تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۷۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

 

🚌اتوبوس به پایانه ترمینال رسید. اولین سفر زینب بود. لوکیشن منزل خواهرش را در نقشه آنلاین وارد کرد. باید قسمتی از مسیرش را با تاکسی می‌رفت.

🍃دختر نوجوانی صندلی جلو تکیه داده بود. خانم میانسالی که صورتش را با چادرش پوشانده بود وارد تاکسی شد و بعد از او زینب نیز صندلی عقب نشست. همزمان با حرکت تاکسی گوشی زینب زنگ خورد:«سلام، مامان جان، نگران نباش من رسیدم تهران. الان سوار تاکسی شدم وقتی رسیدم خونه‌ی زهرا بهت زنگ میزنم. خداحافظ.»  

☘️صدای مکالمه‌ی دختر نوجوان توجه زینب را جلب کرد:«آرش جون، مطمئن باش هیشکی نمیدونه، حتی مامان و بابام. گفتم قراره امروز با دوستم ریحانه بریم چند ساعت پارک.»

 آرامتر گفت:«از وقتی فهمیدم عاشقت شدم لحظه شماری می‌کنم که ببینمت. وقتی اولین پیجت رو تو اینستا دیدم فکرشو نمی کردم آخرش به اینجا برسه. حالا بگو دقیقا کجا بیام؟ چند دقیقه دیگه میرسم. باشه، خداحافظ.»

🌸 مکالمه که به اینجا رسید. زینب نگاهی به صفحه ی گوشی‌اش انداخت. هنوز به مقصدش نرسیده بود. زینب دل نگران دختر نوجوان شد. آرام به  او گفت:«پیش کسی که اصلا نمی‌شناسی نرو.»

🍃 با صدای لرزان ادامه داد:«هر چه زودتر برگرد خونه.»

☘️دختر ابروهایش را درهم کرد:«به تو ...» خانمی که جلو نشسته بود میان حرف دختر دوید:«مهسا خانم به من که ربط داره؟»

🌺مهسا هاج و واج به صورت سرخ مادرش خیره شد. مادر با صدای گرفته گفت:«ریحانه زنگ زد خونه، بهش گفتم که فردا مواظب هم باشید. میدونی چی گفت...»

☘️مهسا سرش را پایین انداخت. مادر گفت:«گوشی تو فعلن بده، خونه با هم صحبت می کنیم.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۳ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃مهین دست‌هایش را به کمر لباس گل گلی‌اش زد، لب‌های گلی و رژ زده‌اش را از هم باز کرد و فریاد زد:«چیه مرد خودت رو روی زمین پهن کردی. پاشو برو فکر زندگی بچه‌هات باش. دو روز دیگه می‌خوای پسر دوماد کنی و دختر عروس، آه تو بساطت نیست.»

🔘چرت قاسم پای تلویزیون پاره شد، رعشه‌ای به جانش افتاد. پایش را به میز تلویزیون  کوباند و برای بلند شدن، از آن کمک گرفت و ایستاد.

 ☘️با چشم‌های خمار و خواب‌آلود و ابروهای مشکی و پهن درهم کشیده به صورت مهین خیره شد، فریاد زد:«چته زن؟  مگه با نوکرت حرف می‌زنی؟ نمی‌فهمی خسته‌ام اومدم ده دقیقه کپه مرگم رو بذارم.  اون از جاروکشی بی موقعت، اون از ناهار ندادنت،  حالام  که اینطور رفتار می‌کنی.» بعد پیش از آنکه زن بتواند  پلک چشمهای گشاد شده اش را، روی هم بیاورد یا دهانش را ببندد،  قاسم از روی چوب لباسی، اورکتش را برداشت، از در خانه بیرون رفت و صدای گومب در، خانه را لرزاند.

🌸مهشید و مینا بدو بازی شان را رها کردند و دویدند اما وقتی رسیدند، پدر رفته بود.

🌱مهین پیشبندش را در آورد، روی مبل نقره ای نشست و شروع به گریه کردن کرد.

🔘عقربه های ساعت روی عدد یازده و شش، تاب بازی می کردند اما هنوز از قاسم خبری نبود.

💠تلفنش خاموش بود.  سفره ی ناهار هنوز کف حال پهن مانده بود. صدای مشاور درتلویزیون در ذهنش می پیچید. فکری به سر مهین زد، تلفن خانه ی مادرشوهرش را گرفت و ازآن طرف خط صدای قاسم راشنید.  از مایده خواست گوشی را به قاسم بدهد.  پیش از اینکه او چیزی بگوید، گفت: «قاسم عزیزم،  من رو ببخش. غلط کردم.  من حواسم نبود. کارهای خونه بهم فشار آورده بود. تو سرور خونه ای. من رو ببخش که حرمتت رو نگه نداشتم. خونه بدون تو صفا نداره.»

🌸بغضش شکست،  اشکهایش بارید وادامه داد:«توروخدا برگرد. ازصبح دلم پوکیده.  توروخدا بیا.»

🍃قاسم  نتوانست مقاومت کند. گوشی را گذاشت و به سمت خانه به راه افتاد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۲ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🙍🏻‍♂️با شکم درد کوچکی شروع شد. محسن دست روی شکمش ‌گذاشته و اشک می‌ریخت: «مامان شکمم خیلی درد ‌می‌کنه.»

☘️- الان عرق نعنا بهت می‌دم، خوب می‌شی.

🌸درمان‌های خانگی مرضیه فایده نداشت. کار به جایی ‌رسید که محسن روی زمین می‌غلتید و شکمش را فشار می‌داد.

🍃مرضیه با دیدن حال بد پسرش فوری اسنپ گرفت. چادر را سر کرد. دست  محسن را گرفت، وارد کوچه شد. همزمان اسنپ هم رسید.

👨🏽‍⚕️دکتر در معاینه اولیه چیزی تشخیص نداد. او را برای آزمایش و عکس گرفتن فرستاد. عکس را که دید، غدّه‌ای در شکم محسن دیده شد. باید نمونه برداری می‌کردند تا تشخیص دهند چه غدّه‌ای است. بعد از نمونه برداری، نتیجه مثل آواری بر سر مرضیه فرو آمد. بُغضی گلوگیر نصیبش شد. مرتب صدای دکتر در گوش او اکو می‌شد: «سرطان پیشرفت کرده و امیدی به خوب شدنش نیست.» همان لحظه لب‌هایش ذکر یاحسین به خود گرفت. برای خوب شدن دلبندش شله زرد نذر کرد.

صبح طلوع
۲۱ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃اسماعیل مردی بلند قامت و چهار شانه، اما گذر زمان اندکی قدش را کاسته بود. پوست گندمگون او به خاطر کار زیر آفتاب، سبزه تر جلوه می‌کرد. کف دست هایش صاف و نرم نبود. ولی قلب مهربانی داشت و برای خانواده اش کوتاهی نمی‌کرد. ثریا با سینی چای پیش اسماعیل نشست.

🌸_فرشته خواستگارداره. هم دانشگاهیشه.

☘️_چطور خانوده‌ای هستن؟

🍃_نمیدونم، فرشته گفته به پدرم بگم، اگه اجازه داد خبر میدم ... به فرشته چی بگم؟

🌺_بزار فکر کنم، میگم.

☘️محمد وقتی از دانشگاه برگشت به مادرش گفت: «قرار خواستگاری روز جمعه شد.»

 🍃مادر ابروهایش را در هم کرد: «محمد، بی بابا بزرگ شدی، تکیه گاه نداری پس با خانواده‌ای وصلت کن که تو سختی ها بتونی به پدرش تکیه کنی.»

🌸اسماعیل روز جمعه گلدان‌های شمعدانی را آب می‌داد که نگاهش به فرشته افتاد: «چرا دخترم تو فکره؟»

🌱در دلش به امام حسین (علیه السلام) متوسل شد: «  مولا ... آقاجان! به حق مادرت خانم فاطمه زهرا (سلام‌الله علیها) بخاطر کارم پیش خواستگارش شرمنده نشه. با نان حلال و اشک روضه‌ی‌ شما خاندان پیغمبر (صلی‌الله علیه وآله) بزرگش کردم. ان شاءالله با دعای شما عاقبت به خیر بشه. »

🍃_بیا بیرون، فکر و خیال نکن. ان شاءالله خیره. فرشته به خانواده پناهی گفته شغلت کارگریه (چاه کن) این قدر نگران نباش.
فرشته پیش دستی ها را با دستمال خشک می‌کرد که مادرش وارد آشپزخانه شد.

🌺_جلوی پدرت این قدر تو فکر نباش.

🍃_مامان، حال خودمو نمی‌فهمم. دل‌شوره دارم. مادرش به این وصلت راضی نیست. برای همین محمد با خاله و شوهر خاله اش برای خواستگاری میاد.

☘️ زنگ خانه به صدا در آمد. تپش های قلب فرشته تندتر شد. جلوی آینه ایستاد. چادر کرم رنگی را سرش کرد. دسته گل زیبایی، دست محمد بود که سمت فرشته گرفت. چشمان فرشته از خجالت به گل‌های قالی بود. صدای مادر محمد نگاهش را از زمین گرفت. چشم های گرد شده‌اش را به سمت محمد دوخت و بی اختیار به دنبال مهمان‌ها وارد اتاق شد. بعد از پذیرایی، هر دو خانواده گرم حرف بودند که صحبت هایشان به تعیین مهریه و روز عقد کشید. مادر محمد انگشتر خود را از دستش در آورد به انگشت فرشته انداخت: «ان شاءالله 27 رجب مبعث پیغمبر (صلی‌الله علیه وآله)  عقد کنان، خوشبخت بشید.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۰ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

🌸آفتاب نیمه جان پاییزی روی آسفالت خیابان پهن شده بود.  برگ های خشک درختان همراه باد می‌رقصیدند. روی صندلی سبز رنگ پارک به انتظار نشست. صدای بچه ها که در محل بازی جمع بودند، فضای پارک را پر کرده بود.پدر و مادرها کنار تاب و سرسره مراقب بچه‌هایشان بودند.
 
☘️زهرا با چشمانش رفتار آن‌ها را زیر نظر گرفته بود که لیلا از راه رسید: «سلام، چرا تو پارک. مگه خونه نمیشد با هم حرف بزنیم.»

🌺_سلام، مادر جون جلوی بچه‌ها نمیخواستم از باباشون گلایه کنم.

🍃_ چی شده؟ حیدر که برای رفاه شماها همه وقتش تو کارگاهه.

🌸_مادرجون، نگاه کن محل بازی بچه‌ها رو. آخه رسیدگی به کارگاه هم حدی داره. هر کی مشکلی داره، تلفن دست می‌گیره و از حیدر کمک می‌خواد. بچه ها نیاز دارن با پدرشون پارک بیان، بازی کنن، نمیشه که همش سرشون تو گوشی، یا جلوی تلویزیون باشه.

صبح طلوع
۱۹ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🕶آن شب سکوتی بود، پُر از فریاد و صداهای مبهم. یک جفت چشم شیطانی از داخل آئینه او را دید می‌زد. شراره‌های آتش و شیطنت را می‌دید. صدای نفس‌های بُریده بُریده خودش را می‌شنید. مسیر پُر از تاریکی و بی‌کسی بود. از شانس بد او پرنده هم پَر نمی‌زد. وقتی به فرعی و جاده خاکی پیچید، دلش هُری ریخت.

🚘مسیری که به راننده گفته بود، مسیری نبود که می‌رفت. از ترس زبانش بند آمده بود. در تاریکی، درخت‌های به قعر آسمان رفته چون شبحی می‌خواستند او را قورت بدهند. وزش باد از داخل برگ‌ها که رَد می‌شد، صدای هو هوی وحشتناکی را در گوشش طنین می‌انداخت. أشهد و فاتحه خودش را خواند. صدای حیوانات جنگل دوردست، هم بر ترس‌های قبل اضافه شد. باید جیغ می‌کشد، امّا چه فایده! کسی نبود به فریادش برسد. نگاهی به آسمان کرد، آن هم تیره و تار بود. ماه هم از دید او مخفی شده. جرقه امیدی در دلش روشن شد؛ او خدا را دارد. خدا به فریادش می‌رسد. زیر لب، صلوات فرستاد و او را صدا زد.

صبح طلوع
۱۸ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃کبری چادرش را به کمر بست. دوباره به درخانه‌ نگاهی انداخت. با دست چند مرتبه به در ضربه زد؛اما کسی در را باز نکرد. به اطراف نگاه کرد سوپری محله باز بود.

🌸-سلام، خونه اصغر آقا رو می شناسی؟

☘️-سلام علیکم مادر، نه نمی شناسم.

🍃کبری  سنجاق قفلی روسری گل‌گلی اش را زیر چانه محکم کرد. دستش را به قفسه تکیه داد و  از مغازه دار خواست اجازه بدهد کمی آنجا بنشیند تا استراحت کند. مرد یک چهار پایه آورد.

🌺_بفرمایید بنشینید.

🍃_خیر از جوونییت ببینی.

☘️_شما مال این محله ای؟

🌸_خونه ی ما همین جاست هر چه گشتم، خونه رو پیدا نکردم.

🍃کبری در حالی که سرش را به چپ و راست حرکت می داد دوباره گفت: « خونه ام توی همین کوچه ست. »

☘️مرد فروشنده دستی به سر خود کشید: « زنگ بزنین بیان دنبالتون. »

🌺کبری حتی کیف همراهش نبود. شماره ای هم یادش  نمی‌آمد. باچهره ای درهم، سعی کرد  اشکهایش بر گونه هایش نریزد.

🍃مرد بیرون رفت. شماره ای گرفت و صحبت کرد. به داخل برگشت. کبری نگاهی به او انداخت. مرد سعی می کرد  به چشمان کبری نگاه نکند، دستپاچه شده بود.

صبح طلوع
۱۷ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🌸اولین روز مهر پریسا دست در دست مادر به سمت مدرسه رفت.با مقنعه صورتی و روپوش مدرسه خیلی ناز شده بود. اما اخم‌هایش را در هم گره زدن بود.

🍃وقتی وارد حیاط مدرسه شد با اکراه به سمت صف کلاس اول رفت. خانم ناظم بچه ها را با صف منظم به کلاس اول «الف» برد.

🍃 پریسا همراه بچه ها وقتی وارد کلاس شد و روی نیمکت نشست یک مرتبه زد زیر گریه؛ ناظم دستش را گرفت و از کلاس بیرون آورد. مادر دست پریسا را گرفت: «چرا گریه می کنی؟ مگه دوست نداری درس بخونی؟ ببین بچه های کلاس همه آروم نشستن و حرف های خانم معلم را گوش می‌دن.»

🌺خانم  ناظم وقتی دید پریسا از حرف های مادر بلند تر گریه می کند. مادر را مرخص کرد تا برود خانه، شاید بچه زودتر آرام شود ولی پریسا بی‌قرارتر شد.

☘️ مادر لحظاتی به فکر فرو رفت. با عجله رفت به سمت بوفه مدرسه یک کلوچه نارگیلی خرید. به خانم ناظم گفت: «دخترم هنوز داره گریه می کنه. می تونم چند دقیقه تو راهرو با پریسا حرف بزنم؟ »

☘️وقتی پریسا تو راهرو مادر را دید سر جایش ایستاد. مادر به طرف او رفت. با دستمال کاغذی اشک هایش را پاک کرد: «شب بابا بیاد خونه، بپرسه مدرسه چه خبر بود؟ چکار کردی؟ چی یاد گرفتی؟ میخوای چی بگی؟»

🌸 پریسا یک مرتبه ساکت شد. انگار خجالت کشید. کلوچه را از مادر گرفت و درون جیبش گذاشت.

🍃وقتی در کلاس باز شد پریسا یک جوری دوید و سر جایش نشست که بچه ها همه با هم خندیدند. خانم معلم رو به بچه ها گفت: «برای پریسا طالبی دست بزنید.»

🍃 صدای خنده و دست زدن بچه ها کلاس را پر از شادی کرد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۶ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🌱آریا کلید را از جیبش درآورد و در را باز کرد. با همان لباس بیرونش روی کاناپه دراز کشید. صدای زنگ تلفن او را به خود آورد. از روی کاناپه بلند شد. گوشی را برداشت. همکارش بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «امروز سرکار نیامدی نگران شدم.»

🍃_ رفته بودم پیش وکیل.

🌸_ ناامید نباش، زودتر با همسرت صحبت کن.

🌱 آریا گوشی را گذاشت. به سمت آشپزخانه رفت. از یخچال بطری آب را برداشت. دنبال لیوان می‌گشت که صدای بسته شدن در را شنید. ماه گل بعد از سلام پرسید:«کی اومدی؟ حالت خوبه؟»

🍃_ چه طوری بگویم ... بی‌خبر از تو ... به فلاحتی چک سفید امضا (به شرط این که خیانت در امانت نکنه) دادم. نامرد داده به حاجی زاده.

🌺ماه گل به‌ سختی بغض و خشم خود را فرو داد. ماه گل بدون مقدمه گفت:«علی خوابگاه می‌ماند. رضا هم رفته پیش مهدی پسر دایی‌اش، امشب نمی‌آید. سفره شام را بچینم؟»

🍃_نه، اشتها ندارم.

🌱ماه گل به آشپزخانه رفت و مشغول کار شد. ولی دلشوره عجیبی داشت. مرتب در گوشش می‌پیچید چک را حاجی زاده مبلغ نوشته، برده بانک برگشت زده، حکم جلب سیار هم گرفته، خانه، شرکت و ... دستگیرم می‌کنند.

☘️آریا صبح آماده شد سر کار برود، اما از خجالت نتوانست به صورت ماه گل نگاه کند با صدای گرفته خداحافظی کرد. صدای زنگ تلفن در فضای خانه پیچید. ماه گل گوشی را برداشت: «از کلانتری زنگ می‌زنم ... قرار شده من را ببرند زندان اوین.»

🌸ماه گل صدای کسی که می‌گفت: زود تمام کن را شنید. گوشی را گذاشت بی‌اختیار زد زیر گریه و زیر لب تکرار می‌کرد:«خدایا چه‌کار کنم؟» گویا عقربه‌های ساعت تنبل شده بودند خیال حرکت نداشتند. ناگهان فکری به سرش زد از خانه خارج شد.

🌱وقتی به خانه رسید هوا گرگ‌ و میش بود. رضا مضطرب گفت:«مامان اتفاقی افتاده؟ کجا بودی؟»

☘️_رضا جان بابا، به‌خاطر چک بی‌محل رفته زندان. به املاکی سپردم تا خونه رو بفروشه. نمی‌خوام غصه بخورید. تنها راه‌حلمونه چون اگر قرض هم بتونیم بگیریم ، نمی تونیم پس بدیم.

 ماه گل به چهره رضا چشم دوخته بود. با لبخند او ‌خوشحال شد. سمت پنجره رفت. شب پرده‌اش را آویخته بود. ماه گوشه‌ای نشسته و پرتو زیبای خود را بر زمین می‌تاباند. ستاره‌ها چشمک می‌زدند، او از قاب پنجره به ماه نگاه ‌کرد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۵ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃مجید به استاد غفاری نگاه کرد، استاد هر چند قدم که برمی‌داشت از حرکت می‌ایستاد و استراحت می‌کرد. جوانان و گروهی از کاروان همراهشان، زیر لب و در گوشی غُر می‌زدند که به خاطر او حرکتشان به کُندی پیش می‌رود.

☘️امّا مجید به خاطر خدا و حقی که استاد به گردنش داشت، دست در  زیر بغل او انداخت و تکیه گاه او شد تا کمتر پای تاول‌زده‌اش را روی زمین بگذارد.   

🌸وقتی به کربلا رسیدند، تاول‌ها‌ی پای استاد توان راه رفتن را از او گرفته بود. مجید هر روز یک ساعت زودتر بیرون می‌رفت و با ویلچر به هتل برمی‌گشت. استاد غفاری را سوار بر ویلچر می‌کرد و به حرم می‌برد. استاد با لبخند زدن به چهره آفتاب سوخته مجید از او تشکر می‌کرد.

🍃روز آخر استاد ۴۰ دینار عراقی به مجید داد تا برای کاروان میوه بخرد. پول زیادی بود؛ ولی گفت:«نگران نباش پول دارم، همه را خرج کن.»

☘️ برای بازگشت همه آماده شدند؛ اما استاد همچنان نمی‌توانست راه برود. مجید به او گفت:«پیشتون می‌مونم تا بهتر بشین، بعد با هم برمی‌گردیم.» استاد خیره به چشمان منتظر مجید گفت:«برو، نگران نباش. خودم میتونم برگردم.»

🌺مجید با کاروان به ایران برگشت. کلاس‌های دانشگاه دوباره طبق روال قبل از پیاده‌روی اربعین با حضور همه اساتید و دانشجویان برگزار ‌شد. اساتید و دانشجویان زائر کربلا، همه برگشته بودند؛ جز استاد غفاری. مجید روز سوم با غیبت استاد غفاری در کلاس درس، دوباره با استاد تماس گرفت.  شنیدن صدای استاد بعد از چند روز شنیدن مخاطب در دسترس نیست، خیالش را راحت کرد.

🍃 از استاد غفاری علت تأخیرش را پرسید. او گفت:«پولم تمام شده بود و کسی هم نبود که به دادم برسه. رو به حرم به امام شکایت کردم که آقا حداقل پولی که خرج زائرانت کردم رو بهم برگردون. چیزی نگذشت، موتور سواری روبریم ایستاد. با زبان عربی چیزی گفت و پولی کف دستم  گذاشت و رفت. پول را شمردم ۴۰ دینار عراقی بود.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۴ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر