تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۳۷۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباط با فرزندان» ثبت شده است


 

🔘هنگام جدایی از کودک، حتما با او خداحافظی کنید. دور شدن و جدایی پنهانی، آثار سوئی مانند بی‌اعتمادی، القای حس‌ناامنی و اضطراب را به همراه دارد.

❌حتی برای شوخی و لحظه‌ای آنان را بی‌خبر رها نکنید.

 

صبح طلوع
۰۶ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃تقریبا تا ساعت دوازده بیدار ماندند. درباره همه چیز صحبت کردند. مرجان خمیازه‌ای کشید و گفت: «من دیگه خوابم میاد.»
پتو را آرام روی مرضیه کشید و با گفتن شب بخیر اتاق را ترک کرد.
 
☘️صبح مرضیه با نوازش دستی از خواب بیدار شد. خیال کرد مادرش او را بیدار می‌کند. چشم‌هایش را باز کرد؛ اما یادش افتاد خانه‌ی خوشان نیست، بلکه خانه‌ی خواهرش مرجان است.مرضیه با بغض گفت: «یه لحظه فکر کردم خونه‌ی خودمونه، مامان داره بیدارم می‌کنه!»

🎋مرجان کنارش نشسته بود و همین‌طور که موهای او را پشت گوشش می‌داد گفت: «دیگه کم‌کم باید عادت کنی!»

🍂باشنیدن حرف‌های مرجان اشک در چشمان مرضیه موج زد.

⚡️_چرا ساکتی؟

☘️_چیزی نیست، یه لحظه دلم گرفت.

مرجان دست مرضیه را در دستانش گرفت: «عزیزم نگران نباش! تو که نمی‌تونی به تنهایی تو اون خونه زندگی کنی. این‌جا هم خونه‌ی خودته، بهش عادت می‌کنی. »

☘️_آبجی! دلم برا مامان و بابا تنگ شده.

✨_عزیز دلم حالا پاشو! صبحانه آماده‌ست. صدای حسن کوچولو رو می‌شنوی، داره گریه می‌کنه! میگه بدون خاله اصلا حموم نمیرم!

🍃مرضیه از حرف خواهرش لبخندی زد. مرجان دست او را گرفت تا از رختخوابش بلند شود.

💫پدر و مادرشان هنگام بازگشت از مسافرت در سیل گرفتار شدند و در آن حادثه جان باختند. مرضیه به خاطر این که مرجان باردار بود، همراه پدر و مادرش به شهرستان نرفت.

🍂مرجان هم غصه‌دار مصیبت از دست دادن پدر و مادرش بود؛ اما به خاطر مرضیه صبوری می‌کرد.مرضیه هفده سال بیشتر نداشت و مرجان می‌خواست در این شرایط خاص، مراقب او باشد.

 مرضیه مانند جوجه‌هایی که از لانه بیرون افتاده‌اند؛ با چشمانش التماس آغوش گرم مادرش را داشت و در میان هیاهو و شلوغی قبرستان با نگاهش دنبال دست‌های پر مهر پدر در میان مردم ناآشنا. ناگهان مرجان خواهر کوچکش را به آغوش کشید و به پدر و مادرش قول داد که از تنها یادگاری آن‌ها همچون مادری مهربان مراقبت کند.


 

 

صبح طلوع
۰۲ شهریور ۰۱ ، ۲۱:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🔺حال خوب یعنی؛
با هرسختی‌ای هم که باشه، بتونی حال خودت رو مدیریت کنی،

❌فریاد نکشی، ناشکری نکنی، بزرگوارانه و بزرگ‌منشانه برخورد کنی.

⁉️چرا؟
چون مادر قوام خونه است،
وقتی خوش‌اخلاق و مهربونه و حالش خوبه، حال همه‌ی اهالی خونه خوبه
و خدا نکنه که حال مادر خوب نباشه...

💯پس تلاش کن همیشه خوب باشی.

صبح طلوع
۰۲ شهریور ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃جیبش را گشت. کلید خانه را پیدا نکرد. مادر به حمید گفت: «چیزی شده؟»

☘️_کلیدم جامونده خونه!

⚡️سحر تو کالسکه خواب بود. پارسا هم کلافه نوک کفش پای چپش را به دیوار می‌کوبید و پشت سرهم می‌گفت: «تشنمه، آب می‌خوام.

✨نسرین پیشانی‌اش عرق کرده بود. وسایل را کنار دیوار گذاشت. از شدت ناراحتی می‌خواست سر حمید فریاد بکشد که بچه! چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟

🌾اما به خودش گفت:«تو نوجونی، خودمم از این حواس‌پرتی‌ها داشتم. وقتی هم پدر یا مادرم داد و فریاد راه می‌انداختن؛ چقدر رنج می‌بردم. حالا مادر شدم و در برابر حواس‌پرتی پسر نوجونم قرار گرفتم.»

☘️ناگهان چشم نسرین به سر کوچه افتاد: «حمید،! اون ماشین بابا نیست که داره میاد؟ »

🍃حمید سرکوچه را نگاه کرد و از پلاک ماشین گفت: «آره خودشه! »

💫پدر حمید ماشین را جای همیشگی کنار دیوار پارک کرد. او پیاده شد به سمت خانواده‌اش آمد. بعد از سلام و احوالپرسی کلید را به حمید داد تا در را باز کند.
حمید پشت سر پدر و مادرش وارد خانه شد.
ناصر گفت: «یادم رفت شیرینی رو بردارم، موند تو ماشین!» حمید سریع به سمت در رفت و گفت: «من میرم میارم.»

✨ طولی نکشید حمید با جعبه‌ی شیرینی برگشت. نسرین با دیدن جعبه‌ی شیرینی گفت: «همیشه شیرین کام باشی ناصر جان! »

ناصر خندید و کنار حمید نشست: «خبر خوش رو من بدم، راستش امروز صبح، به لطف خدا یه خونه دو خوابه قولنامه‌ای معامله کردم. »

💫_خدا رو شکر.

⚡️حمید به پدرش گفت: «یه اتاق برا منو پارسا!؟»

🍃_آره عزیزم!

✨نسرین همین طور که خانواده‌اش را تماشا می‌کرد از ذهنش گذشت: «برای عوض کردن زندگی برای تغییر دادن خودمان هیچ‌گاه دیر نیست. هرچند سال داشته باشیم؛ هرگونه که زندگی کرده باشیم و یا هر اتفاقی که از سر گذرانده باشیم در هر لحظه و در هر نفسی؛ مهم رشد کردن و شکوفایی است باید رفتارهای اشتباه را دور ریخت. »

صبح طلوع
۳۰ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃صدای زنگ پیچید. سطل آب را کنار حوض رها کرد. خلیل به سمت در حیاط رفت. وقتی در را باز کرد نوشین به پدرش سلام کرد.

☘️ پدربزرگ نوه‌هایش فرزانه و مهرناز را بوسید. دخترها به سمت اتاق دویدند. نوشین چادرش را روی جا لباسی آویزان کرد و  به سمت حیاط برگشت تا به پدرش کمک کند.

✨مادر بزرگ‌ به بچه‌ها گفت: «دخترا تو اتاق بازی کنید.» ابروهای دختران گره خورد با هم پچ پچ کردند. خلیل به همسرش گفت: «به بچه‌ها دو تا سطل ماست کوچک بده، بگو بیان تو حیاط.»

🌾_آخه، خطرناکه!

🍃_مواظب شونم.

⚡️پدر بزرگ روی پاشور حوض ایستاد. سطل‌های ماست را پر می‌کرد به مهرناز هفت ساله و فرزانه یازده ساله می‌داد: «پای درخت‌ها خالی کنید. »

💫بچه‌ها به همدیگر آب می‌پاشیدند و با صدای بلند می‌خندیدند. نوشین بعد از این که آب حوض خالی شد. با فرچه حوض آبی رنگ را شست و شیر آب را باز کرد، وقتی حوض پر از آب شد. ماهی‌های قرمز را به داخل حوض انداخت. نوشین همراه پدر و مادرش به داخل پذیرایی رفت. طولی نکشید از پنجره اتاق رو به حیاط صدا زد: «بچه‌ها آب‌بازی بسه، بیایید توی اتاق.»

صبح طلوع
۲۶ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

صبح زود از خواب بیدار شد. نگاهی به بچه‌ها انداخت. به آشپزخانه رفت. کارهای روزانه‌اش را انجام داد. چند تا کوکو سیب‌زمینی درست کرد تا بچه‌هایش نهار داشته باشند.

🍃مهناز وارد آشپزخانه شد و سلامی به مادر داد. کبری به او گفت: «دخترگلم! میرم سرکار، براتون کوکو درست کردم. مواظب مینا باش.»

☘️_چشم مامان.

⚡️_مهناز! کلید دارم، زنگ در رو نمی‌زنم. وقتی خونه نیستم، در خونه رو برای هیچ کس باز نکن.

💫همسر کبری کارگر ساختمان بود. یک روز در هوای سرد پاییزی از بالای داربست فلزی سقوط کرد. بعد از این حادثه‌ی ناگوار، کبری و دخترانش تنها شدند.

🍃کبری برای آشپزی و نظافت منزل به خانه‌ی دکتر اکبری می‌رفت. آقای دکتر و همسرش گاهی مواد غذایی خشک به کبری هدیه می‌دادند.
 
🌾هنگام عصر کبری کلید را در قفل چرخاند. او  با چهره‌ای خسته؛ اما لبخند بر لب وارد خانه شد. کیسه‌ پارچه‌ای دست دوز را کف اتاق گذاشت. بچه‌ها با خوشحالی دور مادر جمع شدند.

✨مهناز سماور را روشن کرده بود. برای مادرش چای ریخت و آورد. کبری گفت: «بچه‌ها چایی‌تون رو با این شکلات‌ها بخورید.»

✨_مامان! فردا هم میری؟

🍃_نه، مینا جان! فردا جمعه‌ست، خونه‌ام.

🌾_پس برامون غذای خوشمزه درست کن.

✨صبح جمعه وقتی بچه‌ها از خواب بیدار شدند. عطر غذا فضای خانه را پر کرده بود.
مینا از جایش پرید و به سمت آشپزخانه دوید. مادر تا چشمش به مینا افتاد دست‌های خود را باز کرد و مینا را به آغوش کشید و صورتش را بوسید.

🍃_برات قورمه‌سبزی خوشمزه پختم.

💫مینا از خوشحالی، آخ جون گفت و دست‌هایش را بهم کوبید.

 

 

صبح طلوع
۲۳ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


⁉️یکی از اساتید نکته ی جالبی می‌فرمود که من به آن صورت به آن توجه نداشتم ...

◀️ بچه ها هر چه بزرگتر می‌شوند، نیازشون به محبت پدر و مادر بیشتر می‌شود.

📜قال رسول اللّه صلى الله علیه و آله: «أکرِمُوا أولادَکُم و أحْسِنوا آدابَهُم یُغْفَرْ لَکُم.»

📃 پیامبر خدا صلى الله علیه و آله: «به فرزندان خود احترام گذارید و آنان را آداب نیکو بیاموزید تا آمرزیده شوید. »

صبح طلوع
۲۳ مرداد ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


🍃 نوه‌هایی کوچکش در روضه‌  مثل پروانه می‌چرخیدند. دستمال‌کاغذی و قند و ... بین میهمانان روضه پخش می‌کردند. قربان صدقه‌شان رفت. بیست سال قبل لباس مشکی به تن فرزندانش می‌کرد. با لبخند به آنها‌ می‌گفت: « فرشته کوچولوهای خوشگلم پیش به سوی خدمت به امام حسین و یارانش. »

🌸 به فرزندانش فاطمه، علی و حسن همیشه می گفت: «هر کودکی یک‌بار در روضه‌ی اهل‌بیت برود و در آن‌جا نفس بکشد عاقبت‌بخیری‌اش تضمین‌شده هست. » دیدن نوه‌هایش در لباس خدمت به اباعبدالله مثل بچگی فرزندانش قلبش را پرضربان و چهره‌اش را خندان می‌کند.

☘️نه فقط نوه و فرزندانش؛ بلکه هر وقت روضه‌ای می‌رود و در آن‌جا کودکی را می‌بیند که به عشق امام‌حسین در حال تلاش و کوشش‌است و به دنبال مادرش راه می‌افتد و ظرف قند را جلوی میهمان‌ها می‌گیرد، قبل از اینکه قند بردارد اول قربان صدقه‌ی آن کودک می‌رود، بعد ظرف را از دست کودک گرفته زمین می‌گذارد و دستان کوچکش را می‌بوسد و بعد هم پیشانی‌اش را بوسه‌باران می‌کند و در آخر هم دعا برای عاقبت‌بخیری او می‌کند و سپس ظرف قند را به او برمی‌گرداند.

 

صبح طلوع
۱۹ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💯برای این که کودکی دارای استقلال و اعتماد به نفس داشته باشید، باید همیشه برای تلاش‌های او احترام قائل شوید. 

⭕️وقتی او در حال انجام کاری است و متوجه شدید که او نمی‌تواند زود کارش را انجام بدهد یا به خوبی به اتمام برساند. 

🔻در این مواقع به جای جملات ناامید و سرکوب کننده تلاش کودک را مورد توجه قرار دهید.

❌مثلا به جای این که بگویید تو نمی‌توانی بند کفشت را ببندی یا چقدر طولش می‌دهی تا بند کفشت را ببندی. 

🔺می‌توان گفت: خوشحالم که داری با دقت زیاد تلاش می‌کنی تا بند کفشت را ببندی.

 

صبح طلوع
۱۹ مرداد ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃وقتی پنج ساله بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند. پدرم برای رسیدن به هدف‌های خیالی‌اش به استرالیا رفت و دیگر برنگشت. مادرم مرا نخواست و ازدواج کرد و هرگز او را ندیدم.

☘️ یک لحظه مثل یک برگ خشکیده به آینه‌ی روبروی هال خیره ماندم. هر وقت یاد خاطره‌ی کودکی‌‌ام می‌افتم، حالم عوض می‌شود. با دقت به آینه نگاه کردم؛ چون همه اقوام می‌گویند: «خیلی شبیه مادرت شدی.»

🌾به خودم نهیب زدم: «بیل زدن توی این باغچه‌ی گذشته، برام هیچ ارزشی نداره، تنها یه چیز برام با ارزشه، اونم مادر بزرگ مهربونمه.»

⚡️مادر بابایم را عزیز صدا می‌زنم. یکی از آن روزها زانوهایم را بغل کرده بودم و گریه‌کنان، پشت سر هم می‌گفتم: «بابامو می‌خوام.»
عزیز جون بغلم کرد موهامو نوازش کرد و گفت: «ستاره! بریم برات پیراهن مشکی بخرم.»

🍃_عزیزجون! من پیراهن صورتی دوس دارم.

☘️_دختر قشنگم! اول یه قصه برات بگم، بعد بریم. روزی یه آقایی که امام بود، برای این که زیر بار ظلم نره، با خانواده‌اش میره سمت شهر کوفه، مردم اون‌جا خوب نبودن، کسی رو که ظالم بود دوس داشتن. اونوقت جنگ میشه، اون مردمی که خوب نبودن، تو لشکر ظالمه میرن و بهش کمک می‌کنن. امام تو صحرای کربلا با هفتاد و دو تا یارانش با شجاعت می‌جنگه؛ ولی چون دشمن‌ها زیاد بودن،امام شهید میشه.

☘️_عزیز جون! دختر هم داشت؟

✨_آره، اسمش رقیه بود. وقتی دل‌تنگ باباش شد، عمه زینب‌، نوازشش کرد. مسلمونا به خاطر این که امام حسین علیه‌السلام رو دوس دارن، ماه محرم مشکی می‌پوشن.

🍃_عزیزجون برا منم، پیراهن مشکی میخری؟
 
🍀عزیزجون پانزده سال با مهربانی، غم را از وجودم دور کرد. آقاجون هم به جای بابا مرا به آغوش کشید.

✨هر سال دهه‌ی محرم با عزیز جون برای عزاداری به مسجد می‌رویم؛ اما دلتنگ حرم اباعبدالله علیه السلام هستم.

 

صبح طلوع
۱۶ مرداد ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر