🍃علی بدو بدو از مسجد آمد خانه. گفت: «اجازه بده برم. اگر اجازه ندی نمیرم.» زدم توی گوشش. گفتم: «چهار سالت بود که پدرت فوت کرد. با بدبختی بزرگت کردم.»
🍃سرش را انداخت پایین و گفت: «بگو بمیرم، ولی اجازه بده.»
🍃افتاد به دست و پایم و اشک ریخت. دلم نمیآمد برود. گفتم: کاری از دست تو بر نمیآید.
گفت: آب که میتوانم دست رزمندهها بدهم.
آن قدر قربان صدقهام رفت تا راضی شدم. آن روزها فقط شانزده سالش بود.
📚یادگاران، جلد ۳۰، کتاب علی محمود وند، نویسنده: افروز مهدیان، خاطره شماره ۵
instagram.com/tanha_rahe_narafte

