تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۶۸۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سیره شهدا» ثبت شده است

 

 

💠حمید خیلی به مستحبات پای بند بود. کافی بود روایتی درباره کار مستحبی ببیند تا به آن عمل کند؛ حتی در بدترین شرایط به آن پایبند بود.

🌸با موتورش تصادف کرده بود. رفتیم بیمارستان. دکتر ده روز براش استراحت مطلق نوشته بود. کمر درد شدیدی داشت. حتی در این حالت مقید بود که بعد از اذان مغرب موقع آب خوردن بنشیند. می گفت: «از امام صادق (ع) روایت داریم که اگر شب نشسته آب بخوریم، رزق مان بیشتر می شود».

📚 یادت باشد ؛ شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی به روایت فرزانه سیاهکالی مرادی؛ همسر شهید، مصاحبه و باز نویسی: رقیه ملا حسینی، نویسنده: محمد رسول ملا حسینی، ص۲۳۰

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۳ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃هیئت گردان به نام «حضرت زهرا(س) » بود. روضه هایش همه را بی قرار می کرد و شهید سید احمد پلارک را بی قرارتر.

🌸سید احمد دست نوشته ای خطاب به امام زمان (عج) نوشته بود: «آقا جان! به جبهه رفتن ما به انتقام  سیلی آن نامردان بر روی مادر شیعیان و برای انتقام آن بازوی ورم کرده است. ما برای انتقام آن سینه سوراخ شده می رویم. سخت است شنیدن این مصیبت ها.»

راوی: همرزم شهید

📚خط عاشقی ۲ (خاطرات عشق شهدا به حضرت زهرا س)، گرد آوری: حسین کاجی، بازنویسی: مهدی قربانی،خاطره ۱۸، ص ۸

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۲ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☘خواسته یا ناخواسته بین احمد و حضرت معصومه (س) پیوندی برقرار بود. مراسم عقد ازدواجش هم در حرم حضرت معصومه (س) برقرار شد.

 

⚡️هیئتی که می رفت مشکلات عقیدتی داشتند. روی فکر احمد هم تأثیرش را گذاشته بود. با آنکه هر شبهه ای که مطرح می کردند، او دنبال جوابش می‌رفت؛ اما کم کم نسبت به رهبر انقلاب بی میل شده بود. وقتی که قرار بود مقام معظم رهبری قم بیایند، می خواستیم برویم مراسم استقبال، هر چه من و مادرش اصرار کردیم، نیامد.

 

🔘خیلی ناراحت شدم. وقتی چشمم به گنبد حضرت معصومه (س) افتاد، گریه کردم و گفتم: «یا حضرت معصومه! من سلامت فکری و عقیدتی بچه ام را از شما می خواهم. کاری کنید که منحرف نشود».

 

✨وقتی از مراسم برگشتیم. احمد خانه نبود. وقتی آمد خیلی شاد و سرحال بود. با دوستانش رفته بودند مراسم استقبال. به حدی نزدیک شده بوند که آقا به ایشان سلام کرده بود. بعد از آن مراسم بود که دیدگاهش نسبت به رهبری تغییر کرد و از حامیان سر سخت رهبری شدند.

 

🌾 راوی: پدر و همسر شهید

 

📚کتاب سند گمنامی ؛ زندگی و خاطرات شهید مدافع حرم احمد مکیان، تهیه و تدوین: گروه تحقیقاتی احیاء، ناشر: دفتر نشر معارف، نوبت چاپ: اول، ۱۳۹۶، صفحه ۳۴_۳۳ و ۷۲

صبح طلوع
۱۱ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

✅التزام به نماز اول وقت در سیره شهید مجید شهریاری

 

💠از ویژگی های بارز شهید شهریاری التزام به نماز اول وقت بود. فرقی نمی کرد خانه باشد یا دانشگاه، شهر باشد یا بیابان و کوه.

 

❇️برش اول:

 

🌾سه شنبه‌ها همراه دکتر و برخی دوستان فوتبال می‌رفتیم. یک بار موقع رفتن، دکتر هندوانه ای خرید تا بعد از فوتبال بخوریم. وقتی فوتبال تمام شد، ما دویدیم سمت هندوانه؛ اما دکتر با همان لباس ورزشی در زمین چمن شروع کرد به نماز خواندن.

 

❇️برش دوم:

 

🌾بارها اتفاق افتاده بود وقتی کوه بودیم؛ وقت اذان، به نماز می‌ایستاد؛ آن هم چه نمازی. تا ایشان نمازشان را شروع کنند ما نمازمان را تمام کرده بودیم. یادم هست اردوی خانوادگی بود. رفته بودیم منطقه سرسبز الموت قزوین. ما همه سرگرم زیبایی های طبیعت بودیم و دکتر منتظر وقت اذان تا نمازش را بخواند.

 

📚شهید علم؛ دانشمند شهید دکتر مجید شهریاری در آینه خاطرات؛ تهیه و تنظیم: دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی،صفحه ۳۴_۳۳

 

 

صبح طلوع
۱۰ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

شغل آقا مهدی جمع کردن ضایعات و نان خشک و پلاستیک و اینطور چیزها بود. همیشه کلیه درد داشت. محکم می‌بستشان. ضایعات را از دوره گردها می‌خرید و عمده‌ای می‌فروخت. اصلا بابت کارش خجالت نمی‌کشید. می‌گفت: «نان حلال در آوردن که خجالت ندارد.»

 

یک شب دعوت شده بودیم تالار طلاییه برای عروسی. خیلی مرتب و شیک سوار نیسان شدیم و حرکت کردیم. توی راه چشم آقا مهدی به مقداری بطری نوشابه خالی افتاد که له شده وسط خیابان افتاده بود. سریع ترمز کرد و دنده عقب گرفت و می‌خواست با آن لباس‌ها پیاده شود برای برداشتن‌شان و پیاده هم شد. می‌گفت: «مگه میشه از اینا گذشت.»

هر چه اصرار کردم که لباس‌هات کثیف می‌شود، زیر بار نرفت. می‌گفت: «شماها نمی‌دونید اینا همش پوله.»

گفتم: «اگه پشت ماشین ضایعات باشه تالار راهمون نمیدن.» می‌خندید و می‌گفت: «ناراحت نباش. میریم ضایعات تالار رو هم جمع می‌کنیم.»

 

راوی: همسر شهید

 

📚 بابا مهدی؛ خاطراتی از شهید مهدی قاضی خانی؛ گردآوری: حسین سلمان زاده و علی غیوران، صفحه ۲۸ و ۴۶

 

 

صبح طلوع
۰۹ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

احمد همیشه دلش با قرآن بود. بعد از انقلاب هم در برخی پروازها، احمد با صوت دل نشین شروع به تلاوت قرآن می‌کرد. با آن که منطقه نظامی بود و احتمال خطر وجود داشت، همه بالگردها بی‌سیم‌ها را روشن کرده بودند و به صدای تلاوت احمد گوش می‌دادند و لذت می‌بردند.

 

راوی: علی محمد آزاد

 

📚خانه‌ای کوچک با گردسوزی روشن؛ خاطرات شهید احمد کشوری؛ نوشته ایرج فلاح و مسعود آب آذری، ص۸۱

 

صبح طلوع
۰۸ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

در کوچه ما پیرمردی بود که اختلال حواس داشت. همیشه صندلی‌اش را دم در می‌گذاشت و می‌نشست داخل کوچه. هر وقت حمید به این پیر مرد می‌رسید، خیلی گرم با او سلام و علیک می‌کرد. اگر سوار موتور بود، توقف می‌کرد و بعد از سلام و احوالپرسی گرم، حرکت می‌کرد.

آن شب رفته بودیم هیئت. موقع برگشت، ساعت از نیمه شب گذشته و پیرمرد همچنان در کوچه نشسته بود. حمید طبق عادتش خیلی گرم با او سلام و علیک کرد.

وقتی از او دور شدیم گفتم:«حمید جان! لازم نیست حتما هر بار به ایشان سلام کنی. او به خاطر اختلال حواس اصلا متوجه نیست.»

حمید گفت:«عزیزم! شاید ایشان متوجه نشود؛ اما من که متوجه می‌شوم. مطمئن باش یک روزی نتیجه محبت من به این پیر مرد را خواهی دید.»

بعد از شهادت حمید، وقتی برای همیشه از آن کوچه می‌رفتیم، همان پیرمرد را دیدم که برای حمید به پهنای صورت اشک می‌ریخت. این گریه از آن گریه‌های سوزناکی بود که در غم حمید دیدم.

 

راوی: همسر شهید

 

📚 یادت باشد، مصاحبه و باز نویسی: رقیه ملاحسینی، نویسنده: محمد رسول ملاحسینی، صفحات ۱۹۰-۱۸۹ و ۳۱۷

 

 

صبح طلوع
۰۷ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

سید اصغر خیلی دلواپس فرهنگ عفاف و حجاب بود. گاهی وقت‌ها کنارم می‌نشست و از اوضاع جامعه می‌گفت و نگران این بود که بعضی‌ها می‌خواهند حجاب را در جامعه کمرنگ کنند. می‌گفت:«اوضاع فرهنگی کشور خوب نیست. باید برای بزرگداشت حجاب کاری کرد.» 

مدتی بعد در منطقه جایزان کنگره حجاب را برگزار کردند و نمایشگاه خوبی هم شد و مورد استقبال مردم قرار گرفت.

وقتی حوزه علمیه اصفهان مشغول تحصیل بود، هر وقت می‌آمد برای بچه‌ها سوغاتی می‌آورد. برای نسترن دختر زینب، روسری و گیره می‌آورد. می‌گفت:«در مورد حجاب نباید به بچه‌ها سخت گرفت؛ ولی باید آرام آرام آنها را با حجاب و عفاف آشنا و به آن علاقه‌مند کرد.»

 

راوی: مادر شهید

 

📚راز قلعه حمود؛ خاطرات روحانی شهید مدافع حرم سید اصغر فاطمی تبار؛ نوشته: اعظم محمد پور، صفحه ۳۲ و ۷۸

 

صبح طلوع
۰۶ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

آیت الله بهاء الدینی خیلی به جلال عنایت داشت. یک بار که جلال بعد از نماز مغرب و عشاء دعا کردند، آقا فرمود: بابا! دعای تو مستجاب است.

 

بعد از شهادتش هم فرمود: او دائم الذکر بود. نه اینکه همیشه ذکر بگوید، بلکه قلبا ذاکر بود.

 

پس از شهادت، وقتی عکس قاب جلال را به آیت الله بهاء الدینی دادند، گریه کردند و اشک‌شان روی عکس ریخت. سپس فرمود: امام زمان (عج) از من یک سرباز خواست. من هم صاحب این عکس را معرفی کردم. اشک من اشک شوق است.

 

راوی: حجة الاسلام و المسلمین اکبر اسدی و سید مهدی سادات

 

📚 جلوه جلال، نوروز اکبری زادگان، ص۹۶ و ۹۷

 

 

صبح طلوع
۰۵ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

هادی سال‌های آخر ماه رمضان را به ایران می‌آمد. در آخرین سفر رفتار و اخلاق او خیلی تغییر کرده و معنوی‌تر شده بود.
یک شب به او گفتم: هادی چطور این همه تغییر کردی؟
گفت: کتابی هست به نام معراج السعاده. اگر کسی واقعا بخواهد تغییر کند و به سعادت یا معراج برسد باید هر شب یک صفحه از روی آن بخواند.
بعد کتاب خودش را آورد و هر شب موضوعی از مطالب آن را مطرح می‌کرد و می‌گفت به این توصیه‌ها عمل کنید تا به سعادت برسید.
مثلا یک شب بحث سکوت را پیش می‌کشید و توصیه می‌کرد از صحبت‌های بی‌فایده پرهیز کنیم و قبل از صحبت به مفید بودن یا نبودنش فکر کنیم.
شب دیگر درباره شوخی صحبت می‌کرد و اینکه نباید به بهانه خنده و شوخی دیگران را به خاطر لهجه مسخره کنیم.
شب دیگر در مورد حیا و عفت صحبت می‌کرد و اینکه باید در صحبت و نگاه و حضور در پیش نامحرم به حد ضرورت اکتفا کنیم تا مبادا عفت‌مان آسیب ببیند.

راوی: خواهر شهید

📚کتاب پسرک فلافل فروش؛ خاطرات شهید محمد هادی ذوالفقاری،صص ۱۰۶-۱۰۷؛ خانه‌ای با عطر ریحان؛ زندگی نامه داستانی شهید محمد هادی ذوالفقاری، نویسنده: الناز نجفی،ص۲۲۲

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۴ فروردين ۰۱ ، ۱۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر