صرّافی
🌪باد عصرگاهی همچون تازیانهای به صورتم سیلی زد. صدای جیکجیک گنجشکان سوهان روحم شدند. سرم را بالا گرفتم و به آنها بد و بیراه گفتم.
💥صدای خنده بلند چند دخترجوان روی نیمکت چوبی، مثل پتک بر سرم فرود آمد. دوباره صحنه چند ساعت پیش جلوی چشمانم جان گرفت. کیف دستی پُر از دلارم را که همان لحظه از صرافی دَم بازار گرفته بودم، به یک چشم برهم زدنی توسط دو موتورسوار کشیده شد و من با صورت به زمین خوردم. گیج و منگ بودم و فقط جیغ میزدم.
🌸علی وقتی فهمید زود خودش را به من رسانده بود و گفت: « پلیس دیگه در جریان همه چیز هست . تو اینجا نمون برو داخل باغ روبرو بشین تا من یِ آبمیوه برات بگیرم. »
🍀روی چمنها همینطور منتظر علی دراز کشیدم. مثل میخ علف ها در بدنم فرو رفتند و از نوک انگشتان تا فَرقِ سرم مور مور شد. دست و پایم یخ کرد. قندِخونم افتاد. چشمانم سیاهی رفت و در یک تاریکی فرو رفتم.
🌺ساعتی بعد چشمانم را که باز کردم، خودم را روی تخت بیمارستان دیدم، علی روی صندلی کنارم خوابش برده بود.
در دلم به خاطر داشتن چنین همسری الحمدلله گفتم. او همیشه حامیِ من است و هیچ وقت نگذاشته زیاد غُصّه از دست رفتن ها را بخورم.
https://instagram.com/tanha_rahe_narafte
