چقدر به فکر کمک به دیگرانی؟

مردم داری عبدالله حرف نداشت. اصلا نمیتوانست به کسی کمک نکند. بچه که بود سر سفره منتظر بود کسی آب بخواهد، سریع میدوید. اگر احساس میکرد، کسی غذایش کم است، نصف غذایش را خالی میکرد توی ظرف غذای او.
جلسه قرآن که میرفت مدام در حال کمک به صاحبخانه در دادن چایی به حاضران یا جفت کردن کفشها بود. یک جلسه اگر نبود مردان جا افتاده با تأسف سری تکان میدادند و میگفتند: «حیف شد. اون که نیست جلسه سوت و کوره.»
سنش از ده که گذشت، باز هم همین گونه بود. از تعمیر کردن بلندگوی مسجد تا کمک کردن به همسایه بنا برای کشیدن دیوار و کمک به پیرزنی در کشیدن بار.
در جبهه هم از تمیز کردن سنگر اجتماعی کوتاهی نمیکرد. بعضی بچهها به شوخی بهش میگفتند: «عبدالله تو دختر خوبی هستی؛ کارت حرف نداره.»
📚 سی و ششمین روز؛ زندگی نامه شهید عبد الله صادق، نوشته: سیمین وهاب زاده مرتضوی، صفحه ۱۸-۲۰ و ۲۳-۲۴ و ۱۰۸
