تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

بهترین عید

يكشنبه, ۱۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

🍃نسیم بهاری اواخر اسفند، لابلای درختان چنار می‌وزید. دانش آموزان دختر در حیاط مدرسه به صف ایستاده بودند. خانم مدیر روی سکوی حیاط صحبت می‌کرد. لیلا دلش می‌ خواست صحبت‌های خانم مدیر زودتر تمام شود.

 

☘ بالاخره صحبت خانم مدیر به پایان رسید با گفتن: «دختران گل سال آخر، در ایام عید حتما برای کنکور بخونید.»

 

🍃 لیلا با بی‌حوصلگی پوفی کشید. زیر لب گفت: «غول کنکور، عید هم، دست از سرمون بر نمی‌داره.»

 

🎋ناظم زنگ را به صدا در آورد. تمام دانش آموزان با نظم و مرتب روانه کلاس‌ها شدند. لیلا پشت نیمکت نشست اما ذهنش درگیر بود. 

پدر و مادرش می‌خواستند چند روز از تعطیلات عید، دو نفری از کرج به نیشابور خانه‌ی مادربزرگ لیلا بروند.

او با دو خواهر و برادرش در خانه باید می‌ماندند. هر بار که یادش می‌‌افتاد، آهی عمیق می‌کشید. لیلا می‌دانست پدرش اسماعیل توانایی مالی ندارد، بچه‌ها را باخودشان ببرند.  

 

🔘بالاخره زنگ آخر کلاس نواخته شد. لیلا وقتی به خانه رسید. کیفش را گوشه اتاق گذاشت. چادرش را روی جا لباسی آویزان کرد.

عباس حیاط خانه را جارو زد. حوض آبی رنگ را با فرچه شست. حوض وقتی پر از آب شد. ماهی‌های قرمز قشنگ را از لگن داخل حوض رها کرد.

 

🔹سکینه و اکرم روی گلیم در ایوان سبزی پاک می‌کردند. اکرم به لیلا گفت: « آبجی چرا ناراحتی؟»

 

✨_چیزی نیست.

 

🍃_فقط سبزه مونده؟

 

☘_آره، همه کارهای خونه تکونی تموم شد.

 

⚡️لیلا همه جا سرک کشید. خانه تمیز و مرتب بود. او بی حوصله به سمت اتاق رفت. سلامی به پدرش کرد. کنار مادر نشست.

 

🌸 لیلا سرش را پایین انداخت و با گل‌های قالی خیره شد. مادرش او را به اسم صدا زد.

 اما لیلا نگاهش را از گل‌های قالی نگرفت. مادر او را تکان داد: «کجایی دختر؟ چن بار صدات زدم.»

 

🍃لیلا لبخندی زد و گفت:«ببخشید حواسم نبود.»

 

☘اسماعیل گفت: « دخترم!خبرخوبی دارم، حدس بزن؟»

 

🍂لیلا شانه هایش را بالا انداخت: « نمی‌دونم بابا.»

 

 🌾_این عید مهمون امام رضاهستیم، همه با هم میریم زیارت.

 

🌺 لیلا با شنیدن حرف پدر چشمانش گرد شد. نگاهی به مادرش زهرا انداخت:«واقعا! خدای من!این عید از همه عیدهای زندگی‌ام شیرین‌تره.»

 

☘_دخترم! با تقاضای وام مون، موافقت شد.

با مادرت تصمیم گرفتیم به جای خرید لوازم خونه، با شما بچه‌ها بریم مشهد پا بوس امام رضا علیه السلام.

 

✨لیلا از شدت خوشحالی جوشش اشک را در چشمانش احساس کرد. به سمت پدرش رفت و صورت او را بوسید. زهرا دست‌هایش را رو به آسمان بالا برد : « یا امام رضا! ممنونم.»

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی