
دختر دومم مدام کفشهایش را گم میکرد و پا برهنه میآمد خانه. روزی با هم داشتیم میرفتیم مسجد جامع. باز کفشهایش را گم کرده بود و پا برهنه میآمد.
گفت: بابا! اگر پاهایم زخم بشود، فرشهای مسجد نجس میشود، چه کار کنم؟ عبدالمهدی بغلش کرد.
به عبدالمهدی گفتم: این دختر زیاد کفشهایش را گم میکند، یک بار دعوایش کن حواسش را جمع کند.
گفت: چون هم نام فاطمه زهراست نمیتوانم به او چیزی بگویم.
راوی: زهرا سلطان زاده؛ همسر شهید
📚کوچه پروانهها؛ خاطرات شهید عبدالمهدی مغفوری، نوشته اصغر فکوری.صفحه ۵۱ و ۸۴

