تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

بلاتکلیفی

سه شنبه, ۱۲ مهر ۱۴۰۱، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

🍃روزها از پی هم سپری می‌شدند. عباس و سمیه، به زندگی‌شان ادامه می‌دادند، با جان و دل کار می‌کردند و برای تکمیل کم و کسر خانه‌ و کاشانه‌شان می‌کوشیدند.

☘️سال‌ها بود ازدواج کرده بودند؛ ولی خواست خدا این بود که فرزندی نداشته باشند. از همان سال‌های اول زندگی، برای بچّه‌دار شدن، دوا و دکتر را شروع کرده بودند. از این دکتر به آن دکتر می‌رفتند و برای نتیجه گرفتن، انواع و اقسام دارو و درمان را امتحان می‌کردند.

🍂از یک طرف بچه نداشتن و درمان بی‌نتیجه سمیه را آزار می‌داد و از طرف دیگر، زخم زبان‌ها و حرفهای نیشدار مردم، سوهان روحش بود. یکی می‌گفت: «بچه از بهزیستی بیاورید، دیگری آدرس دکتر می‌داد و آن‌یکی آدرس دعانویس و رمّال.» بالاخره هر کسی ساز خود را می‌زد و آن‌ها می‌رقصیدند؛ ولی تا کی باید برقصند؟

🎋عباس برای حفظ ظاهر، حرفی بر زبان نمی‌آورد، بعد از گذشت چند سال، گاهی زمزمه‌ی ازدواج مجدد از زبان او شنیده می‌شد. سمیه غصّه می‌خورد که چرا از این نعمت خدا بی‌نصیب است؛ ولی گاهی هم خوشحال بود که مسئولیت تربیت فرزند در این شرایط سخت و بحرانی جامعه را ندارد، با داشتن بچه باید نگران خیلی مسائل می‌شد.

🍃یک روز نشست با خودش فکر کرد که تا پایان عُمر نمی‌توانم با دلهره سر کنم، به خود نهیب زد که دیگر بس است زندگی هدیه‌ای است که نباید حرام شود، من نمی‌دانم برگه‌‌ی بعدی زندگی چیست؟ باید یاد بگیرم روی تک تک روزهایش حساب کنم. تصمیم گرفت با مشکلات خود کنار بیاید و به شوهرش پیشنهاد می‌دهد که مختاری راه زندگی‌ات را عوض کنی.

☘️آن روز حسابی دلش ‌شکست. در خلوت و تنهایی اشک پهنای صورتش را فرا گرفت.
چند روز از این ماجرا گذشت. یک روز عباس از سر کار که آمد فکرش حسابی مشغول بود.
بعد از ناهار روبروی تلویزیون نشست. نگاهی به سمیه کرد و گفت: «من نمی‌تونم بعد از این همه سال که در خوشی و ناخوشی، تو در کنارم بودی، حالا خودخواه باشم. خدا اگه بخواد کنار هم بچه‌دار می‌شیم.» پرده‌ای از اشک جلوی دید سمیه را گرفت. صورت عباس را تار دید. با پشت دست اشک‌های خود را پاک کرد. لبخند روی لب‌هایش نشست.

۰۱/۰۷/۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی