تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۴۳۹ مطلب با موضوع «همسرداری» ثبت شده است

🔅خانمای خوب خونه، نکته امروز باعث میشه که آقایون خودشون رو حسابی توی دل شما جا کنن!😁

🔘آقایون، وقتی دیدید که خانم شما حسابی از دستاش کار کشیده، میتونید به جای سفارش چایی و در‌خواست‌های جورواجور، بشینید و دستاشون رو ماساژ بدید و گاهی بین ماساژ دادن، دستشون رو هم ببوسید. با این کار چند تا اتفاق میفته:

۱- همسرتون با تموم وجود حس قدردانی شما رو حس میکنه.

۲- بچه‌های شما هم احترام و تواضع و محبت رو یاد میگیرن.

۳- این کار شما توی ذهن همسرتون با‌قی میمونه و راحت‌تر با سختی‌های زندگی کنار میاد و باعث همدلی میشه.

🌱چطوریه که ما برای دل‌شکوندن خجالت نمیکشیم ولی وقتی به ادب و احترام میرسه صورتمون از خجالت سرخ میشه؟!🤨😒

صبح طلوع
۰۵ مهر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

مثل بقیه‌ی دختر خانمها دوست داشتم صاحب زندگی و بچه و خانه شوم، دختری پرجنب و جوش و شاد بودم، زیاد اهل ریخت و پاش و زندگی آن چنانی نبودم.

☘️بالاخره یک روز پسری با خانواده‌اش به  خواستگاری‌ام آمد، پسری مودّب و از خانواده‌ای مقیّد و مذهبی بود. از شما چه پنهان؟! خیلی ذوق کردم و قند تو دلم آب شد.
بعد از کلّی ماجرای شب خواستگاری، در اتاقی با هم، دقایقی حرف زدیم و در نهایت رضایت خود را برای تشکیل زندگی اعلام نمودیم.

⚡️ مدّتی برای آشنایی، نامزد ماندیم تا همدیگر را بشناسیم دورانی شیرین و پر از خاطرات دلنشین را با هم می‌گذراندیم. حواسمان بود برای تفریح و خوشگذرانی، مبادا هیچ جایی از یادمان برود و همه جا را با قدوم خود متبرک کنیم! اسم نامزدم جواد بود در روز ولادت امام جواد به دنیا آمده بود. خانواده‌اش به خاطر عشق به ائمه، این اسم را برایش انتخاب کرده بودند، خلاصه  نامزدیمان، یک سال طول کشید ولی جواد را جز پسری مهربان و مردی صادق نیافتم،رسید روزی که باید قرار زیر یک سقف رفتن را می‌گذاشتیم.

💫مراسم عروسی به خوبی و خوشی برگزار گردید و ما هم زندگی خود را شروع کردیم، اول روزهای ازدواج‌مان تصمیم گرفتیم در کلِّ کارها، همدل باشیم و همدیگر را بیشتر درک کنیم.شغل جواد، رانندگی بود و من خانه‌داری می‌کردم.

🌾روزی متوجّه شدم که حامله‌ام و قرار است فردی به اعضای خانواده‌ام اضافه شود خدا را شکر کردم به خاطر هدیه‌‌ی گرانبهایش و برای آمدنش روزشماری می‌کردم نه ماه گذشت و پسرمان علی به دنیا آمد شوهرم را شادتر از روزهای قبل می دیدم و پر کارتر و فعّال‌تر از همیشه.

🍃علی بزرگ می‌شد و خرج خانواده بیشتر، شروع کردم به خیّاطی، سفارش می‌گرفتم و لباس می‌دوختم تا با خانواده‌ام به راحتی زندگی کنیم، با پسرم، منتظر جواد می‌نشستم ولی یک روز، جواد در آمدن به خانه تأخیر داشت، نگران و مضطرب،گوشی تلفن را برداشتم، به شوهرم زنگ زدم، جواد جان کجایی؟»

🍁جواب تلفنش را یک صدای ناشناس داد. گفت: «که شوهرتان در بیمارستان بستری هستند.» در اثر تصادف در جادّه به کما رفته بود، هر روز کارم شده بود حاضر شدن بر بالین شوهرم در بیمارستان.

🍃 با او حرف می‌زدم و دعا می‌کردم دکترها می‌گفتند هر چقدر می‌توانی با او حرف بزن تا قوت قلب بگیرد و به هوش آید، اینقدر حرف زدم تا اینکه بعد از چند ماه بیهوشی و بستری در تخت بیمارستان، به هوش آمد و اسم مرا بر زبان آورد: «نازنین،نازنین.» بهترین لحظه‌ی عمرم را تجربه کردم خدایا شکرت که دوباره می‌توانیم درکنار هم زندگی خود را ادامه دهیم.

صبح طلوع
۰۲ مهر ۰۱ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃خانه پدرش همه دور هم جمع بودند. خواهرش گوشواره‌های که همسرش هدیه داده بود را نشان داد: «ببین سارا، این گوشواره‌ها قیمتش میدونه چه قدره؟ اینا رو آقا ناصر گرفته برا کادو تولدم. آقا رضا برای تولد تو میخواد چیکار کنه.»

☘️سارا آهی کشید و گفت: «نمی‌دونم فک کنم میخواد غافلگیرم کنه. » بعد لبخندی زد خواست بحث را عوض کند: «راستی سوگند، یه مانتو فروشی خیلی خوب سراغ دارم قیمتها هم مناسب. میخوای ... »

🌾هنوز جمله سارا تمام نشده بود که سوگند سریع گفت: «بیخیال سارا اون مانتوها مناسب من نیست به دردم نمیخوره باید مانتو مارک‌دار بپوشم. تو چه طور اینا رو می‌پوشی.»

🍀سارا آهی کشید و ترجیح داد سکوت کند.
موقع خداحافظی فرا رسید. میان راه آقا رضا نگاهی به همسرش انداخت که در فکر بود: «خانوم من چرا تو فکره؟»

🍃سارا لبخندی زد و گفت: «هیچی.»

✨_نشد دیگه باید بگی بهم.

💫_خوب امشب باز سوگند پز خونه و طلا‌ها و لباس‌های مارک‌دارش داد.

🍂بعد آهی کشید. رضا اخم ریزی کرد: «اگه دوست داری می‌برمت یه جا تو هم لباس مارکدار بخر بپوش نمیخوام حس کنی تو پایین‌تر از اونایی.»

🍃سارا دست رضا را که روی دنده بود، گرفت‌‌. می‌دانست رضا توان گرفتن این چیزها را ندارد
قیمت هر کدام اندازه حقوق رضاست بنابراین گفت: «نه من کمبود ندارم یه همسر خوب مثل تو دارم یه بچه ‌های با ادب دارم دیگه کمبود ندارم. همین که روزی حلال برامون میاری کافی این حرف‌ها میگذره فقط غصه‌ام شده کاش خواهرم دنبال این تجملات نباش و نره دیگه دنبالشون.»

⚡️رضا لبخندی زد به درک همسرش. بعد گفت:
«خدا رو شکر به خاطر حضورت عزیزم.»

صبح طلوع
۲۹ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🔅مردهایی که به شدت روی مغز بانوان پیاده‌روی می‌کنند عبارتنداز:

🔘مرد‌های قابل پیش‌بینی: خانم‌ها از مردانی که قابل پیش بینی باشند خوششان نمی‌آید و علاقه به شگفتانه از سمت شما دارند.😁(می‌شود یک‌شب به‌جای شام خوردن در خانه یکهو تصمیم به فلافل خوردن سرکوچه همراه با آنها بگیرید. علی‌رغم گران شدن فلافل، همچنان گزینه  بهتری از رستوران می‌باشد.🤓)

🔘اولویت دادن به دوستان: بانوان از مردانی که عادت به وقت‌گذرانی بیش‌از حد با دوستانشان دارند، خوششان نمی‌آید و اگر شما از وقت‌گذرانی با دوستانتان لذت بیشتری می‌برید و نمی‌توانید با همسرتان ساعتی دونفره خوش بگذرانید، حتما به روان‌شناس و خبره‌ی کار مراجعه کنید یا باهم به گفتگو بنشینید تا علت را پیدا کنید.

 

صبح طلوع
۲۹ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃صبح جمعه همه‌ی وسایل را آماده کردم. سبد پیک نیک مسافرتی را نگاهی انداختم تا چیزی را فراموش نکرده باشم. قابلمه‌ی غذا را هم کنار سبد گذاشتم. سیاوش به ساعت دیواری نگاهی انداخت. دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: «قرار بود ساعت یازده این‌جا باشن.»

☘️گوشی‌ سیاوش روشن شد. اسم سپهر را روی صفحه‌اش دیدم. سیاوش کوتاه صحبت کرد. با ابروان گره خورده گفت: «حاضر شو بریم.»

✨_چی شده؟

🍃_سر راه میریم دنبال سوگند.

🌾سیاوش وسایل را داخل صندوق عقب ماشین جا داد. در خانه را قفل کرد. چادرم را مرتب کردم و سوار ماشین شدم. سیاوش حرکت کرد. وقتی از شلوغی ترافیک رد شدیم، طولی نکشید مقابل خانه‌ی سوگند بودیم.
من به سوگند رنگ زدم که جلوی در هستیم. او بی معطلی از خانه بیرون آمد و سوار ماشین شد. هیچ کدام حرفی نزدیم تا به پارک پردیس رسیدیم.

🎋سیاوش گفت: «صبر کنید تا یه جای مناسب پیدا کنم.» نگاهم به سیاوش بود که برگشت و زیرانداز را برد. سوگند داخل ماشین نشسته بود؛ اما من پیاده شدم و به سیاوش کمک کردم تا تمام وسایل را بردیم آن‌جایی که زیرانداز را پهن کرده بود.

🍃کمی که گذشت سوگند با قدم‌های آرام نزدیک ما شد تا خواست بنشیند سیاوش گفت: «زهرا جان! سفره‌ی نهار رو دیرتر پهن کن.»

☘️_چیزی شده؟

🌾_عزیزم! وقتی سپهر رسید، نهار می‌خوریم.
دیگر چیزی نگفتم. به هوای ریختن چای از جایم بلند شدم؛ اما زیر چشمی نگاهی به صورت خواهر شوهرم سوگند انداختم. مطمئن شدم یه چیزی شده!

🍂گوشی‌ سیاوش به صدا در آمد. همین طور که صحبت می‌کرد به سمت ماشین رفت. بلافاصله از سوگند پرسیدم: «آقا سپهر کجاست؟

🍁سوگند آهی کشید و جواب داد: «نمی‌دونم چی‌کار کنم؟ سپهر یه جوری باهام رفتار می‌کنه که انگار می‌خوام اونو از خونوادش جدا کنم. صبح مادر شوهرم زنگ زد که حالش خوب نیست، سپهر هم رفت اونجا؛ اما پدر شوهرم خونه بود! »

✨_ناراحت نباش. با کمی صبوری یاد می‌گیرین هم هوای خونوادتون رو داشته باشین، هم با عشق و علاقه، کنار هم زندگی کنین. مادر بزرگم همیشه می‌گفت: «زن و شوهر کم‌کم یاد می‌گیرن، چطوری با اخلاق هم کنار بیان تا با کوچک‌ترین چیزها، از همدیگه دلگیر نشن؛ چون هیچ حال بدی موندگار نیست.»

صبح طلوع
۲۶ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🔅مردهایی که به شدت روی مغز بانوان پیاده‌روی می‌کنند عبارتنداز:

🔘طبیعتا زن‌ها به مردانی علاقه دارند که تکیه‌گاه خوبی باشند. حال فرض کنید که مردی اعتماد به نفس کافی را نداشته باشد و برای روابط و کار و دوستی نیاز به تایید دائمی داشته باشد؛ در این موقع است که خود‌خوری بانوان شروع می‌شود!

🔘مردهایی که مدام بحث می‌کنند: زن‌ها از مردانی که کاه را به کوه تبدیل می‌کنند و بحثی ساده را به مشاجره تبدیل می‌کنند، خوششان نمی‌آید.

🔘 مردهایی که چشمشان حفاظ ندارد: و اما مسئله‌ی مهم‌تر دید زدن خانم‌های دیگر است!😱 با اینکه نگاه کردن به خانم‌ها برای عده‌ای از آقایان عادی است اما این رفتار به شدت همسرتان را اذیت می‌کند و حتی ممکن است خانم پا را فراتر گذاشته و از مرحله خودخوری به گیس و گیس کشی با آن خانم دست بزند!

🌱برای امنیت خود و سایرین هرگز داشتن این سه خصوصیت را ساده نگیرید و به اصلاح خود برآیید!

صبح طلوع
۲۶ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃برای انتخاب و خرید کارت عروسی رفتیم. از فروشنده قیمت آ‌ن‌ها را می‌پرسم انگار به قیافه‌ام نمی‌خورد داماد باشم. می‌خندد که  «واسه خودت می‌خواهی؟» خودم را جمع‌وجور می‌کنم و «بله‌ای» می‌گویم.

☘️همیشه نگران بودم که شاید ده سال دیگر هم جور نشود با مینا زندگی مشترکمان را شروع کنیم. وقتی قیمت خانه، وسایل زندگی، خرج و مخارج عروسی را در چرتکه ام بالا و پایین می‌انداختم واقعا ناامید می‌شدم.

✨حتی رویم نمی‌شد در این رابطه با بابای مینا صحبت کنم از آن روزی که به خواستگاری من بله گفتند مدام احساس می‌کنم روی من حساب جدی باز کرده بودند. یکی از دوستانم همیشه می‌گفت: «تک دختر حاج آقا کشاورز را نمی‌شد حتی در خواب دید اما تو راحت توانستی قاپ حاج آقا و دخترش را بدزدی.»

🌾یک روز در اوج ناباوری مینا با دو استکان چای روبرویم نشست و گفت: «درست هست که من خانه پدرم در اوج آرامش و آسایش هستم، اما برای من چیزهای دیگری هم ملاک هست که به تو بله گفتم وگرنه از روز اول که می‌دانستم وضع مالی خوبی نداری، برای من ایمان، اخلاق و روی گشاده تو از بقیه چیزها مهم‌تر هست، من می‌توانم با تو در یک خانه کوچک اجاره ای با حداقل وسایل زندگیم را شروع کنم، مطمئنم خداوند هم خودش هوایمان را خواهد داشت.»

💫همان طور که سرم را پایین انداخته بودم به حرف هایش گوش می‌دادم، نمی‌دانستم از حرف هایش باید خجالت بکشم یا اینـکه به خودم با این انتخابم مغرور شوم.

☘️مینا از ذوق بله‌ام به آقای فروشنده ریز لبخندی زد، دست روی یکی از ارزانترین و ساده ترین کارت ها گذاشت و گفت: «آقا لطفا از این کارت ۲۰۰ تا.»

 

صبح طلوع
۲۲ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🛣جاده‌ی پر راز و رمز زندگی را با کوله‌ی عشق و عاطفه بپیماییم تا لذت بودن در کنار همدیگر را بچشیم.

🌱در تمام شرایط باید غمخوار و یار هم  باشیم، چرا که در روزهای خوش همه می‌توانند ابراز وجود کنند.

❌نباشد روزی که واژه‌ی تحمل را بر زبان جاری سازیم که سمی‌ست مهلک.

💡همسرداری، یعنی آگاهی دو همسفر بر وظایف سفر خویش و ممنوع بودن توقع بی‌جا از همدیگر.

 

صبح طلوع
۲۲ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃پژو ۲۰۶ سفید رنگ توقف کرد. شهاب زودتر از همه پیاده شد. در بزرگ طوسی رنگ باغ را باز کرد. ماشین‌ وارد باغ شد.

☘️بهار نگاه کلی به باغ انداخت. خانه‌ای در ضلع شمالی با پنجره‌های بزرگ سفید رنگ، سقف شیروانی که اطراف آن گل‌های شب‌بو پیچ خورده بود. نرگس، مادر شهاب در ورودی خانه را کلید انداخت و گشود. نرگس تعارف کرد تا مهمان‌ها داخل خانه بروند. بعد از بزرگترها، بهار همراه هانیه داخل رفتند.

✨مهمان‌ها کیف و بقیه وسایل‌هایشان را داخل یکی از اتاق خواب‌ها گذاشتند. بهار به خواهر شهاب گفت: «بریم تو باغ قدم بزنیم؟»

☘️_بهار جان! بذار ببینم مامان کاری نداره، کمک نمی‌خواهد، بعد میریم.

⚡️بهار منتظر هانیه خواهر شوهرش نشد و به سمت شهاب رفت. هانیه شانه‌ای بالا انداخت و برای کمک به مادرش وارد آشپزخانه‌ شد.

💫پدر شهاب به عروسش گفت: «اگه چیزی دلت خواست بچین، ته باغ درخت‌های گیلاس و هلو ... هست با یه جوی آب که خیلی خنکه!»

🌾همه‌ی حواس شهاب پیش پدر و مادرش بود؛ اما بهار از این موضوع خوشش نیامد. بالاخره هر دو شانه به شانه‌ی هم به آخر باغ رسیدند.

🍃بهار کنار جوی آب نشست. او ذوق زده دستش را داخل جوی آب برد؛ اما شهاب گفت: «بهار بهتر بود به مادرم کمک می‌کردی.»

🎋_وااا ... مادرت خودش گفت کاری نیست.

☘️_خب، ما باید رعایت می‌کردیم.

🍂بهار با لحن تندی شروع کرد: « فکرشم نمی‌کردم تو به این زودی ازم ایراد بگیری ... من اصلا علاقه‌ای به رفت و آمد با اقوام نزدیک تو ندارم. »

☘️_چرا قبل از ازدواج به من نگفتی؟

🌾بهار از کنار جوی آب بلند شد، چشم غره‌ای به او رفت. یک ساعتی گذشت که گوشی شهاب زنگ خورد. پدرش به آن‌ها خبر داد نهار آماده است.

⚡️شهاب به طرف بهار رفت و گفت: «پشت کردن به شوهر و حرف نزدن با اون، مثل داد و بیداد کردن زشته؛ الان چیزی که مهمه اینه، کسی متوجه جر و بحث ما نشه. بهار! بریم نهار بخوریم، تو خونه مفصل با هم صحبت می‌کنیم. »

 

صبح طلوع
۱۹ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃معصومه دلتنگ گریه می کرد. هرچه از او خواستند دلیل گریه هایش را بگوید، بیشتر هق هق می‌زد. اینطور نمی‌شد باید کاری می‌کردند.

☘️خاله عذرا اول از همه سراغش آمد‌. دستهایش را گرفت و با خودش به اتاق برد. بعد نشست رو به رویش و پرسید: «چی شده؟آقا سلمان روت دست بلند کرده؟»

عذری سرش را بالا برد: «حرف بدی زده؟ دکترها عیبی روت گذاشتن؟ حرف بچه است؟ »

⚡️عذری مدام سرش را بالا می.برد و هق هق می‌زد. بالاخره وقتی گریه‌اش آرام شد. سرش که خوب درد گرفت. با گوشه ی روسری، بینی اش را تمیز کرد و بریده بریده گفت: «عمه! صبح تا شب مشغول کار خونه هستم. همه‌ی دلخوشیم این آقاست که برگرده و  توجهی به هم بکنه؛ اما اصلا از توجه خبری نیست که بماند. تازه فهمیدم آقا سر و گوشش جنبیده و تو صفحه های دایرکت و چتش، داره با این و اون حرف می‌زنه.چرا به من نمی‌گه دردش چیه؟ نمی‌گه مشکل کجاست؟ چرا بلد نیست با من حرف بزنه؟ »

💫بعد اشکهایش را پاک کرد و سرش را کمی بالا آورد. از میز کوتاه کنارش، آب ریخت توی لیوان و بین فین‌های گریه اش، پایین داد.

✨آب که به گلویش رسید، گفت: «به جوون خودم، به جون خودش که می خوام دنیا نباشه، هزار بار موقع غذا، تو خلوت، سر سفره، روتخت، هرموقع که بگی، ازش پرسیدم: «عزیزم من عیبی دارم؟ اخلاقمه؟ بگو کدوماش؟ درست میکنم. قیافم هست بگو یا چی؟ تمیزی ونظافت و خونه داریم هم که خب همه می‌دونن خوبه اگه جاییش مشکل داره، بم بگو.»

💫بعد دوباره  اشکهایش شروع به باریدن کردند و گفت: «اما هیچی نمیگه. فقط دوباره سرشو میکنه تو گوشی. من خسته شدم‌‌. من دلم محبت‌ می‌خواد. دیده شدن می خواد. آخه خونه‌ی بابام که بهتر از خونه ی این دیده می‌شدم. اینجا خبری از محبت نیست. »

🍃 بلندشد. کیف و مانتوش را روی هم گذاشت و گفت: «خاله. من میرم. میرم جایی یا پیش کسی که دل منو بخواد. این زندگی برای من زندگی بشو نیست. »

🍁محبوبه اینها را گفت و با گام‌های محکم بیرون رفت و عمه عذرا به دیوار تکیه داد و به این فکر کرد که کاش سلمان لااقل می‌توانست و می‌خواست  مشکلاتش را به زبان بیاورد. آن وقت شاید می‌شد خانه ی محبت را از نو ساخت‌.

صبح طلوع
۱۶ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر