خجالت نکشیدن از کار

شغل آقا مهدی جمع کردن ضایعات و نان خشک و پلاستیک و اینطور چیزها بود. همیشه کلیه درد داشت. محکم میبستشان. ضایعات را از دوره گردها میخرید و عمدهای میفروخت. اصلا بابت کارش خجالت نمیکشید. میگفت: «نان حلال در آوردن که خجالت ندارد.»
یک شب دعوت شده بودیم تالار طلاییه برای عروسی. خیلی مرتب و شیک سوار نیسان شدیم و حرکت کردیم. توی راه چشم آقا مهدی به مقداری بطری نوشابه خالی افتاد که له شده وسط خیابان افتاده بود. سریع ترمز کرد و دنده عقب گرفت و میخواست با آن لباسها پیاده شود برای برداشتنشان و پیاده هم شد. میگفت: «مگه میشه از اینا گذشت.»
هر چه اصرار کردم که لباسهات کثیف میشود، زیر بار نرفت. میگفت: «شماها نمیدونید اینا همش پوله.»
گفتم: «اگه پشت ماشین ضایعات باشه تالار راهمون نمیدن.» میخندید و میگفت: «ناراحت نباش. میریم ضایعات تالار رو هم جمع میکنیم.»
راوی: همسر شهید
📚 بابا مهدی؛ خاطراتی از شهید مهدی قاضی خانی؛ گردآوری: حسین سلمان زاده و علی غیوران، صفحه ۲۸ و ۴۶
