندیشه‌ی نیکو.

🍁واقعاً ما زنان در فضای خانه‌ی خود، به تنها چیزی که فکر نمی‌کنیم خودمان هستیم، شب و روز مشغول نظافت منزل، رسیدگی به امور روزمرّه ایم، از خویش غافل شده‌ایم و حتی یادمان رفته است که وجود داریم و حقّی بر خود.

🌱ظاهرت را آراسته کن تا جذّابیت وجودت به چشم شریک زندگیت رخ نماید و بیشتر دلبسته‌ات گردد.
مردان عاشق زنانی هستند که به خودشان اهمیت زیادی می‌دهند.

💡این واقعیت زندگی است که نادیده گرفتن خود برابر است با نادیده گرفته شدنت، خود را هرگز فراموش نکن تا مهم جلوه‌گر شوی.

✨رسول خدا"ص"روزی فرد ژولیده‌ای را دیدند و فرمودند:"مِنَ الدِّینِ اَلْمِتْعَۀَُ وَ إِظْهارُ النِّعْمَۀِ"
بهره‎مندی از لذّت‎ها و آشکار نمودن نعمت،جزءِ دین است.

📚*فروع کافی، ج ٦، ص ٤٣٩.

صبح طلوع
۲۳ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃تمام این سال‌ها صورت خود و بچه‌هایش را با سیلی سرخ نگه‌داشته بود تا کمکی برای آبروی رضا باشد. اوایل زندگی کار درست و حسابی نداشت. از این شغل به آن شغل می‌پرید. هر کدام را به علتی کنار می‌گذاشت تا اینکه حسابدار شرکت تجهیزات پزشکی سینا شد. روز‌به‌روز اوضاع مالی‌اش بهتر و بهتر می‌شد.

☘️سال اولی که به این کار مشغول شده بود؛ ثانیه‌شماری می‌کرد ساعت دو بعدازظهر شود تا به خانه برگردد. دم در که می‌رسید صدای آقا گرگه را درمی‌آورد. سعید و سمانه و سارا هر کدام در نقش شنگول و منگول و حبه‌انگور فرو می‌رفتند. زهرا مادرشان هم شریک بچه‌ها می‌شد و می‌گفت: «مبادا در رو برای آقا گرگه باز کنید!منم منم مادرتون من اینجام!»

🌾رضا شادی و سرزنده بودن خود و بچه‌ها را مدیون زهرا می‌دانست. به هر شیوه‌ای بود از او قدردانی می‌کرد. سال دوم به بعد با عوض شدن منشی شرکت رضا هم عوض شد. بیشتر اوقات شیفت عصر هم می‌ماند. کم‌کم کار به جایی رسید دیر وقت شب به خانه می‌آمد.

🍂کار زهرا هر روز انتظار کشیدن برای برگشتن او به خانه شده بود. حالا هم زهرا پشت پنجره ایستاده و با یادآوری خاطرات گذشته در تاریکی حیاط غرق شده است.
 صدای هوهوی باد از لابه‌لای برگ‌های درخت سیب و نارنج به شیشه کوبیده می‌شود. دلشوره‌ به دل زهرا اُفتاد. ساعت از نیمه شب گذشته است و خبری از رضا نیست.

🎋فکرهای بد و جورواجور مثل کلاف به هم پیچیده‌ای در ذهنش چرخ می‌خورد. هر چه قلبش آن‌ها را با دست پس می‌زد؛ ذهنش دوباره با پا پیش می‌کشید. تاریکی شب هم بی‌تأثیر نبود. از کنار پنجره خود را کنار مبل می‌کشاند. برای چندمین بار شماره‌ی رضا را می‌گیرد. دوباره همان صدای آشنا، همان  سوهان روح را می‌شنود: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»

⚡️گوشی را روی مبلِ کناری پرت می‌کند. سرش را میان دو دستش می‌گیرد و  واگویه می‌کند: «نباید به افکار منفی اجازه جولان دادن بدهم. مثل تمام این سال‌ها باید مثبت‌نگر باشم.» چرخیدن کلید داخل در، او را از افکار پریشان نجات می‌دهد. رضا به آهستگی در را باز می‌کند. پاورچین پاورچین به سمت اتاق می‌رود. چشمش به زهرا می‌افتد که دارد او را نگاه می‌کند.

✨با چشمانی دُرُشت ناباورانه او را از نظر می‌گذراند. با تُن صدای پایین که به پچ‌پچ شبیه است می‌گوید: «تو هنوز بیداری!»
زهرا بدون هیچ حرفی نگاهی به ساعت روی دیوار می‌اندازد. رضا کنار مبل روی زمین می‌نشیند. سرش را پایین می‌اندازد با شرمندگی می‌گوید: «زهرا رئیسمون اخراجم کرد. سر هیچی!»

💫سر سینه زهرا می‌سوزد. قلبش تندتند خود را به سینه می‌کوباند. وقتی حال و روز رضا را به هم‌ریخته و آشفته می‌بیند؛ با تمام گله و شکایتش، سنگ صبور می‌شود؛ به سختی بغض خود را فرو می‌نشاند و می‌گوید: «فدای سرت. دنیا که به آخر نرسیده! خداروشکر سالمی این کار نشد کار دیگه!»

🍃رضا با آستین روی چشم‌هایش می‌کشد.
بدون هیچ حرفی شروع می‌کند داستان چند سال اخیر را تعریف کردن: «همه‌چیز به خوبی پیش می‌رفت تا اینکه سروکله یه منشی از خدا بی‌خبر پیدا شد.»زهرا گوشهایش را تیز می‌کند تا بهتر بشنود.

☘️_شد سوگلی رئیس هر چه می‌گفت باید عمل می‌کردیم. خواسته‌های نابجای او را یک‌به‌یک انجام می‌دادم تا بهانه به دستش ندهم. زهرا آهی از ته دل می‌کشد. افکار پریشان نا‌به‌‌جای خود را به یاد می‌آورد. رضا ادامه می‌دهد: «ولی باور کن توی این سال‌ها نذاشتم یه لقمه حروم وارد زندگی‌مون بشه.» به چشمان زهرا برق شادی می‌آید.

✨_تا اینکه دیروز از من کاری خواست که بذار نگم و پیش خودم و خدام بمونه. زهرا باورت میشه تو همون بزنگاه گناه، یکی دستمو گرفت و به روشنایی کشوند؟!

 از گوشه‌ی چشمان درشت و سیاه زهرا، اشکی روی گونه‌هایش می‌غلطد. رضا سرش را روی زانوی زهرا می‌گذارد. نجواگونه می‌گوید: «زهرا تو یه فرشته‌ای. ببخش منو بابت همه‌ی غفلتام. بابت تمام این سال‌ها که غصه خوردی.»

🌾زهرا بغض رها شده در گلویش را پس می‌زند. دستی روی شانه‌ی رضا می‌گذارد و می‌گوید: «پاشو پاشو مرد گُنده. ببین ساعت چنده چیزی به سحر نمونده.» رضا نگاهی به چهره‌ی به نور نشسته سحرگاهی زهرا می‌اندازد. لب‌هایش به دو طرف کِش می‌آید.
دست زهرا را می‌گیرد و گل بوسه‌ بر روی آن می‌کارد.

صبح طلوع
۱۹ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💞صمیمیت در خانواده دستوری نیست، دست خود فرد است. زن و شوهر می‌توانند محبّت را روز به روز در قلب یکدیگر جاودانه کنند.

❓چطوری؟

💡توجه به خود مثلا پوشیدن بهترین لباس در خانه؛ چون در این عملکرد، توجه به همسر هم هست و با رفتار درست، فضای خانه صمیمانه و کم و کاستی‌ها با این نوع توجه جبران می‌شود.

🌿اگر زن و شوهر درخانه به ظاهر خود توجه کنند چشم و دل هر یک از دیدن هم به نشاط و لذت می‌رسد. دیگر از لحاظ‌های مختلف کمبودی حس نمی‌شود. بنابر این با توجه به خود، زن و مرد نسبت به هم وفادار بوده و به بیراهه کشیده نمی‌شوند.

💓ابراز محبّت زن و شوهر به همدیگر، در راستای تلاش و ابتکار است. محبّت در صورتی پایدار می‌ماند که طرفین حقوق و حدود یکدیگر را رعایت کنند؛ چون شریک زندگی هم هستند.

 

صبح طلوع
۱۹ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃صدای پرنشاط و شاد مهدی حیاط خانه پدری‌شان را پُر کرده بود. دنبال محمدمتین دور حوض می‌چرخید. صبح زود که از خواب بیدار شدم سرم درد می‌کرد؛ ولی به مادر شوهرم قول داده بودم ناهار را با آن‌ها بخوریم. عمه‌ی مهدی هم آن‌جا بود. جیغ‌های گوش‌خراش پسرم به همراه خنده‌های کودکانه‌اش مثل پتکی بر سرم کوبیده می‌شد.

☘️زیر درخت توت به همراه مادرشوهر و عمه‌خانم نشسته بودیم. طاقت نیاوردم و با صدای بلند گفتم: «مهدی آقا دیگه بسه!»
مهدی با شنیدن صدایم مثل همیشه چشمانش درخشید و به طرفم آمد.

✨تا به خودم آمدم نرمی و داغی لب‌های گوشتی مهدی را روی لُپ‌های گُل انداخته‌ام حس کردم. خواستم چیزی بگویم که مادرشوهرم پیش‌دستی کرد و گفت: «خجالت بکش! عمه خانم اینجا نشستند.»

🌾مهدی آقا لب‌هایش به دو طرف کِش آمد. دست مادر را گرفتند و دومین بوسه را بر آن زدند و گفتند: «مادرِمن! چه اشکال داره؟ بذار همه بدونند من همسرم را خیلی دوست دارم.»

سرم را از خجالت پایین انداختم. عمه‌خانم خندید و گفت: «مهدی آقا همه باید بیان زن‌داری رو از تو یاد بگیرن.» مهدی هم بدون تعارف گفت: «قربون عمه‌ی فهمیده‌ام برم که منو خوب شناخته! »

⚡️دیگر خبری از سردرد چند ساعت قبل نبود.
عمه و برادرزاده گُل می‌گفتند و گُل می‌شنیدند.
مادرشوهرم به بهانه سرزدن به غذا به آشپزخانه رفت. من هم نگاهی به دست‌ و صورت و لباس‌های خاکی محمدمتین کردم که در هر بار زمین خوردن به آن حال و روز اُفتاده بود.

🍃آن دو را تنها گذاشتم تا راحت حرف‌های چندین ساله دوری از هم را بزنند. به طرف محمدمتین رفتم. در حالی‌که از محبت و رفتار مهدی قند توی دلم آب شده بود با خود واگویه می‌کردم: «مهدی بزار خونه برسیم تلافیش‌رو سرت درمیارم.»

☘️خاطرات شیرین زندگی کوتاه با مهدی هر روز غروب، دلتنگی‌ام را بیشتر می‌کند.
مهدی با محبتش مرا نمک‌گیر کرد و از قربانگاهش در سوریه به آغوش معبود پَر کشید. غروب امروز هم مثل همه‌ی غروب‌های دوری از محبوبم به پایان رسید. نمی‌دانم چند غروب دیگر باید صبر کنم تا به او برسم.

"سکانسی به یاد ماندنی از زندگی شهید مهدی قاضی‌خانی از شهدای مدافع حرم"

صبح طلوع
۱۶ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃روزها از پی هم سپری می‌شدند. عباس و سمیه، به زندگی‌شان ادامه می‌دادند، با جان و دل کار می‌کردند و برای تکمیل کم و کسر خانه‌ و کاشانه‌شان می‌کوشیدند.

☘️سال‌ها بود ازدواج کرده بودند؛ ولی خواست خدا این بود که فرزندی نداشته باشند. از همان سال‌های اول زندگی، برای بچّه‌دار شدن، دوا و دکتر را شروع کرده بودند. از این دکتر به آن دکتر می‌رفتند و برای نتیجه گرفتن، انواع و اقسام دارو و درمان را امتحان می‌کردند.

🍂از یک طرف بچه نداشتن و درمان بی‌نتیجه سمیه را آزار می‌داد و از طرف دیگر، زخم زبان‌ها و حرفهای نیشدار مردم، سوهان روحش بود. یکی می‌گفت: «بچه از بهزیستی بیاورید، دیگری آدرس دکتر می‌داد و آن‌یکی آدرس دعانویس و رمّال.» بالاخره هر کسی ساز خود را می‌زد و آن‌ها می‌رقصیدند؛ ولی تا کی باید برقصند؟

🎋عباس برای حفظ ظاهر، حرفی بر زبان نمی‌آورد، بعد از گذشت چند سال، گاهی زمزمه‌ی ازدواج مجدد از زبان او شنیده می‌شد. سمیه غصّه می‌خورد که چرا از این نعمت خدا بی‌نصیب است؛ ولی گاهی هم خوشحال بود که مسئولیت تربیت فرزند در این شرایط سخت و بحرانی جامعه را ندارد، با داشتن بچه باید نگران خیلی مسائل می‌شد.

🍃یک روز نشست با خودش فکر کرد که تا پایان عُمر نمی‌توانم با دلهره سر کنم، به خود نهیب زد که دیگر بس است زندگی هدیه‌ای است که نباید حرام شود، من نمی‌دانم برگه‌‌ی بعدی زندگی چیست؟ باید یاد بگیرم روی تک تک روزهایش حساب کنم. تصمیم گرفت با مشکلات خود کنار بیاید و به شوهرش پیشنهاد می‌دهد که مختاری راه زندگی‌ات را عوض کنی.

☘️آن روز حسابی دلش ‌شکست. در خلوت و تنهایی اشک پهنای صورتش را فرا گرفت.
چند روز از این ماجرا گذشت. یک روز عباس از سر کار که آمد فکرش حسابی مشغول بود.
بعد از ناهار روبروی تلویزیون نشست. نگاهی به سمیه کرد و گفت: «من نمی‌تونم بعد از این همه سال که در خوشی و ناخوشی، تو در کنارم بودی، حالا خودخواه باشم. خدا اگه بخواد کنار هم بچه‌دار می‌شیم.» پرده‌ای از اشک جلوی دید سمیه را گرفت. صورت عباس را تار دید. با پشت دست اشک‌های خود را پاک کرد. لبخند روی لب‌هایش نشست.

صبح طلوع
۱۲ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌹دم‌دمای آمدن همسرتان کارها را به سرانجام برسانید. کمی به خودتان برسید. صدای پا و در زدن او را که شنیدید، به استقبالش بروید.

💡لحظاتی همه‌چیز را رها کنید. کنارش بنشینید و از او پذیرایی کنید.
اهمیت دادن به حضور همسر، اثر معجزه‌گری در محبوب شدن و آرامش شما دارد.

✅امتحان یهویی:
امتحان‌کن! امتحانش مجانی‌ست.
محبوبیت و آرامش چیز کمی نیست و ارزشش را دارد.

صبح طلوع
۱۲ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃پدرم همیشه می‌گفت تنها چیزی که ارزش زندگی را دارد، خانواده است. پدرم راست می‌گفت ولی من اون وقتها که جوان خامی بیش نبودم، باورم نمی‌شد. یعنی حقیقتش فکر نمی‌کردم مردی به آن قدبلندی با سینه‌ای ستبر با آن صدای کلفتش، اینقدر پیش خانواده اش متواضع باشد. ولی اینگونه بود.

☘️هربار که واردخانه می‌شد اگر مادرم با آن جثه ی نحیف و کوچک سمتش نمی آمد، او دور خانه می‌گشت تا بالاخره پیداش می‌کرد. سلام گرمی می داد. بوسه ای روی گونه اش می کاشت. بعد ما بچه ها به نوبت سراغش می رفتیم و دستش را می بوسیدیم.

🌾پدرم مهربان بود. اما سبیل‌های کلفت و صدایی خشدار داشت که ابهت خاصی در دل همه ی ما ایجاد کرده بود‌. با این وجود، پای درد دل همه‌ی ما می‌نشست. هر روز چند دقیقه‌ای با هرکداممان بازی می کرد. حتی با خواهر کوچکم که خیلی چیزی سرش نمی‌شد، آن قدر بازی کرده بود که گل یا پوچ را یاد گرفته بود.

🍃ولی با همه‌ی عشقی که پدرم به خانواده داشت، یک روز از روزهای پاییز، وقتی لباسش را پوشید و از خانه بیرون رفت، هرگز برنگشت. ماجرا از این قرار بود که زنان و مردانی بر سر ناموس به خیابان ریخته بودند و همه چیز را آتش می‌زدند‌. شاید هم بهتر است بگویم همه کس را. پدرم یکی از همانها بود که دورش جمع شده بودند و او در میان حلقه شان، می‌سوخت. فیلمش را بارها و بارها دیدم‌.

🍀چندسالی از آن روزها گذشته است‌. مادرم هنوز قامتش از داغ پدر، خم است و من سعی می‌کنم مثل او عاشق خانواده و ناموس و امنیت خانواده ام باشم.

 

 

صبح طلوع
۰۹ مهر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌱رعایت احترام زن و شوهر در حقّ همدیگر و تشکر از یکدیگر، اثراتی دارد که باهم بر آنها مروری داریم:

🔘 کاشتن بذر محبت در محیط زندگی

🔘 ایجاد فضای آرام در خانه

🔘❗️مهم: انجام کارهای مثبت در مقابل چشمان فرزندان، سازنده‌ی شخصیتشان خواهد بود. با اینکار رشد مهارت‌های ارتباطی را در آنها تقویت میکنید.

🧂تلنگر نمکی: در حیرتم از بشری که در سرخی عصبانیت، از هیچ‌کاری برای به نحو احسنت شکستن قلب همسرش، فروگذار نمی‌کند اما هنگام بوسیدن دستش برای زحماتی که کشیده‌است، سرخ از شرم می‌شود و از بافتن هیچ توجیهی برای در رفتن فروگذار نمی‌کند!

صبح طلوع
۰۹ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر