سکوت دردناک
🍃 سکوتی مرگبار فضای خانه را پر کرده، مریم تنها در گوشهای نشسته و زانوی غم در بغل گرفتهبود، به روزها و شبهای سپری شدهاش می اندیشد؛ اندیشههایی که بودنشان غمها و دل نگرانی هایش را مضاعف میکرد.
🌾 بالهای خیالش را در پهنهی آسمان دلش گسترده بود و وادار به اوج گرفتنشان میکرد تا شاید ثانیههایی از زندگی بی نورش را سرگرم کند؛ ولی تا کی؟ تا کجا؟ خودش هم نمیدانست در چه دریای بیانتهایی قدم گذاشته است؟ فقط خیره شده بر افق ناکجا آباد بود.
☘️امید عمق نگاهش را میپایید تا بیرون آمدنش را از این دریای بیوسعت، تماشا کند، انگار قصد برگشتن از سفر پر از راز و رمز را نداشت!؟ دقایقی دیگر مسیر نگاهش را دنبال کرد؛ بلکه حضورش را متوجه شود، نفس عمیقی کشید. با صدای نفسش به خود آمد و با چهرهای آمیخته با غربت پرسید: « اتفاقی افتاده؟ »
⚡️نمیتوانست بیتفاوت باشد، علت ماجرا را جویا شد، مریم گفت: «چیزی نشده. » با اصرارهای پی در پی امید، قفل زبانش باز شد و یخ سکوتش شکست، حرف زد و خون گریه کرد.
🎋امید کنارش نشست و با سکوت آمادهی شنیدن درد دلش کرد. تا پایان، حرفهایش را گوش داد. منتظر ماند تا صندوقچهی رازش خالی گردد. زبان در کامش میجنبد: « اینهمه راز در کنج دلت دفن کرده بودی؟ مگر هم سفر و هم راز نیستیم؟ مگر هم پیمان نشدهایم که تپههای غصّه و اندوه را با هم هموار نمائیم و کلبههای شادی و بودن را به اتّفاق همدیگر آباد کنیم؟ »
💫مریم که همدل و غمخوار خود را یافته چین از جبین گشود و با آغوش گرم پذیرایش شد و بودنشان را جشن گرفتند. به یاد این شعر استاد سخن،حضرت سعدی افتاد:
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر به لطف و خوشی
چو فردا که پیک اجل در رسد
به حکم ضرورت زبان درکشی
