بیخیالی
چهارشنبه, ۵ آبان ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ب.ظ
🌺فایزه در اتاق نشسته بود و تدریس مجازیاش را انجام میداد. ناگهان صدای جیغ دخترش حورا بلند شد. خواست بلند شود، ولی احساسکرد بهتر است دانش آموزانش از وضع و حال زندگی او چیزی ندانند. ترجیح داد خودش را از لذت جملههایی از این دست محروم نکند:« چقدر شما خوبید.» یا خجالت بامزه و کودکانهی بعضی بچهها موقع گفتن این جمله که:«ببخشید میشه مامان منم باشید.»
🌸کمی قلبش تپید، اما با همان متانت همیشگی، درس را ادامه داد. چند دقیقهی بعد بیآنکه هول شود، برای بچههای پشت سیستم، دستی تکان داد و به اتاق دخترش سرک کشید.
☘پنجره باز بود. گربهی بزرگی در حال لیس زدن دستهایش بود. حورا بیهوش کف اتاق افتاده بود.
۰۰/۰۸/۰۵
