تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۳۷۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ارتباط با فرزندان» ثبت شده است

 

 

 

🔅کودکان اغلب برای جدا خوابیدن از والدین، مقاومت می‌کنند و بهانه می‌گیرند.

و اما راه‌حل:

 

🔸پدر و مادر باید به کودک خود کمک کنند تا او راحت بخوابد؛ یعنی بدانند که ترس از تاریکی، سکوت و تنهایی سبب می‌شود تا در زمان خواب، کودک نگران باشد.

بنابراین در اتاق کودک، چراغ خواب کوچکی را روشن بگذاریم.

 

🔸هر شب با آرامش بعد از خواندن صفحه‌ای از کتاب قصه، کنارش بمانیم تا خوابش ببرد.

 

 

صبح طلوع
۲۹ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

🍃انگار دریل را برداشته‌اند به مغزش فرو می‌کنند. هر دفعه که شماره را می‌گیرد، همان گوینده خانم، روی اعصابش می‌رود و می‌گوید: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»

 

☘خدا می‌داند که چند بار چادر را روی سرش انداخته و توی کوچه سرک کشیده است تا شاید اثری از هوشنگ ببیند. سرشب هرچه قربان صدقه‌اش رفت که توی خانه بماند، گوشش بدهکار نبود.

 

🌾اکبر آن‌قدر خسته بود که سرشب خوابش برد وگرنه خون خونش را می‌خورد. حمیده دوست نداشت پدر و پسر رودرروی هم قرار بگیرند؛ ولی امشب شورَش را درآورده است. ساعت روی دیوار یک شب را نشان می‌دهد.

شاید مجبور شود، اکبر را بیدار کند. دلهره امانش را بُریده بود.

 

💫از خانه آن‌ها‌ تا خیابان راه زیادی نیست. همان سرشب صدای جمعیت را شنید که می‌گویند: «زن، زندگی، آزادی.» آشوب به دلش نشست. می‌دانست هوشنگ برای هیجان و همراه جماعت شدن سرش درد می‌کند.

برای همین اصرار داشت که نرود.

 

🎋با صدای زنگ گوشی دلش هُری ریخت.

صدا آشنا بود؛ ولی نفهمید کجا شنیده است. تا اینکه گفت: «من محسنم دوست هوشنگ

یادش آمد! او همان پسری است که چند سال پیش به خانه آن‌ها می‌آمد و با هوشنگ درس می‌خواند.»

 

🍂با لکنت زبان گفت: «هووووشنگ پیش شماست؟» محسن صدایش می‌لرزید. گلویی صاف کرد و گفت: «هوشنگ رو اوردن بیمارستون امام رضا خودتونو برسونید.»

 

⚡️گوشی از دست حمیده خانم اُفتاد. رنگ صورتش پرید. خود را به زور به اتاق خواب رساند. دست لرزان خود را روی دوش اکبر گذاشت و تکان داد. اشک پهنای صورتش را پوشانده بود. اکبر هاج‌واج لب تخت نشست.

 

🍂حمیده با صدای پُر دردش گفت: «هوشنگ بیمارستونه همین الان از اونجا زنگ زدن!»

اکبر صدای گوینده رادیو در گوشش پیچید: «این روزا حواستون به بچه‌هاتون باشه. باهاشون حرف بزنید. نکنه خیلی زود دیر بشه.»

 

🌾همان حرف‌هایی بود که امروز توی ماشین به گوشش رسید؛ ولی او بی‌خیال از کنارش گذشت.

 

 

صبح طلوع
۲۵ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

💡بازی کردن پدر و مادر با کودک سبب رشد فکری او می‌شود.

در واقع بازی کردن، تمام زندگی کودک است.

 

🔸با بازی‌های خوب ذهنیت کودک شکل می‌گیرد.

 

🔸کودکان با بازی‌های تحرکی_ فکری، حس اعتماد به نفس را در خود تجربه می‌کنند. 

 

🔸هنگام بازی با کودک نقش اصلی را به کودک بدهید تا موجب رشد خلاقیت او شود.

 

❌هرگز بازی را از کودک نگیریم؛ زیرا با بازی دامنه‌ی فراگیری او بیشتر می‌شود.

 

 

صبح طلوع
۲۵ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🎁اگر جایزه‌ای که به بچه‌تون میدید، بدون برنامه ریزی قبلی باشه بهتره.
یعنی وقتی یک‌کار خوب،  یا خلاقیت از خودش نشون داد یا رفتار مناسبی کرد، شما صاف برید و براش کادو بخرید!

💡 این کیف و تاثیرش خیلی بیشتر‌ از جایزه‌ای هست که سه‌ماهه وعده‌ش رو دادید. کادوی سه‌ماهه بیشتر شبیه رشوه‌س.😁

صبح طلوع
۲۳ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃برای پیاده‌روی به پارک نزدیک خانه رفتم. پسرم مصطفی هم بود. هندزفری را در گوشم گذاشتم. به سخنان شیرین استاد عباسی در مورد گفتگو با خدا گوش می‌دادم. یکی از صوت‌های دوره‌ی "قصه من و خدا" بود.
یک لحظه مصطفی را در کنارم ندیدم. چشم گرداندم سرتاسر پارک؛ ولی گویا آب شده و در زمین فرو رفته بود.

☘️چند بار صدایش کردم، فایده نداشت. در دل به خود ناسزا ‌گفتم که چرا بیشتر حواسم را جمع نکردم؟! یکی از رهگذران که حال آشفته من را دید، علت را پرسید.

✨وقتی نگرانی خود را ابراز کردم، به من گفت: «نمی‌خوام نگرانتون کنم؛ ولی همین الان یه ماشین زد به یه پسربچه بردند بیمارستان.»
اشک‌های جمع شده در چشمانم با شنیدن این خبر به سوی گونه‌ها سرازیر شد.

🌾همان شخص دلش برایم سوخت و گفت: «شاید پسر شما نباشه، برای اطمینان باید به بیمارستان سر بزنید.» سوار ماشین شدم از این بیمارستان به آن بیمارستان؛ اما خبری از او نبود. تا اینکه یکی از همسایه‌ها به من زنگ زد و گفت: «کجایی؟ پسرت توی محله زخم و زیلی بود، بردیمش بیمارستونِ ولی‌عصر، خودتو برسون!»

⚡️همراه با نگرانی، تعجب کردم. همین چند لحظه پیش آنجا بودم، خبری از مصطفی نبود. اصلا پسرم با من پارک بود، چطور سر از محله‌مان درآورد؟! با عجله خود را بالای سر مصطفی رساندم. خداروشکر زخمش کاری نبود.

🍃وقتی ماجرای بی‌انصافی راننده‌یی که به پسرم زده بود را شنیدم، بدنم گُر گرفت، دلم خالی شد! چطور جرأت چنین ریسکی را داشته است، به جای اینکه مصطفی را برای مداوا به بیمارستان برساند، آدرس خانه‌ را گرفته و در محل زندگی او را رها کرده است.

🌾در دل با خدا شروع به حرف زدن کردم. از خدا تشکر کردم بابت نجات فرزندم. برای هدایت شدن راننده به راه راست، هم دعا کردم.

صبح طلوع
۲۲ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💡یکی از اصول اخلاقی در خانواده، احترام به فرزندان است. داد و بیداد، توهین و تحقیر و ... باعث تخریب روح و روان بچه‌ها و شگل گیری شخصیت نامطلوب آن‌ها می‌شود.

🌱نکته‌ای ظریف و کوتاه که اثر تربیتی بلند مدت دارد. بلند به اندازه‌ای که تا بزرگسالی همراه فرزندان باقی می‌ماند.

صبح طلوع
۲۲ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃بغضی غریب، راه گلویش را بسته بود.
 وقتی که شنید دوستی که هر روز با او سر یک نیمکت می‌نشست را دیگر نمی‌بیند، شوکه شد. چهره محمدرضا از جلوی دیدگانش یک لحظه هم محو نمی‌شد.

☘️انگار همین دیروز بود نگاهش کرد و گفت: «پیمان میای با هم ریاضی بخونیم؟!»
ریاضی را دوست نداشت؛ برایش غول ترسناکی‌ بود که حالش را خراب می‌کرد.
با شنیدن حرف محمدرضا، خوشحالی وجودش را فراگرفت. نگاهی به صورت او کرد، تا مطمئن شود جدی می‌گوید.

🎋از آن روز به بعد، ساعاتی از روز را با هم ریاضی می‌خواندند. صبر و حوصله‌ی محمدرضا، او را به وجد می‌آورد. هر جا که نمی‌فهمید، تشویق‌ها و راهنمایی‌هایش او را به تلاش وا‌می‌داشت. درس ریاضی دیگر برایش شیرین ‌شده بود.

✨وقتی به خانه‌ آن‌ها می‌رفت. بوی بهارنارنج، هوش از سرش می‌برد. روی تخت چوبی می‌نشستند. مادر محمدرضا، شربت بهارنارنجِ خنک و دلچسب را که می‌آورد؛ از خجالت سرش را پایین می‌انداخت و تشکر می‌کرد.

💫مادر او با لهجه‌ی شیرین شیرازی می‌گفت: «الاهی سَر گَردِت بِشم (بشوم)!»*
چقدر محمدرضا شبیه مادرش بود. مهربان، خوش‌اخلاق و باادب. وقتی نتیجه امتحان ریاضی آن ترم را دید، محمدرضا بیشتر از او ذوق‌زده و خوشحال شد.

🌾مرور خاطرات با او حالش را بدتر می‌کرد.
نتوانست خودش را آرام کند. راهش را به طرف حرم کج کرد. پای خود را جای پاهای محمدرضا ‌گذاشت. با عجله خود را به شبکه‌های ضریحِ شاهچراغ رساند. دست‌های خود را در آن قلاب کرد. یک دلِ سیر، اشک ریخت. آرام شد. صدای اذان در حرم پیچید.

*این دعا را به عنوان قربان صدقه و بیش‌تر خطاب به کودکان گویند. یعنی الاهی دور سرت بگردم، بلا گردانت شوم.

صبح طلوع
۱۸ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💢برای تربیت فرزندش زمان نمی‌گذارد. اوقات فراغتش را سرگرم وبگردی💻 و دریافت تربیت‌های اینترنتی ناهنجار و انتقال آن به فرزندش هست.
در عین حال دوست‌ دارد فرزندش از نظر ادب و نزاکت بهترین باشد و در همه‌جا بدرخشد✨. هر وقت کم‌ می‌آورد تکیه‌کلام همیشگی‌اش را می‌گوید: «مردم بچه دارند، من هم بچه‌دارم.»
مادرش 🌱که این رفتار او را می‌بیند، نگران با او حرف میزند: «تو به وقت برداشت، همونی رو درو میکنی که قبلا کاشتی.» پیامبراکرم (ص) برای بچه‌ی مردم شدن اینو به ما گوشزد میکنه :

✨ "أدَّبوا أولادَکم عَلی‌ثَلاث خِصالٍ: حُبَّ نَبِیِّکم و حُبَّ أهلِ بیتهِ و قراءَهِ القرآن ؛
فرزندانتان را بر سه پایه و خصلت تربیت کنید: محبت پیامبرتان، محبت اهل‌بیت او و قرآن.»
 
📚کنزالعمال، ج ۱۶، ص ۴۵۶

 

صبح طلوع
۱۸ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

💡وفای به عهد از نشانه‌های مؤمن است.
آن‌قدر بااهمیت است که گفته‌اند: «حتی اگر به کودکانتان چیزی را وعده دادی، به آن وفا کنید.»

🔸پدر و مادر به نوعی رب کودک هستند؛ یعنی کودک با ذهن کودکانه‌اش فکر می‌کند رزق و روزی او در دست آن‌هاست.
حال اگر پدر و مادری در این امر کوتاهی کنند؛ یعنی آن‌چه به فرزند قول داده‌اند عمل نکنند، کودک ناامید و سرخورده می‌شود.

✨امام موسی‌بن‌جعفر(صلوات‌اللّه و سلامه‌علیه)، می‌فرمایند: «إِذَا وَعَدْتُمُ‏ الصِّغَارَ فَأَوْفُوا لَهُمْ فَإِنَّهُمْ یَرَوْنَ أَنَّکُمْ أَنْتُمُ الَّذِینَ تَرْزُقُونَهُم‏»؛ * اگر به کودکان وعده دادید، وفا کنید، برای این که این‌ها فکر می‌کنند شما رزق آن‌ها را می‌دهید. بیان کرده بودیم که پدر و مادر، ربّ صغیر هستند.

📚*عده الداعى, ص۷۵.

صبح طلوع
۱۵ آبان ۰۱ ، ۱۶:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃شب سختی بود. در میان تاریکی‌ها عده‌ای با نقاب‌های مشکی، سنگ و میله‌ی آهنی به دست، خودروی ما را نشانه‌ گرفته‌ بودند. گویا آماده‌ باش، منتظرمان بودند تا نمایش رعب و وحشت راه بیندازند. با تمام قدرت می‌زدند، فقط در عرض چند دقیقه، تمام شیشه‌های ماشین را خرد‌ کردند، وقتی هول و هراس ما را دیدند انگار مأموریت خود را انجام داده‌ باشند، سوار موتور شده، سریع دور شدند.

🍂پدر و مادرم که جلو نشسته‌بودند هردو زخمی‌ شدند، مادرم با آن حالش نگران همه بود، مدام می‌پرسید: «حاجی خوبی؟ طوریت که نشده؟ » بعد برگشت به سمت ما و حال ما را پرسید: «دخترا تکون نخوریدا شیشه‌ها زخمی‌تون می‌کنن.» و دوباره برگشت سمت پدر : «حاجی داره ازت خون میاد ...»
 
🎋پدر هیچ نمی‌گفت. پدرم به خاطر خوبی‌هایش، دشمن زیاد دارد برای همین، گهگاهی از این اتفاق‌ها برایش پیش‌می‌آورند، اما او اصلاً جدی‌نمی‌گیرد. با این‌همه، باز مبهوت این اتفاق مانده‌بود.

💫به خودم که آمدم گفتم: «باید به پلیس زنگ بزنیم... » پدر باز مانع‌ شد: «خودم می‌رم سراغشون.» نگاهی به چهره‌ی نگران مادر انداخت تعجبش را که دید، ادامه‌داد: «بله می‌شناسمشون، ولی شما نگران چیزی نباشین.»

✨پدرم یک بازاری قدیمی‌ست که هرگز گرفتار طمع نشده و هیچ‌چیز نتوانسته بر انصافش لطمه‌ بزند. همین باعث‌شده که مردم به سرش قسم بخورند. هرچند هم‌صنفی‌هایش او را به خاطر قیمت‌های پایین جنس‌های فروشگاهش متهم به گداپروری می‌کنند. گهگاهی هم او را تهدید به آتش و خون و مرگ و ... می‌کنند، نمی‌دانم چطور ولی دلی قرص‌ دارد و از هیچ تهدیدی نمی‌ترسد، در واقع برای همه تکیه‌گاهی ست محکم.

🌾مادرم مثل همیشه، صبورتر و شجاع‌تر، پیاده‌ شد، با این‌که قسمتی از صورت و دستش بریده‌ بود، فقط به‌فکر ما بود. با دستان خونی‌اش خورده‌های شیشه را از کنار دست و بال ما پاک‌‌می‌کرد: «خدا ازشون نگذره، معلوم نیست دنبال چی‌ان؟ »

⚡️پدر زیر لب زمزمه‌کرد: «معلومه، معلومه.» ما را از ماشین پیاده‌ و تا داخل حیاط همراهی‌مان کرد و بعد به راه افتاد. مادر که می‌دانست نمی‌تواند جلوی‌ رفتنش را بگیرد، با چشمانی‌ نگران بدرقه‌اش کرد: «تو رو خدا مواظب‌باش...» پدر دستی بلند کرد و به راهش ادامه‌ داد‌. آخرِ شب پدرم با زخم‌هایش برگشت. همه منتظر نشسته‌ بودیم. قبل از این‌که کسی چیزی بپرسد خطاب به جمع گفت: «هیچ‌چیز به اندازه‌ی نون شب این مردم مهم نیست، حتی اگر اتفاقی برای من افتاد هیچ‌کدوم از شما حق ندارین انصاف و عدالت رو زیر پا بذارین وگرنه حق پدریم رو حلالتون نمی‌کنم.»

صبح طلوع
۱۱ آبان ۰۱ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر