تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۷۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

 

🍃صدای خس خس سینه  حنانه،  آرامش خانه را به هم  زد. بهانه‌ی مادر را گرفت.

☘️ ملیحه روی مبل نقره ای رنگ اتاق خوابیده و مثل همیشه سرش به گوشی گرم بود. بلند گفت: «مامان جان بخواب.»  

🌸حنانه، گریه کرد، غلتید؛ ولی ملیحه سرش همچنان در گوشی بود و به  اینستا و رقص های عربی زل زده بود.

🌿حنانه از تخت  افتاد و سرش به پایه تخت خورد. صدای گریه اش بلند شد.  

🌺ملیحه از ترس بیدارشدن منوچهر، بالاخره گوشی را روی تخت پر ت کرد و بلند شد؛ اما وقتی که بالای سر حنانه رسید، تمام بدنش می لرزید. صورتش مثل گچ سفید شده بود. دندان های شیری اش قفل شده  و چشم هایش مثل دو تیله سیاه به سقف خیره بود.
 
☘️ملیحه جیغ کشید و منوچهر را صدا زد؛ اما یکدفعه رعشه بدن حنانه قطع شد. دست  و پای کوچکش روی فرش ثابت و بی حرکت شد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۳ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☀️آفتاب نیمه‌جان پاییز، چمن پارک را به آغوش کشیده بود. باد ملایم برگ‌های طلایی و نارنجی را به نوبت بر روی زمین می‌رقصاند. عصر دل‌انگیز پاییزی در پارک خود نمایی می‌کرد. سکوت پارک، او را غرق در خاطراتش کرد. تیک و تاک ساعت در ذهنش پیچید.

 

🕰پدر ساعت دیواری خریده بود. تابلو روی دیوار را برداشت و جای آن، ساعت را گذاشت.

 

🍃_ بابا ساعت رو کج زدی.

 

🍂پدر به حرف او اهمیت نداد. اما راحله دوباره به پدرش گفت: «بابا ساعت رو کج زدی! »

 

🌱پدر با بی حوصلگی گفت: «تو از کجا میدونی؟ »

 

🌺_ از صدای تیک تیک ساعت می‌فهمم.

 

❄️پدرش عصبانی شد: « من که چشمم می‌بینه کجی اونو تشخیص نمی‌دم، اون وقت تو ...! »

 

🍁بقیه حرفش را ادامه نداد. بغض راه گلوی راحله را بست و دیگر چیزی نگفت.

 

💥پدر راحله به حرف دخترش هیچ اعتنایی نکرد. اما مادر مثل همیشه به کمک دخترش آمد: «راست میگه خودت بیا ازدور نگاه کن. »

 

🌸پدر ساعت را صاف کرد. اشک‌های راحله مثل باران روی صورتش بارید.

 

🍀مادر سر او را روی سینه‌اش گذاشت. گوش‌های راحله را نوازش کرد: « به این گوش‌های تو افتخار می‌کنم. »

 

🍃پدر راحله از وقتی او به دنیا آمده‌ بود، بیشتر ماموریت می‌رفت. هرچند ماه یکبار به آن‌ها سر می‌زد. او از این‌که دخترش نابینا بود، رنج می‌برد. وقتی پدر فهمید راحله با گوش‌هایش تشخیص می‌دهد در اطرافش چه می‌گذرد، دستی به سر او کشید و گفت: «چقدر بزرگ شدی! »

 

🌾بعد از آن ماجرا راحله به مادرش گفت: « پدرم راست میگه تا کی می‌تونم به شما تکیه کنم. مرا با عصای سفیدم رها کن.»

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۰۲ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 🍃مادر از صبح تا شب پشت دار قالی می‌نشست. تند تند گره می‌زد. زیر لب با صدای دلنشین نقشه می‌خواند. صنوبر سیزده ساله به مادر در بافتن قالی کمک می‌کرد. رج به رج هر گره حکایت گر رنج به دوش کشیدن سرپرستی فرزندانش بود. صدیقه  تلخی و شیرینی‌های زندگی‌اش را ‌با تار و پودهای قالی گره زده بود.

☘️چادر را محکم دور کمرش بست. نفس عمیقی کشید، یک نگاه به دار قالی انداخت. برای خودش چای ریخت. استکان چای را بالا برد. نگاهش به عکس‌های روی طاقچه دوخته شد.

⚡️صدیقه بی اختیار یاد آن روزی افتاد که دل شوره عجیبی داشت. صنوبر دیر کرده بود. ترنج را به زن همسایه سپرد و دوان دوان به سمت مدرسه راه افتاد. در دلش آشوب بود. زیر لب صلوات می فرستاد. از دور صدای آمبولانس را شنید: «خدایا اتفاقی نیفتاده باشه! بچه ام رو به تو سپردم.»

💥نزدیک مدرسه شد. صدای شیون و ناله مادرها بلند بود. بر سر خود زد، جیغ کشید و از هوش رفت.

✨با صدای پرستار از بلندگو بیمارستان چشم باز کرد.  مدیر مدرسه بالای سرش بود، پرسید: «دخترم، صنوبر کجاست، حالش چطوره؟ »

🌱_حالش خوبه، تو اتاق کناریه. کمی صورتش ...

🌸 ناگهان از تخت پایین پرید و به سمت اتاق کناری دوید. به خاطر انفجار بخاری چند دختر معصوم دچار سوختگی شده بودند. سر صنوبر را بوسید.

🌾 دست بر روی قاب عکس‌ها کشید. زیر لب گفت: « دخترا که اختیارشون دست داماده، ان شاءالله تنشون سالم باشه. »

🌺دخترهای صدیقه از وقتی ازدواج کرده بودند، به مادرشان کمتر سر می‌زدند. صدای زنگ تلفن بلند شد. رشته افکارش پاره شد. به سمت میز رفت. گوشی را برداشت. صدای آن طرف تنهایی صدیقه را شکست. در یک آن شادی سرتاپایش را گرفت: « صنوبر جان، بیایید. شام آماده می‌کنم. ترنج هم میاد؟ ... منتظرتونم. خدا نگهدارتون.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۱ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃همکار احمد یک ماه پیش پدر شده بود. اما شوقی در چشمانش نبود. غم دردناکی بر روی قلبش سنگینی می‌کرد. احمد پرسید: « چرا تو خودتی؟ پسردار شدی! خوشحال نیستی؟»
 
✨_ای کاش از خدا فرزند سالم و صالح می‌خواستم.

🌱_چی میگی؟

🍂_دست راستش ناقصه، مچ و انگشت نداره.

🌸سکوت، سایه سنگینی بین آن دو انداخت. احمد در افکارش غرق شد.

☘️ کلید را در قفل چرخاند. بر خلاف هر روز آرام در را بست.

🌺پاورچین‌پاورچین به اتاق نزدیک ‌شد، از لای در به چهره‌ کودک نگاه ‌کرد. چهره‌ی دخترکش زیبا بود. دیگرنتوانست صبر کند به‌ آرامی وارد اتاق ‌شد. تخت چوبی ترکیب سفید و صورتی به دیوار تکیه داشت. عروسک‌های آویخته شده از سقف را تابی ‌داد. به سمت پنجره رفت. پرده حریر سفیدرنگ را با روبانی به حصار در‌آورده روی گل میخ دیوار انداخت. چشمانش به‌صورت کودک دلربایش دوخته ‌شده بود. دلش غنج می‌رفت تا او را به آغوش بکشد و صورت معصومش را ببوسد.

🌿توران وارد اتاق شد با دل نگرانی به  همسرش نگاه کرد: «تازه خوابش برده.»

🌾_مثل فرشته‌هاست که لای گل‌ها خوابیده.

⚡️عروسک خرسی که برای فاطمه خریده بود را کنار تخت گذاشت. دست توران را ‌گرفت و از اتاق کودک بی‌سروصدا خارج ‌شدند.

🌸احمد با شرمندگی به توران گفت: «وقتی فهمیدم دختر‌ه، از شدت ناراحتی دستم را مشت کردم.»

💠_عزیزم، خدا رو شکر دخترمون صحیح و سالمه.بنده‌ ناشکری بودم. اما از امروز خیلی دوسش دارم. از صبح لحظه‌شماری می‌کردم زودتر بیام خونه تا فاطمه‌ام را در آغوش بگیرم.

 🔘اشک در چشمان توران حلقه زد اما لبانش به خنده باز شد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۳۰ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

 

💥با خود واگویه میکرد: «عجب شهر درندشتی . هی محمد می‌گفت نرو صبر کن کارم تموم شه باهات بیام . تهرون رو با شهرمون یکی نبین. نمی‌تونی دست تنها.

عجب غلطی کردم تنها اومدم. سرگیجه و سردرد یک لحظه هم او را رها نمی‌کرد. »

 

☘️ صدای ترمز ناگهانی دو ماشین آن هم کنار گوش او تپش قلبش را بالا برد و به شدت در حال کوبیدن بود. 

 

☘سرنشینان دو ماشین پیاده شدند و با قمه و چاقو به جان هم افتادند. ترس به جانش افتاد. پاهایش را تند کرد. پول کافی نداشت لااقل اسنپ بگیرد. وارد خیابانی شد که سر و ته نداشت. 

 

🌸 خیابان خلوت بود انگار آنوقت ظهر همه به خواب رفته‌اند. پرنده هم پر نمی‌زد. همین دلهره و اضطراب بیشتری به دلش انداخت . به نظرش رسید یکی سایه به سایه در حال تعقیب اوست . جرأت نگاه به پشت سرش نداشت. یک لحظه به عقب برگشت مرد هیکلی سیبیلوی با خالکوبی ترسناک روی گونه‌اش به او خیره بود. چنان به او زُل زده بود که جای هیچ شکی نبود که به دنبال اوست و افکار شیطانی دارد. 

 

❄️ مرد سیبیلو سرعتش را زیاد کرد و دستانش را روی دهان مریم گرفت تا کسی صدایش را نشنود. نفس مریم بریده شده بود. چشمانش از حدقه بیرون زده و هر آن ممکن بود سکته کند.

 

🍃یکدفعه دستان مرد شُل شد و به داخل کوچه سمت راست پیچید و پا به فرار گذاشت. مریم تا آمد به خود بیاید ماشین پلیس کنارش متوقف شد. 

 

🌺 افسر پلیس با صدای آرامی رو به او کرد: « خانم اتفاقی اُفتاده؟ انگار حالتون خوب نیست؟»

 

🌱- یه یه یه مرددد مزاحمم شد پیچید تو اون کوچه.

 

🌾بعد از حرف مریم ماشین پلیس بدون معطلی وارد کوچه شد. 

 

✨مریم هنوز هم تپش قلب داشت. گوشی رو برداشت دستش را بر روی صفحه نمایش کشید و شماره‌ای گرفت: « محمد من می‌ترسم. کاش به حرفت گوش می‌دادم.»

 

⚡️همانطور که اشک می‌ریخت با بغض برای همسرش ماجرا را تعریف کرد. 

 

🌸- مریم خونسردیتو حفظ کن. خداروشکر پلیس به موقع رسید. منم سعی می‌کنم همین الان راه بیفتم بیام پیشت. 

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۹ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃نور خورشید تیر ماه از پشت پرده حریر شکلاتی رنگ به داخل اتاق می تابید. باد ملایم پنکه دامن پرده را به رقص در آورده بود. صدای زنگ خانه بلند شد. نسترن در را باز کرد. زهرا وارد پذیرایی شد.کیفش را کنار پایه‌ی مبل گذاشت. چادر مشکی اش را روی دسته‌ آن انداخت. علی سه ساله پسر جاری‌اش به سمت او رفت. اما زهرا او را به آغوش نکشید و حتی نبوسید.

  ✨_چای بریزم؟ زهراجان، چرا ناراحتی؟

🍃_ باشه، بهت میگم.

🌸بعد از این که سفره ناهار را جمع کردند و ساعتی گذشت. نسترن بالش آورد. پسرش را که مشغول بازی با اسباب بازی‌هایش بود، صدا زد. علی بر روی پاهای مادر دراز کشید. وقتی خوابش سنگین شد. نسترن آرام او را روی تشک خواباند.

☘️_زهرا! چی شده؟


🌱بغض گلوی زهرا را فشار می‌داد که بی اختیار قطرات اشک مانند مروارید برگونه ها‌یش ‌غلتید. نسترن آب آورد.

💥_گریه نکن!

🍃_ مسعود رفتارش عوض شده، با هر چیزی سریع از کوره در میره. میگه پاشو برو خونه بابات تا تکلیف تو روشن کنم.

🌺_ آروم و قوی باش!

💫_ببین! ما سال ۵۹ ازدواج کردیم. تو سه سال بعد از ما ازدواج کردی، یه پسر داری. من چی؟ دوا و دکتر هم کردم ولی بچه دار نشدم.

🌿_غصه نخور، دوا و دکتر به کنار، نذر کن! ان شاءالله دامنت سبز بشه.

🌾نسترن دست زهرا را گرفت: «بلند شو ... عصر سه شنبه‌ست ... بیا دعای توسل بخونیم.»

🌟به سمت آشپزخانه رفتند، وضو گرفتند. سجاده پهن کردند و نماز امام زمان (عج) خواندند. به حضرت حجت ابن الحسن (صلوات‌الله علیه) متوسل شدند. در حالی که اشک می ریختند با  دل‌های مضطرشان ناله می‌زدند؛ یا ابا صالح المهدی ادرکنی (عج).

🌺زهرا بعد از سال‌ها حسرت مادر شدن؛ اولین ماه بهار (۱۳۷۵) همراه مسعود راهی بیمارستان شد. زهرا در دلش غرق  راز و نیاز با خدای سبحان بود.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۸ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💦صدای قطرات درشت باران با برخورد به لوله بخاری به گوش می‌رسید. برقی از فراز آسمان از آن سوی شیشه دیده می‌شد. بعد از مشاجره و دعوایِ پدر، سکوتی شکننده در خانه به وجود آمد. مینا سه ساله گوشه مبل کز کرده، نگاهی به پدر که روبروی تلویزیون نشسته کرد و لب‌هایش را به هم فشارداد .

💥میثم هم بعد از شنیدن حرف‌های پدر از پنجره به باران نگاه  کرد  و در فکر فرو  رفت. سلول‌های مغزش با هم درگیر شدند. میثم صدای گفتگوی  مادر و مسعود را شنید: «خجالت بکش این چه نگاهی بود که به پدرت کردی!  »

🍃ـ خیلی هم خوب کردم. داره حرف زور می‌زنه!

🌸ـ حتّی اگه حق با تو باشه بازم کارت زشت بود!
 
🍁انگشتان دستش را لای موهای مشکی خود فرو ‌برد و آن‌ها را به سمت بالا شانه کرد.

☘️مسعود دیروز جلسه بسیج شرکت کرده بود، آقای موحدی حدیثی در مورد والدین برای آن‌ها خواند۱ که او و دوستانش تعجب کردند. همین سبب شد تا پایان جلسه حرف‌ها حول و حوش همان یک مطلب چرخید. همانجا با خودش عهد بست که دقت بیشتری در رفتارش با پدر و مادر داشته باشد.

🌺چقدر زود عهدش را فراموش کرده. پا روی غرور کاذبش گذاشت و به طرف پدر که کنترل تلویزیون را در دست گرفته تا آن را روشن کند، رفت. سرش را پایین انداخت و  به آهستگی گفت: «بابا منو ببخش! باشه چشم هرچی شما بگی.»


🔹۱- امام صادق علیه السلام فرمود :مَن نَظَرَ إلى أبَوَیهِ نَظَرَ ماقِتٍ و هُما ظالِمانِ لَهُ، لم یَقبَلِ اللّهُ لَهُ صلاةً؛ هر که به پدر و مادر خود گر چه به وى ستم کرده باشند، با نگاه دشمنانه بنگرد، خداوند از او نمازى را نمى‌پذیرد.

📚الکافی، ج ۲،  ص۳۴۹

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۷ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

💢از سه طرف به شهر سوسنگرد هجوم برده و شهر را به تصرف خود درآوردند. مردم حتّی فرصت تخلیه شهر را پیدا نکردند. چهار روز می‌شد که، ترس و دلهره در دل‌های زنان و کودکان لانه کرده بود.

🍃حلیمه وارد حیاط  همسایه‌شان، مجیده خانم شد. مجیده با دیدن لب‌های لرزان حلیمه و رنگ و روی مثل گچ سفید شده اش به طرفش رفت. آغوش خود را به روی دخترِ یتیم سعد باز کرد. حلیمه معطل نکرد، خود را در آغوش خاله مجیده انداخت. شانه‌هایش شروع به تکان خوردن کرد و اشک ریخت.
 
🌸مجیده دستی بر موهای نرم و سیاه او کشید: «خاله فدات بشه حلیمه جان! چی شده عزیزم؟»

 ☘️بغض راه گلوی حلیمه را بند آورده بود و نمی‌توانست حرفی بزند.

🌺مجیده دستش را گرفت و بر روی تخت چوبی کنار حوض نشاند. به سوی کوزه‌آبی که دور تا دورش را گونی نخی پیچیده و هرازگاهی از حوض آبی بر رویش می‌پاشیدند تا آبش خنک بماند، رفت. لیوان استیل بالای سر کوزه را آب کرد و به دست حلیمه داد.

🍁حلیمه آب را یک نفس خورد. صدای ناز دخترانه‌اش را بلند کرد: «خاااا ل له کوکووچ چه پُپُرررره دُدُشمننه، اووونا دارن ششلیک می‌کنن.»

🍃مجیده شنیده بود که دشمن در حمیدیه شکست خورده و می‌دانست هر لحظه ممکن است به سوی مرز فرار کنند. چوب دستی‌اش را برداشت و حلیمه را به در خانه‌اش رساند. خیالش که راحت شد چشمش شش افسر دشمن را شکار کرد.

🌸فکری به ذهنش رسید. خود را به آن‌ها نزدیک کرد و با لهجه عربی شروع کرد با سربازان عراقی حرف زدن: «اگه جلوتر برید در محاصره مردم و نیروهای سپاه گیر می‌کنین و کشته می‌شید.»

🍃- خب چه کنیم؟! ما راه مرز را بلد نیستیم.

☘️مجیده از اینکه داشت نقشه‌اش می‌گرفت خوشحال شده و گفت: «من تنهام. بریم خونه اسلحه‌هاتون رو مخفی کنم. چند ساعتی باشید تا سر فرصت فرار کنید.»

🌺فوری داخل خانه رفتند و وارد پذیرایی شدند. اسلحه‌ها را دادند تا مخفی کند.مجیده با گرفتن اسلحه در را روی آن‌ها قفل کرد.
به داخل کوچه رفت همسایه‌ها را خبر کرد و با اسلحه‌های‌غنیمتی دشمن شش نفر عراقی را به سوی مسجد بردند.

🍃نگاه تحسین‌برانگیز چشم‌ها، بر روی مجیده زن قهرمان شهرشان سایه افکند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۶ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

📋لیست منو را از روی میز شیشه ای برداشت و  آرام گفت:«پروانه، چی می‌خوری سفارش بدم. من چیزی از گلوم پایین نمی ره.»

 🍃پروانه با انگشت اشاره‌ی دست راستش موهای جلو سر سهیل را  به هم ریخت و با ناز گفت: «اگر همسرجان میل نداره،  چرا منو آورده کافی شاپ؟ منم چیزی سفارش نمی‌دم.»

☘️لبخند کوتاهی روی صورت سهیل نشست.«امان از دست تو، چقدر خوبه که تو رو دارم. توی لحظات سخت، خوشی و ناخوشی به فکرمی. راستش فکر اجاره‌ی این ماه مغازه ذهنمو مشغول کرده، یه مقدار کم دارم.»

🌸پروانه تو حرفش پرید: «مگه تو همیشه نمی‌گفتی خدا روزی رسونه؟ حرف خودتو قبول نداری؟اگه قول بدی شوهرخوبی باشی. یه خبر خوش بهت می‌دم. »

☘️سهیل چشم به دهان پروانه دوخت و بی‌صبرانه منتظر بود: «باشه، دیگه جورابامو شوت نمی‌کنم این ور، اون ور اتاق.»

صبح طلوع
۲۵ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☀️ ظهر می‌درخشد. از ماشین پیاده می‌شوم. دکمه‌ی دزدگیر را می‌زنم، صدایش بلند می‌شود. دست پسر و دخترم را می‌گیرم و لابه لای باغ قدم می‌زنم.

📖لای گل‌ها را باز می‌کنم، بو می‌کشم و باز سرجایشان می‌گذارم. کتابخانه و فروشگاه کتاب را می‌گویم. مثل قدم زدن در باغ است، باغی که هر کدام از گل‌هایش یک رنگ و بو دارد. انتخاب سخت است، ولی هیچ وقت دست خالی برنمی‌گردم. دست خالی برگشتن از این باغ، ضرر سنگینی است.

📚دست‌هایم  را پر می‌کنم و برای هر کدام از پنج فرزندم، کتابی انتخاب می‌کنم. جمله‌ی رهبر در ذهنم نقش می‌بندد:«اگر یک روز همه‌ی مردم، اهل مطالعه شوند، دنیا بهشت خواهد شد.»

🌸من برای بهشت شدن دنیا این قدم را برمی‌دارم.  در همین افکار هستم که خدیجه دختر مهربانم دستم را به سمت خود می‌کشد و با خجالت پرده از یک راز بر می‌دارد:«مامان من دشویی دارم.»

من😊
کتابها 😐🤬
خدیجه😢

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۴ آبان ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر