تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۳۷۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباط با فرزندان» ثبت شده است

 

 

🍃در شعبه، کم حرف می زد. بیشتر سکوت می کرد. تلاش کرده بود کارش را دوست داشته باشد، ولی نمی توانست. قلبا نمی توانست. حساب و کتاب برایش جذاب نبود.

☘️برخلاف صفر، که شیفته‌ی شغلش بود؛ اما احمد اصلا حس خوبی نسبت به کارش نداشت. حالا که به این مرحله از زندگیش رسیده بود نمی‌دانست باید چه کسی را مقصر اصلی بداند؟ پدرش را که او را مجبور به خواندن حسابداری کرده بود و برایش پول در آوردن از راه یک شغل ورزشی معنایی نداشت.

✨یا شاید هم مادرش را که مرتب به احمد گوش زد می کرد: «در مقابل خواسته پدرت حرفی نزنیا هر چه او می گوید بگو چشم. »

🌾یا شاید هم خودش مقصر اصلی باشد که نتوانست درست حرفش را بزند که از حساب و کتاب خوشش نمی آید. حالا دیگر چه اهمیتی داشت که مقصر را پیدا کند، چیزی که او را خیلی آزار می‌داد و مدام اذیت می کرد این بود که اصلا شغلش را دوست نداشت. از این که تمام عمرش را بخواهد با بی علاقگی در این شغل سپری کند او را مدام ناراحت می کرد.

🍃وقتی ذوق و شوق صفر را می دید که چطور حساب و کتاب می‌کند از ته دل آهی می‌کشید که کاش او هم مثل صفر علاقه به این کار داشت اما او هیچ وقت نمی توانست مثل صفر قلبا خوش حال باشد چرا که صفر پدرش او را در انتخاب شغلش آزاد گذاشته بود؛ اما احمد نه.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۲ تیر ۰۱ ، ۲۲:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 


✅ خانواده جامعه‌ی  کوچکی‌ست که هر کدام از اعضاء در آن مسئولیتی دارند.

🔘 والدین که در رأس کانون خانواده قرار دارند؛ باید حواسشان باشد هر کدام از اعضاء دچار اشتباهاتی شدند، به نحو صحیح آنان را متوجه اشتباه  خود نمایند.

🔘 پرخاشگری، توهین، تحقیر، تمسخر و لقب‌های نادرست دادن و ناسزا گفتن؛ نه تنها هیچ مسئله ای را حل نمی کند؛ چه بسا بر شدت آن بیفزاید و در پی آن اعضاء دچار خود‌ کم‌بینی، بی‌ارزشی، اعتماد به نفس پایین و تنفر نسبت به محیط خانه و والدین خواهند شد.

✅ لذا به منظور برطرف شدن چنین مشکلی والدین باید در رفتار خود بازنگری و تجدیدنظر نمایند تا شاهد زندگی آرام و زیبایی باشند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۲ تیر ۰۱ ، ۲۲:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 


 

✅ برخی کودکان مدام در هر موضوعی، لجبازی می کنند. می خواهند هر طور شده حرف خودشان را به کرسی بنشانند.  

🔘اولین کار در این مواقع، این است که والدین آرامش خود را حفظ کنند و زود عصبانی نشوند.

🔘بلکه در کمال آرامش حواس کودک خود را پرت کنند.

✅ او را سرگرم چیز جالب دیگری کنند؛ چرا که اگر کودک ببیند والدین او عصبانی می شوند او لجباز تر می شود و کارش را بیشتر ادامه می دهد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۹ تیر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

🍃کتاب فارسی سوم ابتدایی باز بود. فرناز مشغول نوشتن مشق، یک‌مرتبه صدای داد و فریاد بلند شد. 

☘️_مامان! کتابمو سهیل خط خطی و پاره کرد.

🎋در هیاهوی خواهر و برادر کوچکتر، از دهان فرناز کلمات نامناسبی خارج شد. سودابه از شنیدن آن دست بر دهانش گذاشت و به خود گفت: « وای! چه حرفی ... »

🍂سودابه یاد آن روزی افتاد که فرزندانش با هم دعوا می‌کردند و او با عصبانیت حرف‌های بی‌ربط و نامناسب زد.

☘️صدای جیغ سهیل او را به خود آورد.
به سمت آشپزخانه رفت و یک لیوان آب خورد. از یخچال مقداری میوه برداشت با صدای بلند گفت: «بسه دیگه! دعوا نکنید. بیایید میوه بخورید.»

🌾سهیل سمت مادرش دوید؛ اما فرناز کتاب و دفترش را برداشت و با اخم داخل اتاق رفت و در را بست.

🍃سودابه فکرش مشغول بود به سمت کتابخانه رفت. از قفسه کتابی را برداشت و صفحات آن را ورق زد. نگاهش به حدیثی افتاد. امیر المؤمنین على علیه السّلام: « ... فَإِنَّ اَلْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ...»؛ « ... همانا زن ریحانه است.»*

🌸 روی عبارت «زن ریحانه است» خیره ماند. مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه‌اش را خواند.

☘️«ریحانه یعنی گل خوشبو و معطر؛ ویژگی گل، زیبایی و حس آرامش است. زن و فراتر از آن، یک مادر باید با رفتارهای پسندیده، حس آرامش را به فرزندان و همسرش انتقال دهد.
بنابراین رفتارهای پرخاشگرانه زیبنده‌‌ی لطافت زن و مادر نیست. وجود مادر و تاثیر رفتارهای خوب او موجب آرامش و پشتیبان روحی و عاطفی فرزند می‌شود و در واقع فرزندان رفتار نیک را در خانواده از کانون مهر و عاطفه می‌آموزند.»

✨سودابه دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: «فرناز از رفتارم داره الگو می‌گیره؛  تصویر زشتی از خودم، توی آینه دیدم.»

📚*وسائل الشیعة، ج ۱۴، ص ۱۲۰،  ح ۳

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۵ تیر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 


 

✅ باید با کودک از همان ابتدا با اخلاق خوب برخورد کرد. 

🔘برخی خانواده ها متاسفانه با این طرز تفکر که بچه شاید لوس شود، آغوش پر مهر خود را در مقابل کودک بسته نگه می دارند. 

🔘در صورتی که در آغوش کشیدن و مهرورزی از همان ابتدای نوزادی سبب تشکیل اعتماد ریشه دار و عمیق در کودک می شود. 

✅ و خود عاملی برای موفقیت های کودک در زمان های آینده هست. 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۵ تیر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

🍃گلدان‌ سر سبز گندمی را با آب‌پاش صورتی رنگ آب داد. کلافه بود نمی‌دانست چه کار کند. مرتب پیام دخترش به پسر نوجوان، جلوی چشمش رژه می‌رفت: «مهم نیست سنت کمه، صبر می‌کنم، عاشقتم ... » لبانش را با ناراحتی به هم فشرد اشک در چشمانش حلقه زد.

☘️یک باره سرش را به ‌طرف راحله چرخاند و با تندی گفت: «پیام‌هاتو دیدم!»

⚡️_چرا پیام‌هامو خوندی؟

🍂_این جور رفتارا و دوستی‌ها باعث سرشکستگی خانوادت میشه.

🎋صورت فریما از شدت خشم سرخ بود مکثی کرد و گفت:«باید به پدرت بگم.»

🍁راحله شانه‌ای بالا انداخت و روی مبل راحتی طوسی رنگ نشست. با لحنی تند به مادرش گفت: «کاری به من نداشته باش!»

✨فریما گوشی‌اش را برداشت و به اتاق رفت. آهسته دستگیره را فشار داد، در بدون صدا بسته شد. شماره‌ی دوستش را گرفت. فاطمه فارغ‌التحصیل حوزه علمیه بود؛ اما فریما بعد از دیپلم ادامه تحصیل نداده بود.

🍃فریما بعد از سلام و احوالپرسی به فاطمه گفت: «راحله با دختر همسایه‌‌ی جدیدمون دوست شده، کلاس نهم هستن و با هم درس میخونن؛ اما همنشینی با اون باعث شده به سمت و سوی دوست ... »

☘️_فریما! تو و همسرت باید مهارت‌های لازم در تعامل با راحله رو قبل از دوران نوجوانیش یاد می‌گرفتید.

🔹_خب الان هم نصیحتش می‌کنیم.

🍃_نصیحت و سرزنش تاثیر نداره، توی این شرایط با واسطه در مورد آسیب های فضای مجازی و تاثیر همنشینی با افراد نامناسب و رفتارهای اشتباه باید بهش گفته بشه و حرف‌های اون شخص باید مستند  باشه.

🔘_فاطمه! چی کار کنم؟

☘️_نصیحت پی‌در‌پی؛ سبب لجاجت نوجوان میشه و رفتار ناشایست رو در اون تثبیت می‌کنه، باید بین تو و فرزندت رابطه‌ای قلبی و عاطفی برقرار بشه، تا قلب راحله به تو انس بگیره. البته با لحنی نرم، نقطه نظرات رو بیان کن؛ چون ترشرویی و تندی تاثیر نداره.

🍃_فاطمه! کی وقت داری بیارم پیش خودت
تا باهاش حرف بزنی؟

🌸_جمعه وقت دارم؛ با خانوادت بیا تا دست جمع با هم بریم پارک جنگلی، هم راحله حال و هوایی عوض کنه و هم زمینه صحبت غیر مستقیم رو شروع کنم.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۲ تیر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 

✅ چندفرزندی چیز ترسناکی نیست.

🔘 مانند خیلی موضوعات دیگر، این نحوه‌ی نگاه ما و برخوردمان با موضوع است که می‌تواند آن را بد یا خوب کند.

🔘 به عنوان مثال؛ از برکات چند فرزندی، این است که خواهران و برادران در کنار هم تربیت می‌شوند و نسبت به بقیه سازگارترند و کم توقع تر بار می‌آیند.

✅ یادمان باشد حتّی اکر فقط فردی ملی گرا باشیم،  باز هم در شرایط کنونی کشور، چند فرزندی یک انتخاب نیست، یک وظیفه است.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۲ تیر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

💦زهرا گریه می‌کرد. مادربزرگ حال و رمقی برایش باقی نمانده بود. چشمهای کم‌سویش را به دیوار دوخت. عقربه‌های ساعت به کندی جلو می‌رفت. هر چه ترفند بلد بود به کار برد تا نوه‌اش آرام شود. زهرا بهانه مادر را  می‌گرفت.

❄️جیغ‌های تیز و گوش‌خراش او سردرد شدیدی را نصیب مادربزرگ کرد. آنقدر ناله زد و اشک ریخت تا بیهوش روی تشک کنار دیوار افتاد. چهره معصوم زهرا در خواب جگر مادربزرگ را بیشتر سوزاند. تصمیم خود را گرفت امروز با دخترش حرف می‌زد.

☘️سبزی‌هایش را پاک کرد. صدای زنگ خانه بلند شد. گوشی آیفون را برداشت. ثریا با چهره‌ای خسته و داغون به ماشین تکیه داده بود. دو دستش را زیر بغل‌هایش گذاشته بود.

🌸_ثریاجون بیا تو یه کم استراحت کن. زهرا خوابه.

☘️_چه وقت خوابیدنه؟! باشه مامان الان میام.

🌾طوبی وارد حیاط شد. زیر سایه درخت سیب، روی تخت نشست. ثریا با دیدن مادر، کیف خود را گوشه تخت رها کرد. مادر را در آغوش گرفت.

🍁طوبی برایش از زهرا گفت: «عزیزم دختر بچه سه ساله، آغوش و ناز و نوازش مادر رو می‌خواد. »

🌼بعد از صحبت‌های مادر، ثریا به فکر فرو رفت. همیشه وقتی کارش تمام می‌شود، تنش خسته و روحش ناآرام است. همین که زهرا را می‌بیند و بغل می‌کند، آرام می‌شود. خستگی برایش قابل تحمل می‌شود.

🌱شاید مادرش نمی‌داند او هم به زهرا نیاز دارد. دست‌هایش با نوازش کردن او قوت می‌گیرد. لب‌هایش با بوسه بر او شاداب می‌شود. جان تازه‌ای در وجودش می‌یابد.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۸ تیر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


✅ علت بیشتر انحراف های نوجوانان و جوانان به نحوه و چگونگی روابط آن‌ها با والدین برمی‌گردد.

🔘 در نوجوانی فرزندان دوست دارند توانایی و خلاقیّت های خود را نشان دهند.

🔘دوست ندارند ضعف هایشان به رُخ آن‌ها کشیده شود و پی درپی مورد انتقاد واقع شوند. برای همین جذب کسانی می‌شوند که توسط آنها مورد احترام و تأیید قرار بگیرند.

✅ پس حواسمان باشد هوای بچه هایمان را داشته باشیم.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۸ تیر ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☘️کسی از دلش خبر نداشت. عاشق پدر و مادرش بود. هیچکس باور نمی‌کرد حتی یک لحظه تصور جداشدن از آنه،ا سعید را نابود کند.

🍁امروز هم مثل هر روز سر موضوعی کوچک، اول سر مادر داد و فریاد زد ؛وقتی پدر توبیخش کرد جواب او را هم به تندی داد.

❌ عباس، همسایه کناری‌شان‌، صدای او را شنید. همان روز محمد را داخل کوچه دید. نگاهی از روی ترحم و دلسوزی به او کرد و گفت: «من جای تو بودم دیگه تو خونه راش نمی‌دادم. هم‌سن‌وسالاش زن و بچه دارند، ولی او چی؟ »

🌸‌محمد خجالت کشید سرش را پایین انداخت. تنها حرفی که زد، گفت: «عباس آقا دعاش کن. »

🌺سعید توی کوچه پشت دیواری ایستاده بود. بغض گلویش را می‌فشرد. غرور مانع ریختن اشک‌های حلقه شده در چشمان بادامی و قهوه‌ای روشنش می‌شد. صدای همسایه را که شنید آتش گرفت. دست‌هایش را مشت کرد تا برود او را بزند و دلش خنک شود. سرک کشید. صورت سرخ  و عرق پیشانی پدر را که دید، پشیمان شد.

💦اشک‌هایش به روی گونه‌هایش غلطیدند. دلش آغوش گرم پدر را می‌خواست. همان آغوشی که فقط در بچگی‌هایش چشیده بود.
صدای راه رفتن پدر را می‌شناخت. در حال نزدیک شدن به او بود. طاقت نیاورد به جای فرار خود را جلوی پدر انداخت.

🌼نگاه پدر به نگاهش گره خورد. ناباورانه اشک‌های سعید را نگاه می‌کرد. سعید خود را در آغوش پدر انداخت. دست پدر موهای او را نوازش ‌کرد. دست او را گرفت بر آن بوسه زد با صدای بغض‌آلود گفت: «بابا منو ببخش غلط کردم. »

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۰۵ تیر ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر