مهدی از کودکیاش توی مغازه بود و دخل در زیر دستش؛ اما خودم به زور پول توی جیبش میگذاشتم. همین پول را هم تا چند وقت میدیدی ته جبیش مانده.
یک بار پرسیدم: بابا! مگر تو چیزی نمیخوری؟ چرا پول هایت خرج نمیشود؟
گفت: من که خرجی ندارم. نان و غذا میخواهم که در خانه هست. بیرون هم نیازی ندارم.
راوی پدر شهید
📚شهید مهدی زین الدین، نویسنده: مهدی قربانی، صفحه ۱۱
https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

