تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۷۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

 

🎈کودک به دنیا آمد. عطر پاک وجودش، دنیا را پُرکرد. مادرش نگران حرف مردم است. نگران تهمت‌ها و سرزنش‌ها. انگشت اتهام مردم  را می‌بیند که به سویش نشانه رفته، دوستانش هم با بُهت و ناباوری به او نگاه می‌کنند. سرهای خود را به نشانه سرزنش تکان می‌دهند و لبهای خود را می‌گزند.

💥نیاز به معجزه‌ای دارد تا باور کنند،  مادر پاک و نجیب است. کودک به مادر نگاه می‌کند. لبهای کوچک و غنچه‌اش از هم باز می‌شود تا آرامش را به او هدیه دهد. مادر روزه سکوت گرفته و هیچ حرفی بر زبان نمی‌آورد.

❄️به مردم نزدیک می‌شود، زمزمه‌ها و پچ پچ هایشان بیشتر می‌شود.
قلبش به یاد الهامی که از سوی خدا به او داده شده می‌اُفتد، کمی آرام می‌شود.(1)
 بارش تهمت‌ها که به باریدن می‌گیرد. مادر به کودک در گهواره اشاره می‌کند. (2)

🍁خنده مستانه مردم در هوا می‌پیچد، می‌گویند:«کودک در گهواره چگونه سخن بگوید؟!»در همین هیاهو چشمها به گهواره خیره می‌شود. کودک به اذن و اجازه خدا به حرف می‌آید: «من بنده خدایم، به من کتاب عطا کرده و مرا پیامبر قرار داده است.»(3)

🌾اشک شوق در چشمان مادر برق می‌زند و با دلی لبریز از شادمانی به طفل شیرخواره اش نگاه می‌کند.

📖1. «ای مریم! خدا تو را به کلمه ­ای از جانب خودش بشارت می­ دهد که نامش مسیح، عیسی بن مریم است؛ در حالی که در دنیا و آخرت آبرومند و از مقربان الهی است.» سوره آل عمران آیه ۴۵
📖2. سوره مریم، آیه 29.
📖3. سوره مریم، آیه 30.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۴ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍂صدای نعره هایش قلب مادر را از جا می کند. مادر با هر فریاد سعید جان می داد. اشک ها تمام صورت آفتاب سوخته مریم  را غسل دادند. مریم صورتش را میان چادر مخفی کرد و با صدای خشدار به  هادی گفت:« چقدر گفتم این بچه داره آب میشه، شکمش ورم کرده ، گوش به حرفم ندادی. حالا ببین غضروف و استخون لگن بچم رو درآوردن و دیگه نمی تونه راه بره.»
 
🍁هادی آب دهانش را قورت داد. نگاهش را دزدید:« خوب می‌شه به زودی با عصا هم می تونه راه بره اصلا واسش ویلچر میگیرم.»

🍃هق هق مریم، هادی را ساکت کرد. سعید در حال دویدن میان زمین خاکی و همکلاسی هایش پیش چشمش ظاهر شد. قطره اشکی از گوشه چشم هادی چکید. دکتر از اتاق سعید خارج شد. روبرو آنها ایستاد و گفت: « شیمی درمانی رو هر چه زودتر باید شروع کنیم چون فقط بخشی از سلول های سرطانی رو تونستیم خارج کنیم.» سیل اشک از چشم های مریم جاری شد و ناله کنان فریاد زد: « بچم، بچم.»

🔹شیمی درمانی روی سعید انجام شد و سعید هر روز لاغر و لاغرتر شد. بعد از شیمی درمانی دکتر خواست تا سعید را به بیمارستان ببرند و دوباره از او عکس و آزمایش بگیرند.

☘️مادر چشم های سرخ از اشکش را پایین انداخت و لباس تن سعید پوست و استخوان شده، کرد. دست انداخت زیر بغل سعید و مثل پرکاه از تخت جدایش کرد. عصا را به دست سعید داد تا با کمک آن از اتاق خارج شود. سعید عصا را زیر بغلش گذاشت پای چپش را بلند کرد و قدمی برداشت.  لب های سفید و خشکش را با دندان فشرد تا صدایی از دهانش خارج نشود. درد مثل صاعقه از پای راستش گذشت. عصا از دستش افتاد و با صورت بر زمین افتاد. هادی با صدای جیغ مریم به اتاق آمد . دست زیر بدن سعید انداخت او را در آغوش گرفت. لب گزید. سرش را بلند نکرد. سعید را بغل کرد و به سمت بیرون خانه رفت.

🔘سعید را در اتاق بیمارستان پیش مادرش تنها گذاشت و به سمت اتاق دکتر رفت. دکتر عکس را روی میزش گذاشت، گفت:« متأسفم سلول های سرطانی پخش شدند و شیمی درمانی هم اثر نکرده.» رنگ هادی پرید. گلویش مثل کویر لوت شد. گفت:« یعنی چی؟» دکتر عینکش را برداشت و چشم هایش را ماساژ داد:« دیگه کاری نمیشه کرد.» مریم از میان در تمام حرف های دکتر را شنید. قلبش دیوانه وار به سینه اش می کوبید. اشک ریزان به سمت اتاق سعید رفت. دست روی دستگیره گذاشت؛ اما نتوانست در را باز کند. روی صندلی بیرون اتاق نشست و هق هق کنان گریست و گفت:« بچم داره از دستم میره.»

🌸هرکس از کنارش می گذشت. اخم هایش را درهم می کرد و آه می کشید. پیرزنی با شنیدن صدای گریه مریم از اتاق کناری خارج شد. دست های لرزان و استخوانی اش را روی دست مریم گذاشت و گفت: « ببرش جمکران، ان شاءالله آقا شفا میده، توکلت به خدا باشه. منم دعاش می کنم.» نوری در دل مریم روشن شد، گفت:« یا امام زمان به فریادم برس.» از جایش بلند شد و به سمت اتاق سعید رفت.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۳ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍁درد زانو و تیک تیک صدای زانویش ساجده را وادار کرد تا آرام از خیابان رد شود. ماشین ها از کنارش رد می شدند. اما جیغ ترمز ماشینی کنار گوشش تمام صداها را قطع و تنها خرد شدن صدای استخوان لگنش را در گوشش طنین انداز کرد. دو ماه خوابیدن روی تخت بیمارستان او را سر پا نکرد. دکتر در حضور ساجده با لحن آرامی گفت: « مادر! متأسفانه کار زیادی نتونستیم براتون انجام بدیم و باید روی صندلی چرخ دار بشینید.»
 
🍂سکوت و تخت همراه ساجده شد. ساعت ها روی تخت دراز می کشید و به سقف ترک های آن خیره می شد. دوست و آشنا می آمدند و می رفتند و او به پاس آمدنشان لحظاتی به آنها نگاه می کرد و دوباره سقف مقصد نگاه های او می شد.

☘️حسن و سمیه از دیدن آب شدن مادر، خون گریه می کردند. کنارش می نشستند. از خاطرات و بچگی ها یشانی می گفتند. جک های بامزه ردیف می کردند تا خنده بر لب مادر بنشانند؛ ولی ساجده واکنشی نشان نمی داد تا اینکه روزی حسن کاغذ به دست کنار مادر نشست، گفت:« بالاخره قسمتتون شد.» ساجده کنجکاوانه به حسن نگاه  کرد.

💠حسن  کاغذ را به دست مادر داد:« دلتون می خواست کجا برید؟ » لبخند بر لب های ساجده نشست؛ اما بلافاصله با یاد آوری وضعیتش لب هایش آویزان شد.

✨حسن خندان گفت:« منم همراهت میام و هر جا خواستید می برمت.» با صدای بلند سمیه را صدا زد. سمیه با صندلی چرخ دار وارد اتاق شد.

🌸مروارید چشم هایش  بر روی صورتش چکیدند. چشمانش لحظه ای از کعبه دل و چان جدا نمی شد. یا الله ورد زبانش بود و در دل پی هر یا الله گفت و گویی با ربش می کرد.

🌾لحظه ای چشم از کعبه جدا کرد. برگشت و به بالای سرش نگاه کرد. صورت سفید و قامت پیچیده در سفیدی حسن قطره اشکی دیگری را از چشمانش جاری کرد و سخنی دیگر با رب بر زبانش جاری ساخت:« قربون کرمت، عاقبتش رو ختم  به خیر کن.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۲ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🌸با صدای مسحورکننده گنجشک‌های کنار خانه‌مان چشمانم را باز کردم و پتویی که مادرم برایم تکه‌دوزی کرده بود را کنار زدم. پنجره را باز کردم. از میان درختانی که شاخه‌هایشان یکدیگر را در آغوش گرفته بودند، دشتی سرسبز پیدا بود. 

 

 ✨ آفتاب خود را در لحاف پشمین ابرها پنهان کرده بود‌. نسیم صبحگاهی صورتم را به جای مادرم نوازش می‌کرد. یاد مهربانی مادر اشک را بر گونه‌ام جاری کرد.

 

💠هر روز صبح از پنجره مادرم را می‌دیدم که مرغ و خروس‌ها را در دشت رها کرده است. گوسفندها را برای چِرا از آغُل بیرون می‌کند. طبق عادت نگاهی به پنجره می‌کرد و برایم دستی تکان می‌داد. 

 

☘لبخندی کمرنگ از خاطرات شیرین آن روزها روی لب‌هایم نشست. دلم برای خنده‌ها و آغوش و صدای مهربانش تنگ شده است.

امروز باید به زیارت امامزاده عبدالله بروم و فاتحه‌ای هم به روح مادرم هدیه کنم. 

 

 

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۱ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🌸آب داخل قابلمه غُل‌غُل می‌کرد. بانوی خانه کنار اُجاق نشسته بود و هیزم زیر آن می‌گذاشت تا آتش خاموش نشود. هاله‌ای از دود او را در آغوش گرفته بود. ملاقه چوبی را برداشت تا غذا را هم بزند. مرد خانه عدس‌های داخل سینی را جلو آورد و سنگ‌ها و خار و خاشاکش را یک طرف و عدس‌ها را طرف دیگر قرار داد. در همان حال با پسرانش حرف می‌زد و آن‌ها می‌خندیدند.

🍃صدای تق‌تق کلون درِ چوبی، که به گوش رسید، بوی عطر دلنشین پدربزرگ شامه اهل خانه را قلقلک ‌داد. حسن و حسین با خوشحالی به سوی در دویدند و هر کدام از دیگری سبقت می‌گرفت تا در را به روی او باز کنند. دست هر دو به در رسید و خندیدند. پدربزرگ با شنیدن صدای دلنواز نوه‌هایش قربان صدقه‌شان ‌می‌رفت. با باز شدن در، دستان پدربزرگ هم از هم باز شد و آن دو در آغوشش جا گرفتند. همانطور که به اهل خانه سلام می‌داد دامادش را که دید، لب‌هایش از هم باز شد و برقی در چشمانش درخشید.  

🌾علی با دیدن پدر خانمش از جا بلند شد و با شوق به سویش رفت. هر دو مدتی در بغل هم بودند و دوست نداشتند از هم جدا شوند.
 
💠بعد از گذشت مدتی، در چشمان دامادش نگاه کرد: «علی جان می‌دانی خدا در مورد پاداش کار مرد در خانه، چه فرموده است؟»

🍃_ شما بهتر می‌دانی دوست دارم از میان دو لب نورانی‌تان بشنوم.

🔹«هیچ مردی نیست که در کارهای منزل به همسرش کمک کند مگر اینکه ثواب این کار او به اندازه هر تار مویی که بر بدنش روییده باشد و به اندازه یک سال عبادتی است که همه روزهایش را روزه گرفته و همه شب هایش را برای عبادت، شب زنده داری کرده باشد. خداوند به چنین کسی پاداشی می دهد که به پیامبران صابر خود مانند حضرت داود، یعقوب و عیسی علیهم‌السلام عطا کرده است.»

🌸دخترش فاطمه که سراپاگوش شده بود تا ببیند پدر چه می‌گوید، با ذوق به چهره همسرش نگاهی کرد و در دل "فداک اباالحسن" گفت.

 ✨پدر امّا سخنش تمام نشده بود و ادامه داد: « اباالحسن! یک ساعت خدمت کردن به همسر در کارهای خانه بهتر از هزار سال عبادت و هزار حج و هزار عمره و بهتر از آزادی هزار بنده در راه خدا و هزار جنگ در راه دین و عبادت از هزار بیمار و هزار نماز جمعه و هزار تشییع جنازه و سیر کردن هزار گرسنه و پوشاندن هزار برهنه و هزار اسب در راه خدا دادن و بهتر از هزار دینار به مستمندان صدقه دادن و بهتر از تلاوت تورات و انجیل و زیور و قرآن و بهتر از آزاد کردن هزار اسیر و بخشیدن هزار شتر به فقیران است.»

🌺اینبار علی بود که به چهره زیبا و نورانی فاطمه نگاه می‌کرد. لب‌هایش تکانی خورد و چیزی زمزمه کرد و لبخندی به او هدیه داد.
پیامبر با شادمانی آن دو را نگاه کرد و سخنش را اینچنین به پایان رساند:«مرد خدمتکار به همسر از دنیا بیرون نمی رود مگر اینکه جایگاه خوب خود را در بهشت ببیند. اباالحسن! کسی که رویگردانی و تکبر نکند در خدمت به همسرش، بدون حساب وارد بهشت می‌شود.»

🍃فاطمه از شنیدن سخنان زیبای پدر، در دلش حمد و شکر خدا را به جا آورد، به پدر و همسرش با مهربانی نگاه و تشکر کرد.
سپس نگاهش به سوی عدس‌هایی کشیده شد که باعث شنیدن سخنان شیرین پدر شده بودند.

📚 بحارالانوار،  ج۴۳، ص۱۱۷

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۳۰ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☘️قطعه حصیری کف زمین را پوشانده بود. دو طرف اتاق، چوبی برای آویزان کردن لباس به دیوار نصب بود. روی پوست گوسفندی بالشی از لیف خرما بر دیوار تکیه داشت. سبوی گلی سبز رنگ و دو کوزه سفالین در گوشه اتاق کنار هم بود. وقتی وارد شد به یاد پدر بزرگوارش افتاد که هر صبح و شام ضربه‌ای به در می‌کوبید. بعد با صدای بلند بر اهل‌خانه سلام می‌داد، آهی کشید.

🌾زمان حیات پدر صدای اذان بلال از مسجد مدینه بلند می‌شد. بلال بعد از رحلت رسول‌خدا (صلی‌الله علیه و آله) دیگر اذان نگفت. مردم هر چه به سراغش رفتند، امتناع کرد و عذر آورد. روزی فرمود:« بسیار مشتاقم که صداى موذن پدرم را بشنوم.»

🌸این سخن به گوش بلال رسید. بلال بر بالاى بام مسجد رفت . آواى گرم بلال در مدینه پیچید: «الله اکبر ، الله اکبر... »

✨ همه دست از کار کشیدند. هر کس دست دیگرى را کشید و به شتاب به طرف مسجد آورد. حتى زنان و کودکان در بیرون مسجد جمع شدند. مدینه به یکباره تعطیل شد. همه به طنین روح افزاى بلال گوش دادند.

🍃 ناگاه همگی به یاد ایام رسول‌خدا (صلى الله علیه و آله) افتادند. صدای هاى‌هاى گریه‌ی مردم در مدینه پیچید.

✨آن‌ها از یکدیگر سوال کردند: «چرا بلال بعد از پیامبراذان نگفت؟ حالا چه شده اذان می‌گوید؟»
 
☘️مردم به یکدیگر نگاه کردند. سرهایشان را به زیر انداختند. حضرت فاطمه سلام الله علیها همراه جماعت به اذان گوش داد. یک‌مرتبه به یاد دوران پدر و ایام غدیر اشک از چشمانش بارید.

🌸نوای اشهد ان محمدا رسول الله در فضای مدینه پیچید. او دیگر طاقت نیاورد؛ ناله و آهى زد و بر زمین افتاد.

🍂 مردم فریاد برآوردند: «بلال! بس کن.! »

🥀آن‌ها پنداشتند جان به جان آفرین تسلیم کرد. بلال  اذان را نیمه رها کرد. حضرت فاطمه سلام الله علیها پس از لحظاتی به‌هوش آمد.
 از بلال خواست اذانش را تمام کند. بلال عرض کرد: «بانوی من! از این می‌ترسم که بار دیگر با صدای اذان از هوش بروید.»

☘️ با اصرار بلال و التماس‌های مردم عذر او را پذیرفت.

📚برگرفته از ابن بابویه، شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۲۹۷.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

صبح طلوع
۲۹ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🌸صدای شادمانی و حریف طلبی کودکان، خانه‌ی کوچک را پر کرده بود. مادر ایستاده بود و کشتی فرزندانش را تماشا می‌کرد.

🍃جثه‌ی کوچک دو فرزندش، در هم می‌پیچید و دقیقه‌ای بعد آزاد می‌شد و دوباره همآورد، می طلبیدند.

🌾نگاهشان پرازشوق و نور بود. برق چشم‌هایشان، پرتلالؤتر از همیشه، می‌تابید.

✨ کمی کنارتر پدر بزرگ ایستاده بود و با هیجان، نوه‌ی کوچکترش را تشویق می‌کرد.  مادر متعجب شد: «پدرجان چرا فقط حسنم را تشویق می‌کنید؟ »

💠پدر لبخند زد: « نگران نباش، دختر نازنینم، جبرییل و میکاییل، برادرانم، دارند حسین را  تشویق می‌کنند. »
 
🌸عاقبت هیچ یک از دو برادر دیگری را شکست نداد، هردو قهرمان شدند و هردو تشویق.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۸ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


🍃هر دو به یکدیگر نگاه می کردند. پرنده‌ی عشق میانشان به پرواز درآمده بود. مدتی بود انسیه‌ی حورا، در بستر بیماری خوابیده بود، اما امروز از همیشه شادتر بود.

☘️صبح از خواب برخاسته بود و برخلاف چندین روز گذشته، نان پخته بود. با هر زحمتی بود، لباس‌ها را شسته بود.

🌾دخترکانش را صدا زد تا کنارش بنشینند و موهایشان را شانه کند. شانه ی چوبی،  دست او را می‌بوسید و به تارهای موهای دختران، بوسه هدیه می‌داد.

🌸 دخترکانش با چشمهایی خوشحال و قلبهایی تپان،  زیر دست مادر نشسته بودند و درخت امید در قلبشان جوانه زده بود.

🍂دست مادر درد می کرد. درست بالا نمی رفت، هرچند مادر روترش نمی‌کرد؛ اما از کندی حرکاتش، دختران،  بو برده بردند که مادر خسته می‌شود. کارش که تمام شد، روی صورت هرکدام بوسه، ای کاشت،  در آغوششان کشید و سپس از خدمتکارخانه خواست، جایی برای استراحش فراهم کند.

🍁 در رختخواب خوابید و روی صورتش پارچه ای سفید انداخت. پارچه‌ی سفیدی که ساعتی بعد با اشک همسرش، از صورتش کنار زده شد.

🎋مادر مسافر بود و روز آخر از خدمت به خانه‌ی همسر،  توشه برداشته بود.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۷ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃دوزانو رو به قبله نشسته بود. پنجمین هفته بود که ندبه میخواند وتلاش می کرد حس وحالی پیدا کند. حالش از خودش و اشکهایی که می ترسید بیهوده وبرای ریا باشد، بد شده بود.

🌸این بار با خودش نیت کرد هیچ تلاش اضافه ای برای اشک ریختن نکند.  گفت اگر امام نگاهی کند لابد اشک هم خودش می آید، به عبارت «بابی انت و امی ونفسی لک الوقا» که رسید،  با اقتدا به آنچه از آداب دعا شنیده بود ناخوداگاه بلند شد، ایستاد دست روی سرش گذاشت و سوزش اشک را در گوشه ی چشمش حس کرد.  لبخندی زد وبه قبله نگاه کرد.  گرمی وسنگینی نگاه امامش را حس کرد.

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۶ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🌞روزهای تابستان سوزان بود و آتش از آسمان می بارید. مشهدی حسین بر روی زمین های کشاورزی مردم در بیرون از روستا  کار می کرد و چند هفته یک بار به خانه بر می‌گشت.  او دو دختر به نام های یاس و فرشته داشت که هفت ساله و هشت ساله بودند و به پدرشان علاقه ی شدیدی داشتند. در یکی از روزها دلتنگ پدرشان شده بودند و دوست داشتند به نزد پدر بروند؛ مادرشان  به آن ها گفت:  «جایی که باباتون هست خیلی دوره، گم می شید یا ماشین بهتون می زنه. »

🌸اما یاس و فرشته دست بردار نبودند ، گریه می کردند و می خواستند به دنبال پدرشان بروند؛ مادرشان، با تنقلات سعی کرد حواسشان را پرت کند؛یاس و فرشته بر خلاف همیشه زود آرام شدند و  سعی کردند طبق نقشه شان یواشکی به دیدن پدرشان بروند.

  🍃به دور از چشم مادرشان  هنگامی که مشغول بافتن دار قالی بود؛ آرام آرام از درحیاط خارج شدند و به راه افتادند، خیابان ها را یکی یکی طی کردند و حدود یک کیلومتر از روستا دور شدند؛ در مسیر مغازه داری تکیه داده به چارچوب در ایستاده بود و به جاده نگاه می کرد. یکدفعه چشمش به یاس و فرشته افتاد که تنها به سمت زمین های کشاورزی می رفتند. سریع به دنبالشان دوید، صدایشان  زد و  گفت: «بایستید شما بچه های کی هستید، کجا می رید؟ »

☘️فرشته و یاس خودشان را معرفی کردند. مغازه دار، پدرشان را  شناخت. او برای اینکه  بچه ها به راهشان ادامه ندهند، گفت:  « اگر برید، بین راه روباه و گرگ و شغال بهتون حمله می‌کنه ، از همین راهی که اومدید، برگردید.»

🍂فرشته و یاس گریه کردند و گفتند: «نه ما می خوایم پدرمون رو ببینیم.»

🎋مغازه دار با اخم گفت :« خودم چند تا گرگ و شغال این اطراف دیدم. حتما یِ گوشه منتظرتونن، برگردین.»  آن ها را به اجبار به سمت منزل  فرستاد. یاس و فرشته در بین راه بلند بلند گریه می‌کردند.
 
🍁هنگامی که به نزدیک منزلشان رسیدند، مادرشان با صورتی سرخ و نفس زنان از پیچ کوچه به سمتشان دوید: « کجا رفتین ، دلم هزار راه رفت.»

🍃فرشته ماجرا را برای مادر تعریف کرد. مادر صدایش را بالا برد:« این چه کاری بود که کردین؟ اگر اتفاقی برایتون می افتاد چی؟ دیگه نبینم سرتون رو پایین بیندازین و بدون اجازه ی من جایی برید.»

🌾یاس و فرشته دوباره بغضشان ترکید و گریه کردند.  چند ساعت بعد،  یاس و فرشته گوشه حیاط  کِز کردند و به سنگریزه های  کف حیاط خیره شدند. یکدفعه در خانه باز شد و  پدرشان وارد شد. فرشته و یاس خندان در بغل پدرشان پریدند.

 

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۲۵ آذر ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر