جوانه صبوری
🍃صبح جمعه همهی وسایل را آماده کردم. سبد پیک نیک مسافرتی را نگاهی انداختم تا چیزی را فراموش نکرده باشم. قابلمهی غذا را هم کنار سبد گذاشتم. سیاوش به ساعت دیواری نگاهی انداخت. دستی به پیشانیاش کشید و گفت: «قرار بود ساعت یازده اینجا باشن.»
☘️گوشی سیاوش روشن شد. اسم سپهر را روی صفحهاش دیدم. سیاوش کوتاه صحبت کرد. با ابروان گره خورده گفت: «حاضر شو بریم.»
✨_چی شده؟
🍃_سر راه میریم دنبال سوگند.
🌾سیاوش وسایل را داخل صندوق عقب ماشین جا داد. در خانه را قفل کرد. چادرم را مرتب کردم و سوار ماشین شدم. سیاوش حرکت کرد. وقتی از شلوغی ترافیک رد شدیم، طولی نکشید مقابل خانهی سوگند بودیم.
من به سوگند رنگ زدم که جلوی در هستیم. او بی معطلی از خانه بیرون آمد و سوار ماشین شد. هیچ کدام حرفی نزدیم تا به پارک پردیس رسیدیم.
🎋سیاوش گفت: «صبر کنید تا یه جای مناسب پیدا کنم.» نگاهم به سیاوش بود که برگشت و زیرانداز را برد. سوگند داخل ماشین نشسته بود؛ اما من پیاده شدم و به سیاوش کمک کردم تا تمام وسایل را بردیم آنجایی که زیرانداز را پهن کرده بود.
🍃کمی که گذشت سوگند با قدمهای آرام نزدیک ما شد تا خواست بنشیند سیاوش گفت: «زهرا جان! سفرهی نهار رو دیرتر پهن کن.»
☘️_چیزی شده؟
🌾_عزیزم! وقتی سپهر رسید، نهار میخوریم.
دیگر چیزی نگفتم. به هوای ریختن چای از جایم بلند شدم؛ اما زیر چشمی نگاهی به صورت خواهر شوهرم سوگند انداختم. مطمئن شدم یه چیزی شده!
🍂گوشی سیاوش به صدا در آمد. همین طور که صحبت میکرد به سمت ماشین رفت. بلافاصله از سوگند پرسیدم: «آقا سپهر کجاست؟
🍁سوگند آهی کشید و جواب داد: «نمیدونم چیکار کنم؟ سپهر یه جوری باهام رفتار میکنه که انگار میخوام اونو از خونوادش جدا کنم. صبح مادر شوهرم زنگ زد که حالش خوب نیست، سپهر هم رفت اونجا؛ اما پدر شوهرم خونه بود! »
✨_ناراحت نباش. با کمی صبوری یاد میگیرین هم هوای خونوادتون رو داشته باشین، هم با عشق و علاقه، کنار هم زندگی کنین. مادر بزرگم همیشه میگفت: «زن و شوهر کمکم یاد میگیرن، چطوری با اخلاق هم کنار بیان تا با کوچکترین چیزها، از همدیگه دلگیر نشن؛ چون هیچ حال بدی موندگار نیست.»
