تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۶۸۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیره شهدا» ثبت شده است

 

 

مردم داری عبدالله حرف نداشت. اصلا نمی‌توانست به کسی کمک نکند. بچه که بود سر سفره منتظر بود کسی آب بخواهد، سریع می‌دوید. اگر احساس می‌کرد، کسی غذایش کم است، نصف غذایش را خالی می‌کرد توی ظرف غذای او.

جلسه قرآن که می‌رفت مدام در حال کمک به صاحبخانه در دادن چایی به حاضران یا جفت کردن کفش‌ها بود. یک جلسه اگر نبود مردان جا افتاده با تأسف سری تکان می‌دادند و می‌گفتند: «حیف شد. اون که نیست جلسه سوت و کوره.»

سنش از ده که گذشت، باز هم همین گونه بود. از تعمیر کردن بلندگوی مسجد تا کمک کردن به همسایه بنا برای کشیدن دیوار و کمک به پیرزنی در کشیدن بار.

در جبهه هم از تمیز کردن سنگر اجتماعی کوتاهی نمی‌کرد. بعضی بچه‌ها به شوخی بهش می‌گفتند: «عبدالله تو دختر خوبی هستی؛ کارت حرف نداره.»

📚 سی و ششمین روز؛ زندگی نامه شهید عبد الله صادق، نوشته: سیمین وهاب زاده مرتضوی، صفحه ۱۸-۲۰ و ۲۳-۲۴ و ۱۰۸

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۳ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

احمد به شدت مراقب نماز اول وقتش بود و وقتی اذان می‌شد، همه کارهایش را تعطیل می‌کرد. 

توی مدرسه قرار بود معلم از یکی از درس‌ها امتحان بگیرد. سر صف که آمدیم آقای ناظم گفت: بر خلاف معمول این امتحان در خارج از ساعت درس و بعد از کلاس سوم برگزار می‌گردد. 

چند دقیقه مانده بود به امتحان که صدای اذان از مسجد محل بلند شد. احمد آهسته حرکت کرد و رفت سمت نمازخانه. من هم پشت سرش رفتم که منصرفش کنم.

گفتم: این معلم خیلی حساسه اگه دیر بیای راهت نمیده و ازت امتحان نمی‌گیره.

اما گوش احمد بدهکار نبود. او رفت نمازخانه و من سر جلسه امتحان.

بیست دقیقه می‌شد که سر جلسه بودیم، اما نه از آقای معلم نه از احمدعلی خبری نبود. آقای ناظم هم مدام دانش آموزان را به سکوت دعوت می‌کرد تا معلم برگه سؤالات را بیاورد. مدام از داخل کلاس سرک می‌کشیدم و منتظر احمدعلی بودم.

بالاخره معلم برگه به دست وارد کلاس شد و با عصبانیت گفت: از دست این دستگاه تکثیر. کلی وقت ما رو تلف کرد تا این برگه‌ها آماده بشه.

تا معلم برگه را داد به دست یکی از دانش‌آموزان که پخش کند، احمدعلی در چارچوب در ظاهر شد. با اینکه معلم ما بعد از ورود خودش، هیچ کسی را داخل کلاس راه نمی‌داد، ، گفت: نیری برو بشین سر جات.

من و احمدعلی هر دو امتحان دادیم، اما او نمازش را اول وقت خوانده بود و خدا امور دنیا را با او هماهنگ کرده بود، ولی من نه.

 

📚 عارفانه؛ خاطرات شهید احمدعلی نیری؛ نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، صفحات ۲۴-۲۵ و ۲۶ و ۳۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۲ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

عباس به علوم غریبه مسلط بود؛ اما ازش استفاده نمی‌کرد. می‌گفت: «زندگی باید به اسباب طبیعی بره جلو. نباید دخل و تصرف کرد.»

 

می‌گفت: رفته بودم اربعین. جلوی موکب احمد الحسن یمانی ایستادم، داشتم روایتی را می‌خواندم. یکی از افراد موکب آمد و اصرار که بیا داخل شاید هدایت شدی.

 

گفتم: من هدایت شده‌ام. بالاخره وارد موکب شدم. شروع کردند به تبلیغ از احمد الحسن و یکی از کراماتش را ارتباط با امام زمان (عج) و طی الارض بیان کردند.

 

گفتم: طی الارض که چیزی نیست. آیا می‌تواند زمان را متوقف کند یا به عقب برگرداند؟ حرفی برای گفتن نداشتند.

 

گفتند: ما اذکار و اورادی داریم که می‌توانیم رؤیای صادقه ببینیم.

 

گفتم: چیزی نیست. من هم دارم.

 

خودم را اهل یمن و بزرگ شده ایران معرفی کرده بودم. یکی از آنها به عربی از من آدرسم در ایران را پرسید. خدا زبانم را به عربی باز کرد و جوابش دادم. چند لحظه بعد یک بوشهری وارد شد و آدرسی را می‌خواست. من به لهجه بوشهری جوابش را دادم و راهنمایی‌اش کردم. یکی دو نفر دیگر هم با لهجه‌های مختلف.

 

وقتی برگشتیم به بحث. گفتند: ما نمی‌توانیم جواب تو را بدهیم؛ اما بزرگانی داریم که می‌توانند پاسخ شما را بدهند.

 

گفتم: من اصلا مرام شما را قبول ندارم که بخواهم با بزرگان‌تان بحث کنم.

 

راوی: مسعود اویسی به نقل از شهید عباس کردانی

 

📚 عباس برادرم؛ خاطرات و یادداشت‌های شهید مدافع حرم عباس کَردانی، نویسنده: حمید داود ابادی، صفحات ۲۳-۲۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۱ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌺شهید شاطری نسبت به اسراف خیلی حساس بود. همراه مهندس و یکی از اهالی بقاع رفته بودیم شناسایی منطقه‌ای. موقع ناهار که شد، مهندس به او گفت: برو برای ناهار غذا سفارش بده.

☘️ما سه نفر بودیم؛ اما چون آن شخص ارادت ویژه‌ای به شهید شاطری داشت، شش تا غذا گرفت. مهندس از این کار او خیلی ناراحت شد. اما کار از کار گذشته بود. وقتی سیر شدیم، مهندس از کارگر رستوران ظرف یک بار مصرف خواست تا باقی مانده غذا را با خودمان ببریم. در مسیر ضاحیه پیرمرد گدایی کمک خواست. مهندس گفت: پول را می‌خواهی چه کنی؟

😟گفت: گرسنه‌ام.

🍛مهندس غذا را به او داد و گفت: اگر گرسنه باشی همین کفایتت می‌کند.

راوی: استاد عباس قطایا؛ مسئول تبلیغات هیئت ایرانی در لبنان

📚معمار محبت؛ خاطرات شهید حسن شاطری، نوشته عبدالقدوس الامین، ترجمه زهرا عباسی سمنانی، صفحه ۱۳۳

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۹ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

قرار بود عملیات ما ساعت ده شب بیستم فروردین شروع شود. رفتم با محمد حسن خداحافظی کنم. بوی عطر خاصی می داد. بویی که تا به حال به مشامم نرسیده بود. یقین کردم این آخرین خداحافظی است.

بعد از عملیات والفجر مقدماتی به هر جایی که ممکن بود، سر زدم؛ اما خبری از او نبود.

یکی از بچه‌های گردان را دیدم. گفت: زیاد دنبال او نگرد. دیروز قبل از این که با او خداحافظی کنی، داوطلب شد برای نگهبانی. مفاتیحش را برداشت و رفت. در همان سنگر نگهبانی وصیت نامه اش را نوشته بود. در همان سنگر امام زمان (عج) را زیارت کرده و از ایشان مژده شهادت را در این عملیات را دریافت کرده بود. وقتی تو آمدی آرام و قرار نداشت.

 

راوی: شهید محمد رضا تورجی زاده

 

📚 یا زهرا سلام الله علیها؛ زندگی نامه و خاطرات شهید محمد رضا تورجی زاده، نویسنده: گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی، صفحه ۵۲ و ۵۴

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۷ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

مهدی انس خاصی با قرآن کریم داشت. همیشه قبل از خواب و نماز صبح قرآن می‌خواند و به دوستانش هم توصیه می کرد قرآن بخوانند. یک قرآن جیبی داشت که تا لحظه شهادت از خودش جدا نکرد.

 

با یکی از بچه‌ها بحثش شده بود و خیلی عصبانی بود. فورا از سر جایش بلند شد و قرآنش را برداشت و از چادر زد بیرون. تا دو سه ساعت ازش خبر نداشتیم. رفته بود توی بیابان‌های اطراف خودش را با قرآن آرام کند. وقتی برگشت خیلی آرام شده بود. با اینکه مقصر نبود؛ اما از آن شخص مقابل عذرخواهی کرد.

 

راویان: عسکر شمس الدینی و محسن رسایی

 

📚خاکریز هزار و یک ؛ خاطرات شهید مهدی توسن. نوشته حسین فاطمی نیا، صفحات ۲۴-۲۵

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۶ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


بعد از ظهر ۲۲ آبان ۶۲ بود. اولین دخترمان داشت به دنیا می‌آمد.
وقتی حالم بهتر شد و به بخش منتقل شدم، حسین آقا را دیدم که با یک دسته گل و شیرینی به ملاقاتم آمد و مرتب شکر خدا را می‌گفت.

وقتی خانم پرستار دخترمان را آورد، مقداری پول و شیرینی به پرستار داد و دخترمان را گرفت. بوسیدش و در گوشش اذان و اقامه گفت.
می‌گفت: دخترم قبل از اینکه اولین قطره شیرش را بنوشد باید مسلمان و شیعه امیرالمؤمنین (ع) باشد. بعد دخترم را با احتیاط داد دستم.

راوی: زهرا سحری؛ همسر شهید

 

📚نیمه پنهان ماه، جلد ۳۲؛ املاکی به روایت همسر شهید؛ نویسنده: رقیه مهری آسیا بر، صفحه 48

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۵ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

moghadame

 

عماد قبلا خیلی کم خانه می‌آمد. بیشتر در حال کار بود. حالا هم بعضی وقت‌ها هفته‌ها می‌گذشت و نمی‌دیدیمش.

دیگر صبرم سر آمده بود. شکایتم را پیش خودش بردم.
لبخندی زد و گفت: پس چه کسی برای ظهور امام زمان (عج) زمینه چینی می‌کند؟!

📚 ابو جهاد؛ صد خاطره از شهید عماد مغنیه، نویسنده: سید محمد موسوی، ناشر: روایت فتح، نوبت چاپ: اول؛ ۱۳۹۶؛ خاطره شماره ۲۵

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۰ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

وقتی سید حسن شهید شد، گریه‌های مادرم قطع نمی‌شد. بعد از مدتی یکی از همسایه‌ها خوابی دیده بود.

 

 

می گفت: امام زمان (عج) را در خواب دیدم.

فرمودند: به فلانی بگویید چرا این قدر گریه و زاری می کند، حسن آقا پیش ماست و حالش هم خوب است.

از آن به بعد قلب مادرم آرام گرفت و از گریه‌هایش کم شد.

 

📚 تو شهید می‌شوی؛ خاطرات شفاهی حجت الاسلام سجاد ایزدهی، نویسنده: سید حمید مشتاقی نیا، ناشر: مؤسسه روایت سیره شهدا، نوبت چاپ: اول- ۱۳۹۵؛ صفحه ۹۴-۹۵

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۳ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

دختر دومم مدام کفش‌هایش را گم می‌کرد و پا برهنه می‌آمد خانه. روزی با هم داشتیم می‌رفتیم مسجد جامع. باز کفش‌هایش را گم کرده بود و پا برهنه می‌آمد.

 

گفت: بابا! اگر پاهایم زخم بشود، فرش‌های مسجد نجس می‌شود، چه کار کنم؟ عبدالمهدی بغلش کرد.

به عبدالمهدی گفتم: این دختر زیاد کفش‌هایش را گم می‌کند، یک بار دعوایش کن حواسش را جمع کند.

گفت: چون هم نام فاطمه زهراست نمی‌توانم به او چیزی بگویم.

 

راوی: زهرا سلطان زاده؛ همسر شهید

 

📚کوچه پروانه‌ها؛ خاطرات شهید عبدالمهدی مغفوری، نوشته اصغر فکوری.صفحه ۵۱ و ۸۴

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۲ اسفند ۰۰ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر