کنار رودخانه گتوند توی اردوگاه غواصی بودیم. چهل روز مانده به عملیات کربلای چهار. خیلی از بچه ها داخل چادر بودند. لامپ چادر را شل کردم و صدای پر سوز نادر با صدای ناله بچه ها در هم آمیخت: «بریز آب روان اسما، ولی آهسته آهسته».
در عین حالی که همه توی حال خودمان بودیم، منتظر بودیم نادر دعا را شروع کند. ناگهان نادر سر از سجده برداشت و از عمق جانش حضرت زهرا (س) را صدا کرد و به سرعت از چادر خارج شد.
پشت سرش بودم، اما یارای صدا کردنش را نداشتم. عمامهاش را روی رملها اندخت و سر به سجده گذاشت و های های گریست. دست به شانهاش گذاشتم به نشانه اینکه بگو دردت را تا آرام شوی. گفت نه.
گفتم: امشب چه شده اینطور به هم ریختی؟ توی دلت چه گذشته مرد؟ من غریبه نیستم.
در چشم هایم “نه” ای گفت و با قدمهای بلند حرکت کرد.
صدایش کردم “نادر” فقط یک جمله گفت: «امتحان سختی در پیش داریم. خیلی سخت. فقط همین را میتوانم بگویم.»
داخل بلم نشست و پارو کنان از من دور شد؛ اما هنوز صدای ناله بچههای چادر بدون اینکه نادر روضهای برایشان خوانده باشد به گوش میرسید.
بعد از عملیات کربلای ۴، وقتی اسیر عراقیها شده بودم، با دیدن پیکر خون آلود و چشمهای نیمه باز نادر معنی امتحان سخت برایم تفسیر شد.
راوی: محسن جامه بزرگ
📚کتاب غواصها بوی نعنا میدهند؛ نوشته حمید حسام، صفحه ۴۸-۴۷و۸۵

