تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

قاب عکس

چهارشنبه, ۱۳ بهمن ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

🍃گرمای دستی را روی صورتم حس کردم. صدای آرام و مهربانی صدایم زد:«دخترم، بیداری؟»

 

☘با صدای خواب آلود گفتم: «سلام مامان، الان بلند میشم.»وقتی صبحانه‌ام را خوردم، روپوش آبی آسمانی را پوشیدم.

 

✨ مادرم مقنعه‌ی سفید با نوار آبی آسمانی را سرم کرد. لقمه‌ی نان و پنیر و گردو که برای تغذیه‌ام بود، داخل کیفم گذاشت. 

 

🌾چای را از لیوانی به لیوان دیگر می‌ریخت تا برایم خنک شود؛اما امروز نمی‌دانم چرا حواسش نبود. با لبخندی که تنها تبسم شیرین زندگی‌ام بود. نگاهم ‌کرد، نگاهی که گویا برای اولین بار دارد مرا می‌بیند:«قربون دخترم بشم.»

 

🎋با همه کودکی‌ام درک می‌کردم که این همه خوب بودنِ یک تنه‌ی مادرم کار سختی است.

صورت ماهش هرگز از لبخند زدن کم نمی‌آورد.

بر خلاف همیشه تکالیفم را نگاهی نینداخت. دفتر دیکته‌ام را برانداز نکرد. فقط کیفم را بست و کنار دیوار گذاشت.نگاهی به ساعت دیواری کرد: «زهرا جان، بریم.»

 

💠خانه‌ی ما نزدیک مدرسه‌ بود. صدای زنگ، صدای صبحگاه و حتی سر و صدای بچه‌ها شنیده می‌شد؛ اما مامان ریحانه اجازه نمی‌داد، تنهایی به مدرسه بروم. دم در مدرسه صورتم را با بوسه‌ای گرم داغ کرد.

 

🌸برایش دستی تکان دادم به داخل حیاط مدرسه دویدم. با توجه عاشقانه‌ی مادرم، از مهر و محبت غنی می‌شدم؛اما نبود کسی را حس می‌کردم که جایگاهش فقط با خودش پر می‌شد. همان کسی که لادن و ملیحه و فاطمه را‌ به مدرسه می‌رساند. 

 

🌾عکس پدرم روی دیوار پذیرایی و من همیشه با حسرت می‌نگریستم. جوان و زیبا و مهربان بود. خانم معلم صدایم زد:«زهرا بیا و شعری بخوان.»

 

🌺_تق تق تق بر در زد

بابا از بیرون آمد

رفتم در را وا کردم

شادی را پیدا کردم

وقتی بابا را دیدم

فوری او را بوسیدم

بابا آمد نان آورد

با لبخندش جان آورد

با او روشن شد خانه

او شمع و ما پروانه.

 

✨اشک گونه‌هایم را خیس کرد. همان لحظه در کلاس باز شد. خانم ناظم گفت: «زهرا، با کیفت بیا دفتر. » وقتی وارد دفتر شدم خاله مهین با چشمانی اشک‌بار مقنعه‌ام را مرتب کرد.

 

🍃_خاله چی شده؟

 

☘_عزیزم، میریم استقبال بابا علی! 

 

🌺از زیر چادرش تابلو عکس پدرم را به دستم داد. زیر عکس بابا نوشته شده بود: شهید والامقام ...

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی