تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۱۷۹۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عکس نوشته حسنا» ثبت شده است

🌾حاج قاسم قیامت را با گوشت و پوست خود باور داشت و برای آن برنامه ریزی کرده بود. یکی از کارهایی که انجام داد این بود از خوبان شهادت و اقرار می گرفت؛
آه می کشید از اینکه از پدرش دستخط نگرفته بود برای رضایت از خودش. می گفت: «از مادرم امضا گرفتم که از من راضی است اما از پدرم نه. آنقدر امروز و فردا کردم که آخرش هم نشد.»

📚سلیمانی عزیز، صص۱۶۵_۲۲۷

 

 

صبح طلوع
۰۶ شهریور ۰۲ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🍃 انسان‌های زیبا همیشه خوب نیستند، اما انسان‌های خوب همیشه زیبایند.

🌺 Not every beautiful person is always good, but every good person is always beautiful!

 

صبح طلوع
۰۶ شهریور ۰۲ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌺آیت الله محلاتی، نماینده امام خمینی (ره) در سپاه، به دیدن عبدالله آمده بود. بعد از اینکه برای فرماندهان سخنرانی کرد و محیط کمی خلوت تر شد، گفت: «شیخ! کارهایت را جمع و جور کن. باید بروی سفر حج تمتع.»

☘️شیخ سرش را پائی انداخته بود. با جدیت گفت: «حاج آقا نمی توانم. بماند برای سال بعد.» آیت الله محلاتی گفت: «پارسال هم همین را گفتی.» گفت: «من احساس می کنم تکلیفم اینجاست اگر اینجا باشم، ثواب حج را می برم.»

🌾مدتی بعد آیت الله در همایش مسئولان دفاتر نمایندگی امام گفته بود:
«ای مسئولان دفاتر! آخر چگونه می شود انسانی که التماسش می کنیم که وسیله جور می کنیم پانزده روزه بروی کنار خانه خدا، قبول نمی کند. می گوید حاضر نیست جبهه و جنگ را حتی برای مدت کوتاهی ترک کند.»

🍃شیخ عبدالله در جای دیگر گفته بود: «من اگر چند روز فرصت داشته باشم، به حوزه می روم و درس می خوانم. »

📚 تنها سی ماه دیگر؛ زندگی نامه داستانی شهید عبدالله میثمی ، نوشته: مصطفی محمدی، صفحه ۱۱۲

 

صبح طلوع
۰۵ شهریور ۰۲ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃همین که حرفی را می‌شنید در شیپورش می‌دمید و زمین و زمان را پر می‌کرد از آن سخنی که شنیده بود، تا یک ساعت نشده همه را خبر می‌کرد هر چند آن خبر از اهمیت زیادی برای همه برخوردار نبود این گویندگی خبری، جزءِ خوی و خصلت وجودش گشته بود.

💠عجب خُلق نامناسبی است ‌که نتوانی رازی را در دلت نگه داری و کارت شود فاش کردن اسرار. ارزش تو به رازداری توست نه در بوق و کرنا کردن حدیث دیگران.

🌷دانه چون اندر زمین پنهان شود
         سِرِّ او سرسبزی بستان شود
                             مولوی

🌾همچون دانه،نهانی‌ها را در زمین درونت دفن کن تا سرسبزی صحرای وجودت را باعث شود و گرنه تخم بر روی زمین بماند باد، باران و دیگر پدیده‌های هستی نابودی‌اش را رقم می‌زنند.
و تو ای انسان سعی کن اسرارت را در اختیار کسی قرار ندهی تا نگران بر ملا شدنش نباشی.

صبح طلوع
۰۵ شهریور ۰۲ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💠همیشه موقع خرید بین اجناس مقایسه می کنیم که کدام بهتر است تا آن را بخریم، اما مقایسه همه جا خوب نیست؛ مثلا در رابطه با بچه‌ها اگر مدام آنها را با یکدیگر مقایسه کنیم و بعد به خاطر متفاوت بودن با دیگری او را مورد انتقاد، سرزنش و تحقیر قرار دهیم؛ به زودی تبدیل به فردی می‌شود که از وجود خود شرم دارد و مدام به خود می‌گوید من نقص دارم.

🌾 چنین بچه‌ای حتی با دارا بودن توانمندی و موفقیت، خود را ناتوان و  غیر موفق می‌داند و از ابراز وجود در برابر دیگران می‌ترسد؛ همین روند در زندگی‌اش تا بزرگسالی ادامه‌ می‌یابد و فردی ناراضی، حسود و رقابت‌جو خواهد شد.

 

صبح طلوع
۰۴ شهریور ۰۲ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌾 هیچگاه یک روز خوب را با فکر کردن به یک دیروزِ بد خراب نکنید. رهایش کنید…

 🌺Never spoil a good day by remembering your bad yesterday. Let bygones be bygones!

 

صبح طلوع
۰۴ شهریور ۰۲ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💠در سال ۱۳۴۱ قرار شده بود یک نماینده از طرف حوزه علمیه قم برای تبلیغات اسلامی عازم ژاپن شود. قرعه به نام شهید باهنر افتاد. ایشان برای انجام مقدمات سفر و آموزش زبان انگلیسی که زبان دوم ژاپنی ها محسوب می شد، عازم تهران شد. اما بعد از چند ماه تحولاتی پیش آمد که ایشان ماندن در تهران و مبارزه با رژیم ستم شاهی را به رفتن به ژاپن ترجیح داد.

🍃ایشان درباره لغو سفرژاپن به یکی از دوستانش می نویسد: «من می‌توانستم به این سفر بروم ، مسلمانان ژاپن و شرق آسیا را ببینم و برای آن‌ها سخنرانی کنم. مدتی هم به دور از قیل و قال و کارهای نشریه و درس و مشق حوزه و دانشگاه ، در سواحل زیبای ژاپن برای خودم قدم بزنم و از طبیعت زیبای آنجا لذت ببرم؛ اما رحلت آیت الله بروجردی و بیعت علما و مراجع با امام خمینی از سویی و شاخ و شانه کشیدن‌های اخیر رژیم از سوی دیگر، سبب شد که عطای ژاپن را به لقایش ببخشم و در تهران بمانم. بله قصد دارم تهران ساکن تهران شوم؛ چون احساس می‌کنم حضور بیشتر در هیئت‌های مؤتلفه و ارتباط با مراکز فرهنگی تهران از جمله دانشگاه، دست ما را برای کارهای بهتر و بیشتر باز می‌کند.»

📚کتاب خورشید کویر؛صفحه ۳۶

 

صبح طلوع
۰۳ شهریور ۰۲ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌾«پسر نوح با بدان بنشست، خاندان نبوتش گم شد» این شعر حقیقت و نتیجه هم‌نشینی و دوستی با افراد بد را به خوبی بیان کرده است؛ چون هم‌نشین انسان، افکار، عواطف و رفتار او را می‌سازد و جهت می‌دهد.

🍃البته هم‌نشین انسان فقط انسان دیگر نیست که با او دوست و هم‌کلام می‌شود؛ بلکه هر چیزی که انسان با آن وقت بگذراند، هم‌نشین اوست. مثل گوشی‌همراه، سایت‌های اینترنتی، موسیقی، تلویزیون و... .  

 

صبح طلوع
۰۳ شهریور ۰۲ ، ۰۹:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💠دستان شفا بخش و نفس‌‌های مسیحایی در کارند که اینطور امیدوار به زندگی دل بسته‌ای. وقتی خسته‌ای و درد وجودت را فرا می‌گیرد یاد موجودات حیات بخش می‌افتی و دلت می‌خواهد غم و غصه‌ات را پایان یافته ببینی و زخمهای بر تن نشسته‌ی خویش را التیام یافته بنگری.

🌾هر چند دلت می‌خواهد تنت به ناز طبیبان نیازمند نباشد ولی گریزی از خستگی تن و روح نیست، وجودشان را در زندگی، هرگز نمی‌توان نادیده گرفت.
سفید رویانِ سفید پوش، دستان توانمندتان همیشه نیرومند و وجودتان از گزند در امان، چون به بودنتان، نیاز جدی داریم به شرطی که کارتان خدا گونه، از سر صدق و  بی‌ریا باشد.

🌺درود بر تمام پزشکان دلسوز،روزتان مبارک🌺

صبح طلوع
۰۲ شهریور ۰۲ ، ۱۸:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💠شهر سنندج تازه از یوغ احزاب وابسته آزاد شده بود. محمد الان که کمی فرصت یافته بود دوست داشت پیش زندانی ها برود. وقتی می رفت زندان، اسلحه اش را می داد دست محافظ هایش و می رفت تو.

☘️محافظ ها می گفتند: «بدون اسلحه که نمی شود بین آدم کش ها رفت. هر کدام از این ها چند غیر نظامی و پاسدار را سر بریده اند؟» می گفت: «می خواهم باهاشان صحبت کنم. با اسلحه که نمی شود حرف زد.»

🌾بهشان می گفت: «من که نمی توانم حکم خدا را عوض کنم. امام دوست دارم حساب تان را با خدا صاف کنید.» تا اذان صبح باهاشان صحبت می کرد. تازه بعد از نماز فرصت می کرد توی همان بند آدم کش ها کمی آسوده بخوابد.

🍃می گفت: «فکر می کنید من از این که شما را اینجا می بینم خوشحالم؟ نه. شما باید هر کدام تان به درس و دانشگاه یا کارخانه می چسبیدید. نه اینکه به روی سربازهای مملک تون اسلحه بکشید.»

💫وقتی می گفت: «برای این ها چای و غذا بیارید؟ سربازها اعتراض می کردند که به این ها می خواهی غذا بدهی؟» گفته بود: «این ها که تو می گویی می‌توانستند برای ممکلت شان مفید باشند، یا لا اقل مخرب نباشند.» نمی توانست نابودی مردم را ببیند.

📚کتاب غریب غرب؛ روایتی کوتاه از زندگی شهید بروجردی، نویسنده: عباس رمضانی، صفحه ۷۸

 

صبح طلوع
۰۲ شهریور ۰۲ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر