تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

آرامش‌گم‌شده

يكشنبه, ۲۴ مهر ۱۴۰۱، ۰۹:۰۰ ب.ظ

 

🍃سر حال نبودن برای حلما موردی عجیب بود. حرف‌هایی که دیروز به پدر گفته بود، به روحش سوهان می‌کشیدند و آرامش همیشگی‌اش را ربوده بودند.

☘️ کتاب و دفتر زیادی در کوله‌ نداشت؛ اما بر دوشش سنگینی می‌کرد. وارد خانه شد؛ همین‌که خواست کوله‌ را گوشه‌ای پرت کند، متوجه نگاه زیر چشمی پدر شد. سرش را پایین انداخت. سلامی کرد و به طرف اتاقش به راه اُفتاد.

🌾صدای مهربان پدر به گوش رسید: «حلما بابا! یه لحظه صبر کن من و مادرت باهات کار داریم.» راهی ‌را که رفته بود برگشت و روبروی پدر ایستاد: «بله باباجون، چه‌کارم دارید؟»

✨پدر با لحنی آرام و شمرده شروع کرد.
استرس حلما کمتر شد. خوب گوش ‌داد ببیند پدر چه می‌گوید: «یادته دیروز از نمره علوم ازت پرسیدم؟»  عرق روی پیشانی حلما نشست. صورتش سرخ شد. بقیه‌ی حرف پدر را نشنید.

🍃 با صدای پدر به خود آمد: «با توام حلما حواست هست بابا! گفتی چند گرفتی؟»
سر به زیر با لکنت زبان گفت: «ب ب بابا پووونن زده.»

⚡️پدر برگه را روی میز گذاشت. گفت: «مامانت امروز وقتی اتاقت رو مرتب می‌کرد، اتفاقی این برگه‌رو زیر تخت دید.» چشمان قهوه‌ای حلما از اشک خیس شد. پدر دستی روی سر حلما کشید. با همان صدای آرام گفت: «چرا دروغ گفتی؟»

💫حلما با صدای بُغض‌‌آلود گفت: «ترسیدم دعوام کنی!» مادر که تا آن لحظه ساکت بود نگاهی از روی مهربانی به او کرد و گفت: «اگه راستشو می‌گفتی خیلی بهتر بود؛ می‌دونی واسه یه دروغ کوچولو همش باید دروغ بگی!»

✨حلما آهسته لب زد: «قول می‌دم دیگه دروغ نگم.» مادر صورتش را بوسید. پدر او را به آغوش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد.
بعد از رفتن حلما، محدثه رو به همسرش رضا کرد و گفت: «خوب شد باهاش حرف زدیم تا بفهمه دروغ گفتن مارو بیشتر ناراحت می‌کنه تا نمره‌ی کم.»

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی