انگشتر فیروزه ای
شنبه, ۲ بهمن ۱۴۰۰، ۰۹:۰۰ ب.ظ
🍃نسیم ملایم عصرگاهی صورتم را نوازش میدهد. صدای جیکجیک چند گنجشک از بالای درخت صنوبر ، نگاهم را به آن سو میکشاند. به دنبال هم از این شاخه به آن شاخه میپرند. چشمانم غرق تماشای بازیشان میشود.
☘️همین چند دقیقه پیش بود که علی کنارم روی چمنها نشست و بیمقدمه گفت: «زهرا یِ لحظه چشاتو ببند!»
🌸دستان بزرگ و گرم علی دست راستم را گرفت و با کمی فشار انگشتری را به دستم کرد. با چشمان بسته جیغی زدم: « واااای خدایِ من! ممنونتم علی» چشمانم را باز کردم. نگین فیروزهایاش در چشمانم نشست و سر تا پایم غرق شوق و شادی شد.
✨امروز چه روز قشنگ و به یادماندنی است. عطر گُلهای یاس، بینیام را قلقلک میدهد. برگ درختان در هوا، رقصی از شادی به خود گرفتند. صدایِ علی در گوشم میپیچد:« زهرا جان خیلی دوستت دارم.»
۰۰/۱۱/۰۲
