تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

سکوت دردناک

سه شنبه, ۲۶ مهر ۱۴۰۱، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

🍃 سکوتی مرگبار فضای خانه را پر کرده، مریم تنها در گوشه‌‌ای نشسته و زانوی غم در بغل گرفته‌بود، به روزها و شب‌های سپری شده‌‌اش می اندیشد؛ اندیشه‌هایی که بودنشان غم‌ها و دل نگرانی هایش را مضاعف می‌‌کرد.

🌾 بالهای خیالش را در پهنه‌ی آسمان دلش گسترده‌ بود و وادار به اوج گرفتنشان می‌کرد تا شاید ثانیه‌هایی از زندگی بی نورش را سرگرم کند؛ ولی تا کی؟ تا کجا؟ خودش هم نمی‌دانست در چه دریای بی‌انتهایی قدم گذاشته‌ است؟ فقط خیره شده بر افق ناکجا آباد بود.

☘️امید عمق نگاهش را می‌پایید تا بیرون آمدنش را از این دریای بی‌وسعت، تماشا کند، انگار قصد برگشتن از سفر پر از راز و رمز را نداشت!؟  دقایقی دیگر مسیر نگاهش را دنبال کرد؛ بلکه حضورش را متوجه شود، نفس عمیقی کشید. با صدای نفسش به خود آمد و با چهره‌ای آمیخته با غربت پرسید: « اتفاقی افتاده؟ »

⚡️نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد، علت ماجرا را جویا شد، مریم گفت: «چیزی نشده. » با اصرارهای پی در پی امید، قفل زبانش باز شد و یخ سکوتش شکست، حرف زد و خون گریه کرد.

🎋امید کنارش نشست و با سکوت آماده‌ی شنیدن درد دلش کرد. تا پایان، حرفهایش را گوش داد. منتظر ماند تا صندوقچه‌ی رازش خالی گردد. زبان در کامش می‌جنبد: « اینهمه راز در کنج دلت دفن کرده‌ بودی؟ مگر هم سفر و هم  راز نیستیم؟ مگر هم پیمان نشده‌ایم که تپه‌های غصّه و اندوه را با هم هموار نمائیم و کلبه‌های شادی و بودن را به اتّفاق همدیگر آباد کنیم؟ »

💫مریم که همدل و غمخوار خود را یافته چین از  جبین گشود و با آغوش گرم پذیرایش شد و بودنشان را جشن گرفتند. به یاد این شعر استاد سخن،حضرت سعدی افتاد:
کنونت که امکان گفتار هست
         بگو ای برادر به لطف و خوشی
چو فردا که پیک اجل در رسد
                   به حکم ضرورت زبان درکشی

۰۱/۰۷/۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی