تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

۷۴۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستانک» ثبت شده است

 

⛈آسمان را ابرهای تیره گرفت. با صدای رعد و برق، باران تندی شروع به ‌باریدن کرد.
به راننده تاکسی گفت:«خیابان کاج پیاده می‌شم.»

🍃راننده سمت راست خیابان توقف کرد. کرایه را داد و پیاده شد. نگاهی به ساعت مچی بند چرمی‌اش انداخت. عقربه‌های ساعت ۴ بعد از ظهر را نشان می‌داد. با عجله وارد کافه شد.چشمش به میز دو نفره سمت راست افتاد:«وای خدایا! سپهر رسیده.»

☘️سپهر تا مرضیه را دید. دست راستش را بالا برد و در هوا تکان داد. مرضیه به سمت میز دو نفره شیشه‌ای رفت و سلام کرد. صندلی روبه‌روی سپهر را به سمت خود کشید و نشست.

 🌾سپهر جواب سلام را داد. مرضیه نگاهی به اطراف کافه انداخت.گوشه‌ی سمت چپ کافه با برگ‌های پاییزی تزیین شده بود. آبشار مصنوعی کوچکی خود نمایی می‌کرد. صدای آب که از بالا به پایین سرازیر بود توجه هر کسی را جلب می‌کرد.

🔹هر دو ساکت بودند. ولی مرضیه بعد از لحظاتی سکوت را شکست: «برای تموم کردن زندگیمون عجله داشتی؟»

🔘سهیل سرش را پایین انداخت. نگاهش به شکل تزیینی روی فنجان قهوه‌ بود. مرضیه دو باره رشته کلام را به دست گرفت: «یادته، آخرین بار کی با هم بیرون رفتیم؟»

🍂سپهر دستی به پیشانی‌اش کشید. کمی فکر کرد: «نه. اما امروز بهت زنگ زدم، بیایی این‌جا، تا تموم کنیم.»

🍁بی اختیار اشک در چشمان مرضیه حلقه زد. یک لحظه نگاهش به نگاه سپهر گره خورد.
قطره‌های اشک بر روی گونه‌ی مرضیه غلتید. با چادرش سریع اشکش را پاک کرد.

🎋سپهر تند گفت: «هر دومون اشتباه کردیم. بیا از نو شروع کنیم.»

🍃مرضیه وجودش غرق شادی شد. در حالی که صدایش می‌لرزید: «فردا نمی‌ریم دفترخونه ؟»

☘️_قول میدم هیچ وقت تو خونه بد اخلاقی نکنم و ...

🌸لبخند روی لبان مرضیه مهمان شد‌: « برای این که غذاهام خوش طعم بشن، سعی می‌کنم عشق و مودت رو چاشنی مواد غذایی کنم.
فهمیدم زحمتی که تو خونه می‌کشم باید تو قلب همسرم اثر کنه.»

🌺سپهر شاخه گلی را که تمام مدت روی پایش بود، برداشت و آن را کنار فنجان روی میز گذاشت. مرضیه بدون این‌که حرفی بزند شاخه‌ی گل سرخ را برداشت و بوئید.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۴ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃صدای گوشی بلند شد‌. بی اختیار دستش به سمت آن رفت. فکر کرد، هشدار برای نماز صبح است‌ تا خواست خاموشش کند زیر لب آرام گفت: «نماز صبح خوندم، امان از دست بچه‌ها، دوباره تنظیماتشو بهم زدن.»

☘️ یک مرتبه چشمان نیمه بازش به عکس مادرش افتاد که رو گوشی بود. با اضطراب گوشی را جواب داد :« مامان! مریضی؟ صدات چرا اینجوری شده؟ دردت بجونم چرا گریه می‌کنی؟ »

🔹 از لابه‌لای گریه مادرشنید: «این خبر راسته؟!»

🔸_چه خبری مامان؟!

🏴 _تلویزیون نوار مشکی کشیده، مجری داره صحبت میکنه.

▪️مادرش آذری زبان بود. مینا احتمال داد اشتباه فهمیده، مادرش فارسی را خوب بلد نبود. با حرف زدن سعی کرد مادر را آرام کند.
اما از سوز و گداز مادر، دلش شور افتاد. به سمت تلویزیون رفت کنترل را برداشت. با روشن شدن صفحه تلویزیون متوجه شد‌.
آنچه مادر شنیده، درست است. بی اختیار زد زیر گریه، مادر مطمئن شد که خبر درسته!
هر دو شروع کردند به گریه، بدون هیچ کلامی، گوشی را با هم قطع کردند.

🔘یادش آمد وقتی خبر ارتحال امام خمینی (ره) را مجری از تلویزیون سیاه سفید خواند.
 مادرش همین طوری گریه می‌کرد.
او  آن زمان ۶ ساله بود. بخاطر این که مادر اشک می‌ریخت و ناله می‌زد. او هم بخاطر گریه‌های مادر شروع کرد به اشک ریختن و با نگاه حرکات مادر را دنبال می‌کرد.

🍂ناراحتی او بخاطر اشک‌های مادر بود، هیچ بچه‌ای طاقت دیدن اشک‌های مادرش را ندارد.
ولی امروز، بغض و سوز دل مادر را با تمام وجودش حس کرد. ناصر همسرش و دو پسرها، یکی یکی از صدای گریه‌ی او ، بیدار شدند.
تا تصاویر تلویزیون را دیدند، مات ومبهوت همدیگر را نگاه کردند. اشک‌ بر صورت‌هایشان جاری ‌شد.

🍁۱۳ دی هوا سرد بود. ولی سینه‌ها از داغش سوخت. هر لحظه با دیدن عکس‌ او بر صفحه‌ی تلویزیون آتش درون سینه‌ها شعله ور می‌شد. گلهای تزیین شده روی ماشین‌ها، دسته‌های عزاداری که حلقه‌وار، جلوی عکس سردار شهید سینه می‌زدند.

🖤 با صدای بلند عزاداران فریاد می‌زدند.
سردار و فاتح دل‌ها؛
شهید قاسم سلیمانی
شهادتت مبارک

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۳ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃صدای زنگ تلفن بلند شد. ناهید مشغول شستن سبزی در آشپزخانه بود. شیر آب را بست. حوله صورتی کوچک آشپزخانه را از گل‌میخ دیوار برداشت. همین طور که دست‌هایش را خشک می‌کرد به سمت میز تلفن رفت. گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی با شنیدن حرف‌های مادر دامادش روی مبل نشست. بعد از سکوتی کوتاه با صدای گرفته‌ای گفت: «از شما توقع نداشتم.»

 

☘ناهید خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. ساناز با چشمانی گرد شده کنار میز تلفن نگاهش به صورت مادر ماند. ناهید آهی از عمق وجودش کشید و گفت:« بابای خدا بیامرزت، اگه زنده بود.»

 

🌾ساناز مادرش را بوسید و نگذاشت حرفش را ادامه بدهد:«خدا بیامرزدش، تو‌ی قلبم جای بابا برا همیشه خالیه، جشن عقد کنان، کرونا نبود بابا سنگ تموم گذاشت. مامان جون! خواهش می‌کنم، حرص نخور. »

 

🍃عصر روز جمعه هادی انگشت خود را روی زنگ خانه گذاشت. ساناز با لبخند به هادی خوش‌آمد گفت. هادی سبد گل زیبایی در دست داشت. عطر شاخه‌های گل رز قرمز در فضا پیچید.

 

🌸ساناز با لبخند کشدار سبد گل را گرفت. آن را روی میز پذیرایی گذاشت به سمت آشپزخانه رفت‌‌. 

 

✨ناهید بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «ما توی فامیل و همسایه ‌...» هادی چشمانش را به گل فرش دوخته بود. 

 

🔹ناهید صدایش را بالاتر برد: «پسرداداشم، چه عروسی گرفت! کرونا هم بود.»

 

🔘ساناز با سینی چای وارد شد رو به مادرش گفت:«مامان قشنگم! یادتون نیست مادربزرگ، خواهرای زن‌ دایی، عمه و عموهای‌ عروس بعد مراسم همه‌شون بیمارستان بستری شدن.»

 

🍃هادی در حالی که سرش پایین بود آرام و آهسته گفت: «مادرجان! امروز تنها اومدم که حرف‌های نهایی رو بزنیم. پدر و مادرم هم نباشن تا دلخوری بین دو خانواده پیش نیاد‌.

 تو این پنج سال، پولی پس‌انداز کردم.

پدرم در حد توانش هزینه مراسم جشن رو آماده کرده، اما اگه مراسم نگیریم با وام بانکی میشه یه خونه نقلی خرید.»

 

🌸هادی سرش را بلند کرد. چشمش به صورت ساناز افتاد. اما نگاهش را به صورت ناهید برگرداند و گفت:« به‌ جای مراسم پر هزینه با آستان بوسی ساحت مقدس امام رضا علیه‌السلام بریم زیر سقف خونه‌ی خودمون.»

 

✨چشمان ساناز برق زد به مادرش نگاه کرد. زبان ناهید در دهانش قفل شد. او کمی فکر کرد بعد گفت: «ان‌شاءالله به حق امام رئوف خوشبخت بشین.»

 

🌺هادی زیر لب بر شمس الشموس سلام داد:

«السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه‌السلام)»

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

 

 

صبح طلوع
۱۲ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃چهار راه بازار شلوغ بود. چراغ قرمز شد. ماشین‌ها روی خط عابر پیاده توقف کردند. راننده تاکسی در حالی که نیم نگاهش به چراغ قرمز بود؛ شروع به شمردن اسکناس‌هایش‌ کرد . زنی میانسال سرش را نزدیک پنجره تاکسی کرد و گفت: «خیابان شوش میری؟»

☘️راننده تاکسی سری تکان داد و گفت: «بیا بالا. »

🍂 اکرم با زحمت ساک دستی‌اش را داخل کشید و نشست. آهی کشید و به صندلی جلو تکیه داد. ‌زنگ گوشی‌اش به صدا در آمد. از جیب ژاکتش گوشی کوچک، مشکی رنگی را در آورد.نگاهی به شماره انداخت ولی جواب نداد. ده دقیقه بعد دوباره زنگ خورد. با صدای لرزان جواب داد.

 🎋_ نه، خونه نیستم.

🍁بعد از کمی سکوت صورتش را سمت پنجره برد و آهسته گفت:  «شوهرم سه ماهه مریضه، نمی‌تونه بره سرکارش.  »

🔹بعد از سکوتی کوتاه با التماس گفت: «چی؟! نه ‌... تو رو خدا، مهلت بده.»

🔸راننده کنجکاو شد. به حرف‌های اکرم با دقت گوش کرد.

🍂اکرم با بغض ادامه داد: «دستفروشی می‌کنم تا کمک حال شوهرم باشم.ان شاءالله کرایه‌ی عقب افتاده رو میدیم، فرصت بده.» گوشی‌اش را خاموش کرد و در جیب ژاکتش گذاشت.

⚡️راننده گفت: «مادر، شوهرت چه کاره‌ست؟»

🍃_کارگر ساختمونه ‌‌... گچ‌کار. جوراب‌های قشنگ و خوبی دارم. می‌خوای نشون بدم ارزون‌تر از مغازه میدم.

✨راننده تاکسی گفت‌: «دو جفت، کرم با طوسی رنگ‌شو بده‌. »

🌸اکرم با خوشحالی و دستان لرزان دو جفت جوراب به راننده تاکسی داد. پول آن‌ها را گرفت. زیپ کیف کوچکی را باز کرد زیر لب گفت: «خدا برکت.» بعد پول را داخل کیف گذاشت.

🔘چند تا جوراب مردانه دیگر از ساک در آورد به مسافرهای صندلی عقب نشان داد.  مسافرها هم هر کدام یک جفت جوراب خریدند. خیابان شوش پیاده شد. به سختی ساک دستی‌اش را حمل می‌کرد. به سمت خانه راه افتاد. کلید را در قفل چرخاند در باز شد. ساک دستی را گوشه اتاق گذاشت.

☘️ به بالای اتاق نگاه کرد‌‌. کریم خواب بود.  آرام، بی سر و صدا به سمت آشپزخانه رفت. زیر قابلمه را روشن کرد تا برای شوهرش سوپ درست کند. کتری را پر از آب کرده، روی اجاق گذاشت. وقتی کارش در آشپزخانه تمام شد به اتاق برگشت. کریم رنگی به صورت نداشت، به چهره‌ی خسته‌ اکرم نگاهی انداخت. سرفه‌ای ‌کرد بعد با صدای ضعیفی پرسید: «کی اومدی؟»

🍃_نیم ساعته!

🌾_ تو رفتی، حاج آقا محمدی اومد.

🍃_امام جماعت مسجد رو میگی؟

🌸_آره، شنیده مریضم، هم برا عیادت، هم وام مون از صندوق مسجد رو آورد.

💠اکرم چشمانش برقی زد دست‌هایش را بالا برد و گفت:«خدایا! شکرت.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۱ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


 
🌞نور آفتاب از لابه‌لای پرده تور سفید رنگ به اتاق تابیده بود. کتاب دعایش را از روی تاقچه برداشت. روی قالی به پشتی تکیه داد. رادیو قدیمی‌اش را روشن کرد. دعای ندبه را همراه با نوای رادیو زمزمه می‌کرد.  وقتی دعا به پایان رسید. رادیو را خاموش کرد. برای سلامتی آقا امام زمان (عج) صدقه کنار گذاشت. اشک چشمش را پاک کرد.

🍃احمد هر هفته به پارک می‌رفت. عصر جمعه، ساعتی به تنهایی در گوشه‌ای خلوت و دور از چشم مردم می‌نشست. دیگر تاب‌وتوان نداشت با اتوبوس خودش را به مسجد جمکران برساند. نزدیک‌ترین پارک محل زندگی‌اش می‌رفت و زیر لب زمزمه می‌کرد: «باز هم جمعه شد و غصه ی من تازه شده
درد این بی خبری بی حد و اندازه شده
بازهم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم
باز از دوری تو خسته و درمانده شدم
بازهم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم
باز از بی خبری های دلم، نالیدم»

🌾احمد با امام زمان (عج) درد دل کرد: « آقاجان! روزهای جمعه، با روزهای دیگه هفته فرق داره. پیر و ناتوان شدم. دیگه نمی‌تونم به مسجد جمکران بیام. خودت همین مقدار رو ازم قبول کن. »

🌸احمد از روی صندلی پارک بلند شد به سمت خانه‌اش راه افتاد. با صدای چرخش کلید در خانه باز شد. به سوی آشپزخانه رفت تا زیر کتری را روشن کند. صدای زنگ خانه به صدا در آمد. زینب دخترش با صدای بلند سلام داد و پرید صورت احمد را بوسید: «چی شده دخترجان؟»

🍂_ بابا جون! غده‌ی کف پای علی؟ دکترگفت باید جراحی بشه!

☘️_بردی؟ چی شد؟

✨_یادته به آرش گفتم صبر کنه تا از سفر کربلا برگردم. وقتی از زیارت امام حسین (ع) برگشتم همون شب مهمونی وقتی شما و همه‌ی مهمونا رفتن به علی گفتم جورابش رو در بیاره. انگشت‌های دستم یخ کرده بود. با اشک چشم، تنها به اتکای آبروی مولا امام حسین (علیه‌السلام) لب‌هامو روی غده‌ی پای علی گذاشتم،  غده رو بوسیدم. توی دلم با ناله فریاد زدم: آقای من! ... امام حسین! (علیه‌السلام) ) به حق فرزندت امام زمان(عج) شفای عاجل. امروز علی درد نداشت، جورابش رو در آورد،فریاد زد: مامان غده نیست،پام دیگه درد نمی‌کنه.

🌸احمد زیر لب خواند: « انت یا مولای کریم من اولاد الکرام، السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج) »

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۱۰ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃عصبانی وارد آشپزخانه شد. مادر هل زده نگاهش کرد. کفگیر را روی ظرف گذاشت و تمام چهره به او برگشت: « چته مادر؟ چی شده؟ »

 

☘محمد موهای روغن‌زده‌اش را با کف دست محکم کوبید روی سرش تا بخوابد، بعد دستمال گردنش را با اکراه وعجله باز کرد. 

 

 ✨نشست رو به روی تلویزیون و آن را روشن می‌کند. آرم اخبار فوری پخش شد و از اغتشاش توسط چند آشوبگر سخن گفت. محمد دندان هایش را بر هم سابید و مثل مرغ سرکنده دنبال کنترل ماهواره گشت. روی شبکه بی بی سی گذاشت. مجری با کت وشلوار قرمز و گردنبند مروارید ایستاده و با اشاره به تصویر دختر جوانی که خونین بر روی زمین افتاده بود، خبر از کشته شدنش توسط مأموران انتظامی داد. 

 

⚡️محمد انگار میان انبار هیزمش آتش گداخته ریخته باشند، برخاست و به سمت مادر دوید:«می‌بینی این زنیکه رو مامان. به خدا جلو چشم خودم آقا سیروس بش گفت باید خودتو رو زمین پرت کنی. قرار بود من نفهمم. براشون چای برده بودم، اما یک لحظه خودم شنیدم بهش اینو گفت. خاک بر سر من با طناب اینا تو چاه افتادم. فکر نمی‌کردم اینقدر ناتو باشن. خیلی نامردن من فکر کردم دنبال حق مردمن ولی خودم دیدم وسط اون دیوونه بازیا، نه یک نفر دونفر، پونزده نفر گوشی دست گرفتن و این ندا رو هل دادن جلو که نقش مرده بازی کنه. جوونیمو به باد دادم. امروز فرداست که بیان دنبالم.»

 

☘مادر تازه فهمید اعصاب خردی‌های پسرش و حرفهای سیاسی‌ای که بلغور می‌کرده، از کجا آب می‌خورده است.

 

🌾دستش را گرفت. او را کنار خود نشاند و اول پیامکی به برادرش داد و بعد شماره‌ اش را گرفت، تا با دوستانش در سپاه صحبت کنند و از محمد، سوالاتی بپرسند که به حل اغتشاش و کم شدن جرم محمد، کمک کند.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۹ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍃درختان سرسبز پارک جنگلی سر در هم فرو برده بودند. نور خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ درختان روی زمین می‌تابید.

☘️علی زیرانداز را کنار چند درخت‌ پهن کرد. لاله فلاسک چای و سبد استکان را روی آن گذاشت.

🌸_ لاله خانم، همه وسایل رو آوردم.

✨_دستت درد نکنه، مواظب لیلا هستی؟

🍃لیلا دوید و گفت: «بابا تاب می‌بندی؟»

🌸_باشه دخترم.

🌾علی از ماشین طناب مخصوص تاب را آورد. لاله وسایل را یک به یک کنار زیر انداز چید. قابلمه نهار را برداشت و کنار سبد ظرف‌ها گذاشت. همزمان نگاهی به دخترش انداخت. لیلا با توپ رنگارنگش بازی می‌کرد.

☘️علی با صدای بلند گفت: «تاب آماده‌ست.»

🍃لیلا توپ را رها کرد به سمت پدرش دوید. علی دخترش را روی تاب گذاشت و گفت:« محکم بگیر تا نیفتی‌.»

🌸_ بابا جون، ممنون.

🎋علی آرام تاب را هل داد. لیلا پاهای خود را به عقب و جلو حرکت می‌داد تا سرعت بگیرد. علی به سمت ماشین رفت.

🍂طولی نکشید که صدای گریه‌ی لیلا بلند شد.
 مادر نگاه کرد تاب برای خودش در هوا حرکت می‌کرد. لیلا هم با صورت به زمین افتاده بود.
لاله سراسیمه خودش را رساند.

🍁لیلا تا چشمش به مادر افتاد به خودش گفت: «الان مامان دعوام می‌کنه که چرا طناب رو محکم نگرفتی؟ »

🌸اما مادرش گفت: « لیلا! گریه نکن.»

🍃_مامان جون! افتادم، دستم درد می‌کنه.

🌾مادر دست کوچک لیلا را نوازش کرد، لباسش را تکاند. صورت او را بوسید. بعد محکم او را به آغوش کشید.

☘️لاله به سمت ماشین رفت تا دست و صورت لیلا را بشوید.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۸ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☘️نشسته بود رو به روی دریا و زل زده بود به پرنده‌های سفید رنگی که با جیغ‌هایشان، از بالای سرش رد می‌شدند. چند وقتی بود با همسرش به مشکل خورده بودند. به نظرش اصلا شوهرش او را درک نمی کرد و همین موضوع او را غمگین می‌کرد. صبح نماز خوانده بود وازخدا خواسته بود، هر طور که خودش صلاح می‌داند، مشکلش رابرطرف کند.

💠اینترنت گوشی را بازکرد. لابه لای صفحه‌های عاشقانه، چیزی نبود که حالش را بهتر کند. ناگهان کلیپی از یک روحانی دید.  آن را اجرا کرد.  روحانی از تفاوت‌های  زن ومرد می گفت. از اینکه مردها ترجیح می‌دهند غمهایشان را درتنهایی حل کنند و در سکوت؛  ولی بر عکس، خانوم، ها ترجیح می‌دهند موقع غم صحبت کنند. از اینکه واژگان یک مرد برای گذران یک روز، چیزی در حدود هزارتاست ولی زنها باید روزی۲۷۰۰ کلمه صحبت کنند.

🌸مهلا تعجب کرد.  روی پست‌های قبلی کلیک کرد. هرکدام از آنها تفاوت‌های زن ومرد بود. تازه فهمید همسرش به او بی توجه نیست او نمی تواند به خاطر مرد بودنش و به خاطر تربیت خانوادگی‌اش، آدم پر حرفی باشد و آن گونه که مهلا می‌خواست،  با کلمات زیبا از او دلبری کند.

🍃دستش روی پیامک رفت. عشقم را پیدا کرد، نوشت: «حتی غروب خورشید کنار دریا هم  بدون تو زیبا نیست. » پیام را فرستاد.  لحظه‌ای بعد صدای گوشی، او را به خود آورد؛_ سلام عشقم.  دلم برات تنگ شده.

🌾مهلا لبخند زد، قلبش عاشقانه تپید و به خورشید که حالا گویی در دریا فرو می‌رفت، خیره شد.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۷ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

☁️هوا ابری بود. طاهره از پنجره خیابان را نگاه کرد. زیباترین مانتوی خود  را پوشید. چادرش را سر کرد از خانه خارج شد. تاکسی زرد رنگی منتظرش بود‌‌. سوار شد. راننده بعد از سلام گفت: «حاج خانم کجا برم؟»

🍃_اول شیرینی فروشی، بعد گل فروشی.

🌸طاهره با سبد گل و جعبه شیرینی  وارد ساختمان نیلوفر شد.؛دکمه  آسانسور را زد.
به یادش آمد. بعضی از دوستانش می‌گفتند: «مریم رفتارش یه جوریه.»

🍁مریم بعد از فوت پدرش ساکت و گوشه‌گیر شده بود. ساعت‌ها در اتاقش می‌ماند. برای زمان کوتاهی از اتاق بیرون می‌آمد.

🌾وقتی از آخرین امتحانش به خانه برگشت. غذایی خورد به اتاقش رفت و در را قفل کرد.
صبر مادر سر آمد. به سمت اتاق رفت و در زد.
جوابی نشنید با صدای لرزان گفت: «مریم جان، چی شده؟ »

☘️مریم در را باز کرد.  خودش را در آغوش گرم مادر انداخت: « دارم سعی می کنم قولی که به بابا دادم رو انجام بدم، نگران نباش. »

✨لبخندی از یادآوری آن روزها بر لبش نشست. در آسانسور باز شد. طاهره زنگ واحد دو را زد. در به روی او گشوده شد. خانم منشی گفت: «خانم دکتر مریض دارن، اومد بیرون شما برین داخل.»

🌸مادر با لبخند وارد شد، روبروی مریم ایستاد. مریم تا چشمش به مادر افتاد از پشت میز بلند شد. او را به آغوش کشید  و گفت:
« مامان، تونستم به قولم عمل کنم و آرزوی بابا رو بر آورده کنم.»

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۶ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

🍁نگاهشان بر روی سنگ قبرها بود. خانواده‌های زیادی پدر و پسر، مادر و دختر، دایی و خاله و ... با تاریخ مشترک روز وفات (5/۱۰/1382) کنار هم دفن شده بودند. چشمان درشت قهوه‌ای سحر بارید. او با حسرت سنگ قبر مادر و پدرش را نگاه کرد.

🎋 بعد از شستن سنگ‌ها روی سکوی بین دو سنگ قبر نشست و از مادر بزرگش پرسید:« ننه جون، چی شد؟»

🍂_خواب بودیم که یه دفعه ... همه چیز شروع کرد به تکون خوردن، اون قدر شدید بود که این ور و اون ور پرت شدیم. زلزله، شهر رو ویرون کرد. خیلی‌ها زیر آوار ساعت‌ها موندن، آروم و بی‌صدا پر کشیدن.  مامانت خودش رو سپر تو کرد  و بعد دو روز تونستیم از زیر آوار زنده بیرون بیاریمت.

🌾با هم به سمت خانه گلیِ دوطبقه و کوچک ننه عصمت در حاشیه بم راه افتادند. ننه عصمت به یاد آن  روزها آه می کشید و از شکل و شمایل  کوچه و محله ها قبل از زلزله  تعریف می کرد.

✨غروب به خانه رسیدند. اتاق سحر همان اتاق زمان مجردی پدرش بود. اتاقی به رنگ کرم با پنجره‌ای که رو به نخلستان باز می‌شد. زیر پنجره کتاب‌های کنکور سحر روی زمین مرتب چیده شده بودند. روی طاقچه‌ی اتاق کتاب قرآن و دعا و سمت دیگر عکس پدر و مادر سحر درون قاب منبت کاری قرار داشت.

🔸ننه عصمت بعد زلزله، از تنها خوابیدن می‌ترسید.  سحر هر شب قبل از رفتن به اتاق ننه عصمت، با قاب عکس پدر و مادرش حرف می‌زد. اتفاقات هر روز را برای آنها تعریف می‌کرد. خیره به قاب،غرق افکار خودش بود که گوشی‌اش به صدا درآمد.

🍃 گوشی را از روی طاقچه برداشت. نام زن عمو ناهید روی صفحه نمایان شد.  زن عمو با صدای هیجان زده از پشت خط گفت: « کجایید که هیچ تلفنی رو جواب نمی دید. مثل اینکه یادت رفت امروز چه روزیه؟ »

🌸سحر ذهنش را برای یافتن مناسبتی حلاجی می کرد که یکدفعه ناهید با صدای بلند گفت:« مژده بده، سحرجان! مهندسی عمران کرمان قبول شدی.» اشک در چشمان سحر حلقه زد و به سمت ننه عصمت دوید.

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

صبح طلوع
۰۵ دی ۰۰ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر