صدای لرزش گوشی، مریم را دعوت کرد تا راز درونش را با او درمیان بگذارد.با رمز یاعلی قفل باز شد. «بازم مثل همیشه که اطلاعاتت غلط بود. با کلی مکافات مرخصی گرفتم رفتم دفتر اسناد، حالا میگه باید شناسنامه و کارت ملی خانومت هم باشه.»
آقامجید مهربان بود اما همیشه قانون و وقت شناسی در زندگیش حرف اول و آخر را می زد. هرچیزی که از این خط قرمز میگذشت، حسابش با کرام الکاتبین بود.
مریم، تصویر مجیدی که کوره آتش شده بود را از ذهنش پاک کرد. نفس عمیقی کشید تا بهتر بتواند بنویسد:«ببخشید عزیزم. من که قبلا نرفته بودم. اون آقا هم نگفت که چی نیاز داره. فقط گفت آقاتون بره دفتر اسناد امضا کنه.»پیام را با دو ایموجی غم و بوسه تمام کرد. خوب میدانست که اگر تماس بگیرد و بخواهد توضیح بیشتری بدهد، باشنیدن فریادهای مجید، هوس میکند او را به رگبار ببندد. بعد هم تیربار آقامجید به کار می افتاد و میدان جنگی تمام عیار به پا می شد. چند ساعتی گذشت. چیزی به ساعت 14 نمانده بود. آقا مجید هیچ وقت بیشتر از یک ساعت عصبانی نمی ماند. اما اگر اژدهای خشمش بیدار میشد، زبانه های آتش این خشم، تمام قلب مریم را می سوزاند. مریم گوشی را برداشت تا با سیاستهای زنانه اش، آخرین تیر را شلیک کند.» سلام عزیزم! خسته نباشی. میدونم به خاطر من امروز خیلی اذیت شدی. ناهار منتظرت باشم یا امروز هم نمیای؟»







