تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

دوستی، محبت، عشق

تنها راه نرفته

بسم الله الرحمن الرحیم

تصدقت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینه قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند. [حالِ‏] من با هر شدتی باشد می ‏گذرد ولی بحمدالله تاکنون هر چه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم؛ حقیقتاً جای شما خالی است فقط برای تماشای شهر و دریا خیلی منظره خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظره عالی به دل بچسبد....

فرستنده: روح الله خمینی(ره)
گیرنده:خدیجه ثقفی
زمان: فروردین 1312 / ذی القعده 1351.
مکان: لبنان، بیروت.

پربیننده ترین مطالب

آخرین نظرات

  • ۱۲ بهمن ۰۰، ۲۳:۲۵ - فاطمه 😐

چقدر به فکر کمک به دیگرانی؟

چهارشنبه, ۳ فروردين ۱۴۰۱، ۱۲:۰۰ ب.ظ

 

 

مردم داری عبدالله حرف نداشت. اصلا نمی‌توانست به کسی کمک نکند. بچه که بود سر سفره منتظر بود کسی آب بخواهد، سریع می‌دوید. اگر احساس می‌کرد، کسی غذایش کم است، نصف غذایش را خالی می‌کرد توی ظرف غذای او.

جلسه قرآن که می‌رفت مدام در حال کمک به صاحبخانه در دادن چایی به حاضران یا جفت کردن کفش‌ها بود. یک جلسه اگر نبود مردان جا افتاده با تأسف سری تکان می‌دادند و می‌گفتند: «حیف شد. اون که نیست جلسه سوت و کوره.»

سنش از ده که گذشت، باز هم همین گونه بود. از تعمیر کردن بلندگوی مسجد تا کمک کردن به همسایه بنا برای کشیدن دیوار و کمک به پیرزنی در کشیدن بار.

در جبهه هم از تمیز کردن سنگر اجتماعی کوتاهی نمی‌کرد. بعضی بچه‌ها به شوخی بهش می‌گفتند: «عبدالله تو دختر خوبی هستی؛ کارت حرف نداره.»

📚 سی و ششمین روز؛ زندگی نامه شهید عبد الله صادق، نوشته: سیمین وهاب زاده مرتضوی، صفحه ۱۸-۲۰ و ۲۳-۲۴ و ۱۰۸

 

tanha_rahe_narafte@

 

https://instagram.com/tanha_rahe_narafte

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی