تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۳۹۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «همسرداری» ثبت شده است

عاشقانه

شب خسته تر از همیشه به خانه بر گشت. کلید انداخت. در خانه را باز کرد. تمام خستگی هایش را پشت در گذاشت. با محبت همسرش را صدا زد:بانو جان، عزیزتر از جانم، تاج سرم، همسرم ای بال پروازم

زن باردار بود. با شکم بزرگ برآمده اش آرام آرام و لبخند زنان به استقبال مرد زندگی اش رفت.

 
هر دو سختی زیادی برای رسیدن به یکدیگر کشیده بودند. مرد از داشتن همسر باوفایش بسیار خوشحال بود.

 
همسرش با رفاهی که قبلا در خانه پدر داشته بود، کوچکترین اعتراضی به زندگی کارمندی و درآمد کم او نمی کرد و با تمام وجود عاشقانه هایش را نثار شوهرش می نمود.

 

@tanha_rahe_narafte

تنها راه نرفته
۰۹ بهمن ۹۹ ، ۱۴:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

نگین انگشتر

همسرم، ای نگین انگشتری ام 
چه زیبا و دلنشین است کلامت.

کلامت به همراه نگاه و لبخندت، هر سه برایم شیرین و دوست داشتنی ست.

چه لحظات به یادماندنی ست
به گمانم آن لحظه همان لحظه لبخند خدا ست

 

@tanha_rahe_narafte

تنها راه نرفته
۰۸ بهمن ۹۹ ، ۱۳:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

خیلی تا غروب نمانده بود. بچه ها مشغول درس و مشق بودند. حلما در آشپزخانه تدارک شام می دید.
صدای زنگ، همه را با هم به سمت در دعوت کرد. بچه ها برای باز کردن در از هم سبقت می گرفتند. حلما هم پشت سرشان حرکت کرد.

یواش تر بچه ها. زمین می خوریداااا. هادی جونم شما مثلا بزرگتری یعنی چی بدو بدو کردن! بیچاره همسایه پایینی الان فکر می کنه زلزله اومده.


- حامد زودتر از بقیه در را باز کرد و پاهای پدر را چسبید و گفت: سلام بابایی. وااای چقدر میوه خریدی. اووووم به به. چه موزای زرد و قشنگی!
حلما کمک کرد که محمد خریدها را به آشپزخانه ببرد.
- خدا قوت عزیزم. چه خبره؟ مهمون داریم؟

محمد کاهوها را داخل سینک گذاشت. گفت: میگم خانمم حس ششم داره باور نمیکنن. یعنی عجب انتخابی کردماااا. کی مثل من یه همچنین پیشگویی داره؟!

تنها راه نرفته
۲۳ دی ۹۹ ، ۲۳:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

توی دلش صدای غر زدن هایش بلند بود: «دوباره خوشمزگیش گل کرد تا مجلس رو گرم دید و چشمها به سمتش خیره شد، باز شروع کرد..»

 

 کف دستان و پشت کتف هایش به عرق نشست. مدام گوشه ی لباسش را مرتب می کرد و خودش را مشغول نشان می داد. هر وقت نگاه بقیه متوجه او نبود، ذره ذره کناره ی ناخنش را می جوید. قهقه ی دیگران که به هوا رفت، او هم لبخندی مصنوعی به لب هایش نشاند، اما در دلش بیشتر و بیشتر حرص خورد. شوهرش هم بی خیال می گفت و می خنداند. سرخوش، پوست میوه را با چاقو می گرفت و تعریف می کرد. آنقدر تعریف می کرد و غرق حرف می شد که پوست کندن همان یک میوه، نیم ساعتی طول کشید.

 

انگار نه انگار که این همه دم گوشش توصیه کرده بود. تذکر داده و با هزار دلیل راضی اشکرده بود. حتی آن وقت که شوهرش موهای کم پشتش را جلوی آینه شانه می کرد و او هم روسری رنگی مهمانی اش را مرتب گره می زد هم یادآوری کرد: مرد یادت نره .. باز نری توی گود خاطراتت و هی بگی و بگی و ما رو ضایع کنی و همه رو به ریش ما بخندونی! اصلا خوشم نمیاد من و بچه هات رو جلوی بقیه مسخره میکنی.

 

مرد هم بی توجه ابرو بالا انداخت و جواب داد:خانوم من کجا مسخره کردم. اصلا کسی چیزی نمی فهمه. اینها همه شوخیه.

 

- چرا، خیلی هم خوب می فهمن. پسرت نوجوون شده.. حساسه .. فکر می کنه داری مسخره اش می کنی جلوی بقیه.

 

با لبخندی جواب داد:باشه خانم. اصلا از بدی چیزی نمی گم. شوهر بامزه داری. اصلا قدر نمی دونی.

 

هیچ نخندید. به تندی نگاهش کرد: میخوام صد سال از خوبی هامون هم نگی.. اونقدر مثلا طناز می شی! که یادت می ره دیگه چی به چیه.. آخه همه چی رو که جلوی بقیه تعریف نمی کنند. جزئیات خونه رو فاش نمی کنند.

 

مرد از سر اجبار و کلافه جواب داد: باشه خانم ، باشه ...

 

دوباره پایان قصه همان شد. مهمانی تمام شد. از خانه میزبان بیرون آمدند. به محض نشستن در

ماشین، بحث و جدلشان آغاز شد.

 

 

@tanha_rahe_narafte

سارا علیدوستی
۱۶ دی ۹۹ ، ۰۸:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ضعف ها را برطرف کنید...

 

گاهی اوقات شکل پرخاشگرانه صحبت کردن ما آدم ها، برای پنهان کردن ضعف و حقارت و یا

کوتاهی هایی است که در مسئله ای داشته ایم. ممکن است قدرت تحمل این تغییر ناگهانی را نداشته

و انعطاف پذیری ضعیفی داشته باشیم و با فریاد و حرفهای توهین آمیز می خواهیم این ضعف را بپوشانیم.

 

راه بهتر این است که بدون بالا بردن صدا و توهین و تحقیر، نگرانی خود را نسبت به این مسئله نشان داده

و درباره اش صحبت کنیم تا فضایی را نیز، برای همدلی دیگر اعضا خانواده خود ایجاد کرده باشیم.

 

@tanha_rahe_narafte

 

سارا علیدوستی
۱۶ دی ۹۹ ، ۰۷:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر