جادوی بازی
🍃صدای زنگ خانه بلند شد. گلاره اشکهایش را با پشت دست پاک کرد. به سمت حیاط دوید، اعظم تا چشمش به گلاره افتاد: «دخترم! چرا گریه کردی؟ »
☘️گلاره در حالی که بغض سنگینی گلویش را فشار میداد به آغوش مادربزرگ پناه برد.
نسرین رو به اعظم گفت: «مامان لوسش نکن.»
⚡️_چی شده؟
🎋_صد بار بهش گفتم من میخوابم، سرو صدا نکن. بی سر و صدا با خواهر کوچیکت بازی کن. همش با خواهر سه سالش تو جنگ و دعواست.
🌾_با هم صحبت میکنیم، برای بچهها شیر کاکائو و بیسکویت گرفتم.
🍃نسرین سینی فنجان چای و لیوانهای شیر کاکائو را روی میز گذاشت. اعظم بعد از این که بیسکویت و چایی خورد رو به گلاره گفت: «شیرکاکائوتو بخور تا با هم بازی کنیم. »
🍀چشمان نسرین گرد شد. گلاره با خوشحالی دستهای خود را به هم کوبید. مادر بزرگ پرسید: «گلاره، درس و مشقت رو انجام دادی؟»
🌸_بله مادربزرگ.
✨مادربزرگ اسباب بازیها رو یک به یک از سبدی بزرگ برداشت و به گلاره و ساناز داد. اعظم با لبخند به نوههایش نگاه کرد. آنها با خوشحالی سرگرم چیدن وسایل بازی بودند.
🍃گلاره به ساناز کمک کرد تا او هم سماور و استکان و نعلبکیهای کوچک را در سینی بچیند. اعظم سرش را به سمت گلاره و ساناز چرخاند و گفت: «بچهها میرم آشپزخونه، آروم بدون دعوا با هم خاله بازی کنید تا براتون خوراکی بیارم.»
✨گلاره و ساناز خندهکنان با هم گفتند: «چشم مامان بزرگ.» اعظم به آشپزخانه رفت و سر حرف را با دخترش باز کرد: «عزیرم، اگه مرتب به بچهها امر و نهی کنی، نتیجه عکس میگیری. »
🍃_مامان اصلا به حرفام گوش نمیدن.
🌾_اگه بعد از درس و مشقش وقت بذاری و باهاشون یه ساعتی بازی کنی، کم کم یاد میگیرن. با صبوری و بازی کردن با بچههات، میتونی غیر مستقیم کنترلشون کنی.
اونا بچه هستن، انتظار رفتار یه بزرگسال از گلاره نداشته باش، اون فقط هشت سالشه، این که توی بازی یادش بدی، باید حرف پدر و مادرشو گوش کنه یه هنر مادرانهست.
https://instagram.com/tanha_rahe_narafte
